jmiran.de

 

      

از ديگران

 

 

 

 

 

 

   

 

انتخابات آزاد یک شعار نیست یک راهبرد است

 

کورش زعیم

 

در ادامه بحثهای مربوط به نظام مطلوب با مهندس کورش زعیم، از مبارزترین چهره های جبهه ملی و از شخصیتهای سیاسی خوشنام کشور گفتگو کرده ایم. کورش زعیم در سالیان اخیر چندین بار به زندان افتاده است که آخرین بار آن نیز در جریان جنبش سبز بود. وی در نزد جوانان دلبسته جبهه ملی بسیار محبوب است و در میان جریانهای دانشجویی و نیروهای تحولخواه مورد احترام است. آقای زعیم را به عنوان مردی می شناسند که بیش از آنکه دربند دیروز باشد دلبسته فرداست. کورش زعیم معتقد است که انتخابات آزاد یک شعار نیست و یک راهبرد است. او نظام سیاسی مطلوب خود را جمهوری پارلمانی می‌خواند که مرکب از ریاست جمهوری، نخست وزیر و دو مجلس .

انتخابات آزاد: فرض کنید که الان قرار است مردم نظام حکومتی آینده شان را انتخاب کنند و تصمیم بگیرند و شما می خواهید به آنها پیشنهادی بدهید. نام آن نظامی که شما می‌پسندید و پیشنهاد می‌کنید چیست؟


کورش زعیم: من سلیقه و گزینش خود را در گفته ها و نوشته هایم بارها گزینش خود را برای نظام آینده ایران، جمهوری پارلمانی ابراز کردم. جمهوری پارلمانی یک روش حکومتی است که خودمان در ایران آن را اختراع و عمل کرده ایم، البته نه به شکل نوین و پیشرفته کنونی آن. اکنون می خواهیم شکل نوین و پیشرفته تر آن را بر پا کنیم. این بار باید قانون اساسی آینده را گونه تدوین کنیم که دیگر ملت مجبور نشود فرنشین حکومت را با خشونت و خونریزی عوض کند یا در تغییر دادن آن دچار خشونت و خونریزی شود.

انتخابات آزاد: فرایند انتخاب مردم به باور شما چطور باید باشد؟ صرف نظر از آنکه گذار ما به دمکراسی چطور هست، این فرایند انتخاب چطور باید باشد؟ مثلا در ابتدا راجع به جمهوری اسلامی باید یک رفراندم آری یا نه باشد یا آنکه چند نوع حکومت به رفراندم گذاشته شود، اعم از حکومت اسلامی، جمهوری اسلامی، مشروطه پادشاهی... یا آنکه مردم نمایندگانی انتخاب کنند به عنوان مجلس موسسان و در آن مجلس موسسان سر اسم و قانون اساسی به توافق برسند یا اینکه دولت موقتی باشد برای یکی دوسال تا یک فضایی فراهم باشد برای بحث و گفتگو و بعد از یکی دو سال یک قانون اساسی جدید نوشته شود. شما چه فرایندی را پیش نهاد می کنید؟

کورش زعیم: من در اینباره زیاد اندیشه کرده ام و نظریات خود را در چند سال اخیر عرضه کرده ام. نظام حکومت اسلامی یک حکومت دیکتاتوری مذهبی یکسونگر می شود که همه باورها، اندیشه ها و سلیقه های دیگر را نفی و طرد می کند. اینگونه حکومت نخست در زمان خلیفه های بغداد بر ما تحمیل شد، و در اروپا هم در سده های تاریک میانه نمونه های آن تجربه شده است. تجربه حکومت طالبان در افغانستان هم نمونه خوبی از عملکرد حکومت اسلامی در دوران معاصر بود. فرهنگ ایرانی هیچگاه چنین شیوه اداره کشور را نپذیرفته است و در کشوری برخوردار از یک فرهنگ والای مردم گرا و معتقد به حقوق بنیادین بشری عملی نیست.

نظام جمهوری اسلامی از دو واژه که هر کدام نماد یک باور متضاد با دیگری است ساخته شده که یکدیگر را بر نمی تابند. یک ایدئولوژی انحصارگرا که طبیعت آن تمرکز قدرت و تحمیل اراده حکومت بر مردم است، با معنای جمهوری که یک روش مردم سالار بر پایه رای مردم است، و در آن مردم اراده خود را بر حکومت تحمیل می کنند، همساز نیستند. تجربه سی و یک ساله اینگونه حکومت در ایران که سراسر تضاد روشها، باورها و سامانه ها بوده، ناهمسازی این دو اندیشه را آشکار کرد. بنابراین، دلیلی ندارد که یک تجربه ناکارآمد را دوباره به همه پرسی بگذاریم.

در یک نظام مردم سالار همه دیدگاهها و باورها حق سازماندهی سیاسی و کسب هوادار خواهند داشت و در صورت پیروزی در انتخابات خواهند توانست رژیم مورد علاقه خود را برپا کنند، در صورتی که در رژیم های ایدئولوژیک یا پادشاهی، تغییر مسالمت آمیز به وسیله انتخابات غیر ممکن می شود.

از سوی دیگر، جمهوری پارلمانی پیشنهادی من، روشی است که همه مردم جهان پس از سده ها تجربه به آن رسیده اند. در واقع، می توان آن را پیشرفته ترین تکنولوژی کشورداری دانست. در این روش، رای اکثریت مردم تصمیم گیرنده است، نه یک نفر یا یک ایدئولوژی علیرغم رای اکثریت مردم. شاید جمهوری هنوز بهترین روش حکومتی که می توان اندیشه کرد نباشد، ولی بهر حال، تا زمانی که پیشرفت تکنولوژی کشورداری در آینده به آن بهبود بخشد یا روش دیگری را ابداع نماید، جمهوری پارلمانی بهترین روش کشورداری است.

البته من می دانم که تغییر ناگهانی به یک نظام جمهوری پارلمانی در شرایط کنونی امکانپذیر نخواهد بود و اقدام به یک همه پرسی هم برای تغییر نظام غیرممکن است. به همین دلیل پیشنهاد کرده بودم که با ترغیب یا اجبار حکومت کنونی به کناره گیری، نخست یک دولت موقت تشکیل گردد. این دولت موقت توسط شخصیت های ملی برون از حاکمیت تشکیل خواهد شد که از شخصیت های سیاسی دیگر بیرون یا درون حاکمیت که به تغییر نظام باور پیدا کرده باشند هم دعوت به همکاری خواهند کرد. این دولت موقت در حالی که به اداره امور کشور خواهد پرداخت، دو وظیفه مهم بر عهده خواهد داشت. نخست آماده کردن شرایط برای انتخابات آزاد مجلس های شورای ملی و مهستان، نخستین وظیفه اجلاس مشترک این دو مجلس تدوین قانون اساسی خواهد بود که به همه پرسی گذاشته خواهد شد، و دوم آماده کردن شرایط برای انتخابات ریاست جمهوری. پینهادهای تکمیلی من در مورد ساماندهی نیروهای مسلح و دیگر نهادهای اجرایی و دادگستری در پیشنهاد مفصل شرح داده شده است.

انتخابات آزاد: ساختار سیاسی نظام مورد شما چگونه است پارلمانی است یا ریاستی یا مانند مدل فرانسه ترکیبی از هر دو یا مانند جمهوری اسلامی است؟

کورش زعیم: من جمهوری پارلمانی را می پسندم که دارای یک رییس جمهور، یک نخست وزیر و دو مجلس شورای ملی و "مهستان" باشد. این سامانه را در "پیشنهاد برای نجات میهن" شرح داده ام. مجلس شورای ملی با روشی که ارائه داده ام، از نمایندگان همه جمعیت کشور و مجلس مهستان از نمایندگان استانها، دو نماینده از هر استان در انتخابات سراسر استانی، تشکیل می شوند. رییس جمهور با رای سراسری کشور برگزیده می شود و مسئول سیاست خارجی، جنگ و صلح و سیاست های کلان کشور است. نخست وزیر که مسئولیت اداره روزمره کشور را دارد، توسط مجلس شورای ملی انتخاب و با تایید مجلس مهستان برگزیده و با امضای رییس جمهور به کار گماشته می شود. اینها را همه من در آنجا شرح داده ام.

انتخابات آزاد: نوع رابطه سه قوه چگونه خواهد بود؟ خصوصا فرد یا هیئت اداره کننده قوه قضائیه چگونه برگزیده خواهد شد؟ در کشورهای دموکراتیک هم استقلال قوه قضائیه بیشتر ماحصل قدرت نهادهای دموکراتیک و جامعه مدنی است تا پروسه خاصی که برای اداره این قوه تعبیه شده باشد. در ایران این روند چگونه خواهد بود؟

کورش زعیم: شاخه اجرایی که توسط نخست وزیر اداره می شود، شرحش داده شده است. شاخه قانونگذاری را هم شرح داده ام. شاخه دادگستری و استقلال آن از دو شاخه دیگر از اهمیت ویژه ای برخوردار است. دادرس های دادگستری باید برابر با عرف جهانی پس از یک دوره تجربی در وکالت وپس از گذراندن آزمون دادرسگری به دادرسی بپردازند و زنجیره درجه ها را در سطح دادگاهی که در آن دادرسی می کنند طی کنند. هموندان دیوان عالی کشور، که بالاترین مقام قضایی کشور هستند باید توسط رییس جمهور معرفی و توسط مجلس های شورای ملی و مهستان تایید شوند. به این ترتیب، دادرسان دیوان عالی کشور مدیون هیچ مقام کشوری نخواهند بود و خواهند توانست با وفاداری به ملت ایران که آنان را از طریق مجلس های شورا و مهستان برگزیده است مسئولیت خود را که از جمله نگهبانی از قانون اساسی است انجام دهند. برخی باور دارند که نگهبانی از قانون اساسی باید توسط یک نهاد مستقل و متشکل از نمایندگان ارگانهای مختلف صورت گیرد. ما چنین نهادی را در منشور جبهه ملی ایران پیش بینی کرده ایم، ولی تصمیم نهایی با اجلاس مشترک مجلس شورای ملی و مجلس مهستان آینده خواهد بود که کار مجلس بنیانگذاران قانون اساسی را انجام خواهند داد.

انتخابات آزاد: پرسش دیگری که در مورد هر نظام سیاسی مطرح است این است که آیا مصوبات پارلمان باید توسط نهاد دیگری با اصول بنیانی تری مثل قانون اساسی، شرع، اعلامیه حقوق بشر، ... محک بخورد یا نه؟ اگر آری، اعضای این نهاد چگونه انتخاب خواهند شد؟

کورش زعیم: هیچ کس یا نهادی حق گزینش یا دخالت در گزینش نامزدهای را انتخاباتی ندارد. تنها معیار، شرط های بنیادی نامزدی برای یک مسئولیت مردمی است که قانون اساسی آینده، یا مجلس شورای ملی، تعیین می کند و توسط وزارت کشور اجرا می شود. این شرط ها معمولا شامل کمینه سن نامزد، کمینه سواد نامزد و نداشتن پیشینه کیفری است. من حتا با محدودیت پیشینه کیفری مخالف هستم. من باور دارم که حتا بزهکاران گذشته هم باید حق رای دادن و نامزد مقام شدن را داشته باشند. این مردم هستند که باید تشخیص دهند چه کسی را می خواهند تا نماینده آنان باشد.

انتخابات آزاد: آیا به باور شما انتخابات آزاد می تواند شعاری باشد که بر آن مبنا نیروهای سیاسی دموکراسی خواه حول هم گرد بیایند و گذار به دموکراسی در ایران را پیش ببرند.

کورش زعیم: انتخابات به جز اینکه آزاد باشد، معنا ندارد. دموکراسی هم بی انتخابات آزاد امکان پذیر نیست. بنابراین، انتخابات آزاد یک شعار نیست، یک راهبرد است.

 

 

 

چرا علما به نجف نمی روند؟

حسن بهگر

 

چون ما نمی توانیم کتاب مقدس را از بین ببریم ،

 این کتاب ما را از بین خواهد برد.

برنارد شاو

 

چندی است از نامه ی آقای سروش  خطاب به « علما» می گذرد که بقول خود دق البابی کرد  و توصیه نمود که به عنوان اعتراض به نجف هجرت کنند ولی  پاسخی از آیات عظام  نشنید گو اینکه ندادن جواب نیز نوعی جواب است.  اما مخلص به فکر افتادم که از چه زمانی و تحت چه شرایطی  این «علما» راه نجف را پیدا کرده اند. پس از جستجو متوجه شدم  که  این هجرت  پس از قدرتگیری افغان های سنی مذهب در ایران رخ داده است. بد نیست ببینیم چگونه بوده است آن داستان.

حکومت  صفویه با تغییر یک شبه ی مذهب از سنی گری به شیعه گری و سختگیری های خود، افغان ها و بسیاری از کردها ی سنی را از خود راند و تاریخ ایران شاهد یکی از مهاجرت های بزرگ ایرانیان پس از حمله ی اعراب  شد و بسیاری از نویسندگان و شعرای ایران راهی دیار دیگر از جمله هندوستان گردیدند. وقتی شاه اسماعیل در تبریز بسیاری از مردم را گردن زد و «علما»ی سنی  را به دین شیعه فراخواند برخی نپذیرفتند و عده ای از آنها نیز یکشبه تغییر دین دادند و سٌب (دشنام و نفرین ) اصحاب پیامبر یعنی عمر و ابوبکر و عثمان گفتند و عمری هم یه سربلندی و نیکنامی گذراندند! دنیا به کام  این علمای نودین شد و چون به مشروعیت حکومت جدید مدد می رساندند «عالم » بودن به کسب و کار پردرآمدی تبدیل شد  و شغل «ملا باشی » در صدر امور واقع  گردید و دست اندازی این طایفه به اموال مردم به ویژه  املاک آنها  تحت عنوان وقف رواج  پیداکرد.

تا آن زمان جهان شیعه تهی از این « علما» بود  و شاهان صفوی به واردات شیوخی چون مجلسی ، بهایی و حرٌر عاملی  اقدام کردند و لقب شیخ الاسلامی به آن ها بخشیدند و آنها را درصدر  امورکشوری  نشاندند. همچنین  شاه عباس سفیرانی را در معیت سرآنتونی شرلی انگلیسی و حسینعلی بیات به دربار پاپ  فرستاد و مراسم سینه زنی و زنجیرزنی را از کاتولیک ها ی متعصب که عزای مصلوب شدن عیسا را برگزار می کردند برای عزاداری وقایع کربلا  کپی برداری  کرد و این رسم را در ایران ساری و جاری ساخت.

ملایان  توجیه گر سیاست های شاهان مقتدر صفوی چون شاه عباس بودند و تن به هر خفتی می دادند ولی  در عوض به مردم بیچاره زور می گفتند چنان که شاه عباس « فرمان ریش تراشی عام» داد که در شهرهای ایران حتا ریش سادات و علمای بزرگ هم تراشیدند اما آنها دم برنیاوردند ولی  در عوض برای مذاهب دیگر مزاحمت ایجاد کردند آنچنان که در اصفهان و کرمان و شیراز چند بار به جان زرتشتیان افتادند و حتا قتل عام کردند و  به مسیحیان و ارامنه نیز بسیار سخت گرفتند و با وجود آن که  اجداد صفویه صوفی مسلک بودند حتا صوفیان نیز در امان نماندند. سرانجام زرتشتیان برای مقابله با ملایان  با محمود افغان دست به یکی کردند و به آن فتنه یاری رساندند. شاه سلطان حسین که دل در گروی مشورت ملایان بسته بود و در برابر حمله دشمن با خواندن اوراد و ادعیه چشم انتظار لشکر اجنه  و امداد غیبی بود، اصفهان پایتخت ایران را به مدت 9 ماه دچار محاصره و قحطی کرد به نحوی که « اهل شهر از گوشت سگ و گربه گذشته چرم و پوست کهنه را جوشانده و سد رمق می نمودند و چون این گونه چیزها نایاب شد به خوردن گوشت انسان اقدام نمودند و بر سر یک جنازه چندین نفر حاضر شده برای خوردن گوشت انسان نزاع می نمودند و کار به جایی رسید که یکدیگر را می کشتند و می خوردند، چنان که پدر و مادر و فرزند را بکشتند و خوردند و هرکسی خواست از این بلیه نجات یابد و از شهر در آمد به شمشیر افغان کشته گشت.»(2)  

سردسته «علمای»  دربار شاه سلطان حسین « علامه » مجلسی بود که با دست خود تاج بر سر شاه سلطانحسین گذاشته بود و با یاری سایر «علما» چون آقا جمال خوانساری ، محمد باقر حسینی صدر خاصه ، میرزا نجف حسین حسینی صدر ممالک ، شیخ جعفر قاضی و... فعالیت پی گیری برای مبارزه با گروه های غیرمسلمان داشت. (3) همین علما  کار را بدانجا کشاندند که شاه سلطانحسین مجبور به نوشیدن جام زهر شد و خود به استقبال محمود افغان رفت و تاجی که علامه مجلسی بر سرش گذاشته بود خودش بر سر محمود افغان گذاشت.

 در تسلط کوتاه مدت محمود و اشرف افغان نیز تعصب سنی گری آتش سوزاند. ملا زعفران سنی متعصب فتوا داد که اصفهانی ها رافضی اند و کافرند و به استناد آن هرچه خواست کرد. در این شرایط ناگوار بود که « علمای» اعلام که مردم را به این بلایا دچار ساخته بودند از ایران به نجف مهاجرت کردند تا رخت عافیت بپوشند.

آقای سروش امروز که این علما در نهایت رفاه هستند و هرگونه مال و منال دارند و دستشان بر پول نفت گشاده است (از آیت الله مکارم شیرازی گرفته تا آیت الله مصباح یزدی که همه مایحتاج مردم  از قبیل قند و شکر  در انحصار دارند و یکباره در شب  جشن نوروز آن را  100 تا 150%   گران تر می کنند) انتظار دارد به نجف بروند  که چه بشود؟ آنها نجف را به ایران آورده اند و امروز قوه ی قضاییه  و قوه ی مقننه و قوای انتظامی  کشور هم در دست نجف زادگان است .

این دق الباب هیچوقت پاسخی نخواهد داشت مگر آن که باز مملکت گرفتار مصیبتی از نوع فتنۀ افغان بشود. در آن صورت هم حاجت به فراخوان نخواهد بود، علمای محترم دو پا دارند دو پا هم قرض خواهند کرد و  این بار نه به نجف بلکه به شام(سوریه) مهاجرت خواهند نمود. احتمالاً آنها که دینشان مدرن هم هست بعضی به اروپا خواهند رفت و برخی هم به سبک خود آقای سروش در آمریکا مجاور خواهند شد که منطبق با اقتضای زمان رفتار کرده باشند.

1 - « در سال 1671 تنها در آذربایجان جنوبی چهل روستا ، 200 خانه ، 9 گرمابه ، 8 کاروانسرا ، همه ی میدان بازار و بازارچه سرپوشیده عمده فروشی و 200 دکان دیگر و حق دریافت عوارض از همه ی بازرگانان در مرکز ، 100 خانه و 100 دکان در قزوین و چند کاروانسرا و گرمابه در مغان و گیلان و گرگان زمین و دیگر اقلام پردرامد فقط در اختیار اوقاف مسجد صفویه در اردبیل بود.»مرتضا راوندی – در خلال زندگی ایرانیان – (رویه ی 155)

2- به نقل از  باستانی پاریزی محمد ابراهیم  – سیاست و اقتصاد عصر صفوی چاپ سوم (رویه ی 346) سال 1362 انتشارات صفی علیشاه

3- منصور صفت گل – ساختار نهاد و اندیشه دینی در ایران عصر صفوی( رویه 221) موسسه خدمات فرهنگی رسا 1381

. http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Hassan_Behgar/Najefdo.htmمنبع  :

 

 

ملت ایران آزادی و دموکراسی می خواهد!

 

 

حسن بهگر

 

مقاله ی « پردۀ اصلاحت فرو می افتد » موجب گلایه و انتقاد برخی از خوانندگان شد که  گویا تصور کرده بودند من  با هر گونه تغییرات تدریجی و یا اصولاًً با هر نوع اصلاحاتی مخالفم . البته این امر تازه ای نیست در سال 57 نیز شاهد همین نوع واکنش ها بودیم . هر نوع انتقادی که خلاف  مصلحت تصور می شد حواله می گردید به  پس از آمدن  امام و پیروزی انقلاب و اگر پافشاری می کردید  متهم به هواداری از شاه و آمریکا می شدید. دستکم این تجربه از آن روز برایم حاصل شد که ما نیازمند انتقاد مستمر هستیم تا به  چاه ویل دیگری نیفتیم. سوء تفاهم منتقدان می تواند ناشی از نشناختن جنس حکومت توتالیتر باشد آن هم از نوع  مجهز به ایدئولوژی اسلامی اش که نه تنها اصلاح بردار نیست بلکه برانداختنش نیز بسادگی امکان پذیر نیست. ولی بالاخره باید چشم به واقعیت گشود.

من به عنوان یک فرد دمکرات از هرگونه اصلاح در جهت دموکراسی و حاکمیت ملت و آزادی استقبال می کنم. کیست که نداند آسایش و رفاه مردم ستمدیده ی ایران پس از جنگ و تحمل صدمه های بسیار حاجت به خشونت بیشتر ندارد و هر چه کم زحمت تر به دست بیاید بهتر است. افزون بر آن  شرایط ایران  در منطقه بحرانی است و زمزمه هایی راجع به حمله به کشور نیز شنیده می شود که خوشایند هیچکس نیست. بدیهی است هر گونه  تغییر تدریجی  می تواند این خطرها را  رفع کند و هزاران  امتیاز دیگر هم دارد  که همه می دانند و تکرار نمی کنم. اما تاریخ نشان داده است که دیکتاتورهای ایران دوراندیشی و مصلحت بینی نداشته اند  و  تا هنگامی که مردم جانشان بر لب نرسیده و قیام نکرده اند به کشتار و استبداد ادامه داده اند.

گفتیم  جمهوری اسلامی   اصلاح طلبی را بر نمی تابد  ولی حال از این گذشته آیا اصلاح طلبان حکومتی و غیر حکومتی  هیچگاه گفته اند که چه چیزی را می خواهند اصلاح کنند و تا چه حد اصلاحش کنند؟ دوران هشت سالۀ خاتمی بدون یک برنامۀ معین و بدون ثمربا لبخند درمانی به پایان رسید در حالی  امکان همه گونه مانور موجود بود و اگر هم نبود طرف می توانست اقلاً این اندازه انصاف داشته باشد که استعفا کند. ولی دیدیم که نه فقط کناره نگرفت، بلکه اعتراضات 18 تیر به شدیدترین وجه سرکوب کرد و و مقداری هم فحش حواله ی دانشجویان کرد. از این گذشته به هیچکدام از  وعده هایش نیز عمل نکرد. امروز هم که شکاف بین  خط امامی های سابق و حکومت  تحت عنوان رهبران سبز عمیق شده است باز حکایت تغییری نکرده است زیرا هنوز رهبران خودخوانده نمی دانند چه چیزی را می خواهند اصلاح کنند یا اگر می دانند مردم را محرم نشمرده اند تا به آنها نیز بگویند.

هر وقت از خود می پرسم واقعا دغدغه ی  اصلی  اصلاح طبان چیست، می بینم درمرحله ی اول حفظ نظام جمهوری اسلامی است .  در این مورد اختلافی با حاکمیت ندارند با این تفاوت که دستشان از قدرت کوتاه است. رهبران سبز حتا  یک سابقه کوچک مقاومت در برابر استبداد و به نفع مردم ندارند که امروز به پشتوانۀ آن بتوانند مدعی تفاوت خود با رقبایشان باشد. آیا شنیده اید که صحبتی از دموکراسی و آزادی بکنند؟

مگر مردم در سال 57 بعلت نداشتن دسترسی به قران و نماز و کمبود سینه زنی و تعزیه بپا خاستند ؟ مردم با دیکتاتوری شاه مخالف بودند و حالا هم با استبداد ملایان مخالفند. از این رهبران بپرسید که چرا  شعار آزادی و دموکراسی نمی دهید؟ اگر واقعا هوادار انتخابات آزاد باشند خود نیک می دانید  هزاران انسان فرهیخته و کاردان و با صلاحیت راه به انتخابات جمهوری اسلامی  ندارند. انتخابات یکی از جلوه های دموکراسی است. اینها چرا از بردن نام دموکراسی و آزادی روگردانند و فقط به تقلب دستچین شدۀ «انتخابات » خود معترضند؟   حضرات همواره از دیکتاتوری آقا محمدخان قاجار و محمدعلیشاه و رضاشاه و محمدرضاشاه می گویند ولی به خمینی که می رسند خاموش می شوند. از خمینی که  روی دیکتاتورهای تاریخ را روسفید کرده هیچ نمی گویند سهل است، تعریفش را هم می کنند و می گویند که می خواهیم به آن دوران خوش یازگردیم! صحبت حزب واحد که شده شعار حزب فقط حزب الله رهبر فقط روح الله را فراموش کرده اند، حزب جمهوری اسلامی را هم یادشان رفته، رفته اند سراغ حزب رستاخیز!

خوشبختانه مردم در شناخت اهداف اصلی و منافع اساسی خود دچار تردید نیستند و با دیکتاتوری و حکومت دینی مخالفند و این با خواست اصلاح طلبان تفاوت ماهوی دارد.  رهبران جنبش باید مصلحت عموم و منافع مردم را مورد نظر داشته باشند اگر چنین نکنند بدین معناست که مردم را لایق مشارکت در حکومت نمی دانند یعنی در نهایت خودشان لیاقت رهبری این مردم را ندارند .

 کسانی که ایراد می گیرند می گویند باید قدم به قدم راه مبارزه را طی کرد و اهداف مطرح شده در تظاهرات رادیکال و تندروانه است. انصاف بدهند آیا پس از 100 سال مبارزه ی ملت ایران  در راه مجلس و قانونیت و جدایی دین از دولت، شعار قانونیت ، مجلس و جمهوری ایرانی حرف بی مسئولیت است؟ تندروی است؟ چپگرایی بی حساب است؟

اصولاً پرسش اینست که مردم باید خود را همراه خواست مدعیان فعلی رهبری کنند یا این رهبری است که باید در راه تحقق خواست های مردم بکوشد؟  خواست مردم روشن است : از زندگی زیر بار استبداد دینی جان به لبشان رسیده و اگر تا به حال نیز آسیبی به وجود مبارک کروبی و موسوی نرسیده است فقط به خاطر مردم بوده است و بس وگرنه تجربۀ سی ساله نشان داده است که حاکمیت جمهوری اسلامی  برای از بین بردن دوستانی که یک شبه دشمن می شوند و سد راه می گردند کوچک ترین تردیدی بخرج نمی دهد. مساوات در جمهوری اسلامی مساوات در کشتن است که در آن خودی و غیرخودی و قوم و ایدئولوژی و جنسیت راه ندارد. مردم با حضور خود در مبارزه و برای تحقق آرمان های خود کشته دادند ، زندانی کشیدند و همچنان زیر فشارهستند ولی قدرت معنوی عظیمی برخاسته از مظلومیت و حقانیت خود را که دنیا نظاره گر آن بود در دامان رهبران سبز گذاشتند که عاطل ماند. آخر این شد که توصیه کردند مردم به خانه بروند! قدرت با حقانیت تعریف می شود نه با سرکوب، بکاربردن  نیروهای سرکوب  توسط حکومت نشانۀ اقتدار و قدرت نیست  بلکه بیانگر هراس رژیم از مردم است  و نشانۀ آگاهیش به از دست دادن حقانیت خود. اگر حکومت اسلامی حقانیت ندارد برای هیچکس ندارد. نه برای مصباح یزدی نه برای کروبی.

رهبری سبز در استراتژی ابهام دارد و در تاکتیک تزلزل . این دو نفر که دائم با یکدیگر جلسه می کنند  هنوز بعد از یک سال نتوانسته اند شعاری بدهند که مردم را به دور خود جمع کند.

«رأی من کو» که کهنه شد و به جایی هم نرسید. آنچه را در سیاست داخلی از عهده برنمی آیند در سیاست خارجی تلافی می کنند و تندروی پیشه می نمایند. در مورد مناقشه ی اتمی که حساس ترین مطلب است تمام کوشش خود را می کنند که یک وقت احمدی نژاد با دول غربی کنار نیاید. اگر به ترتیب معمول پرخاشجویی بکند می گویند ماجراجویی، اگر بخواهد توافق کند میگویند در برابر دشمن زانو زدی. آخر کدام یک ؟! تازه قطعنامه هم که تصویب می شود می گویند تقصیر تو بود. در مورد حمله اسراییل به کشتی های کمک رسان غزه هم دیدیدم که این حضرات سکوت و خاموشی پیشه کردند و جویبار بیانیه هایشان خشکید. چفیه را گذاشتند در صندوق خانه.

از وقتی در این سایت(ایران لیبرال  - بقیه گویا خیلی حواسشان نبود) این روش مضحک تندروی در خارج و محافظه کاری در داخل مورد انتقاد قرار گرفت به خود آمدند و بعد از چند هفته مشغول جبران مافات شدند، آن هم به چه ترتیب بی آبرویی. از یک طرف شعاری را که در ایران داده شده جلوی چشم چند میلیون آدم قلب می کنند و خم به ابرو نمی آورند. از طرف دیگر هم یک نق بی معنایی راجع به اتم می زنند که همه خاصیتی دارد جز این که معلوم کند سیاستشان کدام است.

تندروی، در آزادی خواستن مردم ایران نیست، در به هم بافتن این حرفهای بی سر و ته در زمینه ی سیاست خارجی است. بی مسئولیتی هم در پافشاری بر خواست های بر حق مردم نیست نه در بی اعتنایی به آنهاست. حضرات در هر دو سر داستان از کیسه ی  ملت مایه می گذارند: هم از آزادی و حقوق اولیه اش و هم از حقوق بین المللی اش! همۀ اینها برای پایین کشیدن احمدی نژاد، وگرنه برای مردم همان اندازه اعتبار قائل هستند که خود و آن امام راحلشان که سر قبرش فاتحه می خوانند و سر ارث اش دعوا می کنند.

حقیقت را نه می توان با جولان دادن در تلویزیون های خارجی پوشاند و نه با راه انداختن سایت های رنگارنگ و نه با هوچیگری در سایت های اجتماعی و نه با چریکهای سایبری در سایت بالاترین.  یک عمر تجربه به ما نشان داده که  در کار سیاست آبرو از خدمت به مردم می آید نه از چیز دیگری. یک عمر را که به این مردم بد کردید، بکوشید تا فرصتی باقیست جبران مافات کنید.

 behgar@iranliberal.com

این مقاله برای سایت iranliberal.com نوشته شده است و نقل آن با ذكر مأخذ آزاد است

 

http://iranliberal.com/Maghaleh-ha/Hassan_Behgar/AzadiODemodo.htm

 

 

 

 

دکتر مصدق و استقلال ملی (سیاسی، فرهنگی و اقتصادی)

 

 

منوچهر جمالی

 

دوستان گرامی که دراین انجمن بیاد زاد روز بزرگمرد ایران دکترمحمد مصدق گرد آمده اید ، به همه شادباش می گویم و پیروزی و بهروزی همه را خواهانم 

با مصدق ، تنها یک جنبش سیاسی درایران روی نداد . اگرچه ، جنبش او، به عنوان یک جنبش سیاسی ، آغازشد . ولی جنبش مصدق ، سراسرگستره های زندگی اجتماعی وفکری و اخلاقی ایران فراگرفت و سخت تکان داد و همه را تا ژرفای وجودشان برانگیخت .

 

اینست که مطالعه جنبش مصدق ، ازدیدگاه های سیاسی و اقتصادی ، ازهمان بُن، گرفتار تنگی دید واشتباه می گردد . آنچه را مصدق درژرفای روان ایرانیان انگیخت ، بیش ازاقدامات محدود تاریخی او بود .

اینست که آنچه درسیرتاریخ رویداد، برآیندهای فراسوی تاریخ را داشت و دارد و خواهد داشت . بانگ آزادیخواهی و استقلال و دلیری و استواری و سرخم نکردن او، مرا که درعنفوان جوانی بودم ، سخت برانگیخت .

من ازهمان آغاز، متوجه شدم که رسیدن به آرمان های او ، که ابعاد« فراتاریخی» داشت ، نیاز به تفکرمستقل ایرانیان دارد که از سرچشمه ی فرهنگ خود ایران جوشیده باشد .

از آن پس ، من ، سرمایه عمرم را هزینه کردم تا کاری را که مصدق درگستره سیاست و اقتصاد آغازکرده بود ، درگستره فلسفه و فرهنگ ادامه بدهم .  تحصیلات من در دانشگاههای مختلف آلمان در بخش های فلسفه وعلوم اجتماعی و دینی و سیاسی، مرا به این نکته رسانید که تفکرمستقل و آزاد ایرانیان ، فقط و فقط برپایه فرهنگ اصیل ایران ممکنست .

از افکار غرب و شرق باید انگیخته به آفرینندگی در فرهنگ خود شد. وگرنه با « کپیه کردن ازغرب »، به استقلال خود که بیش از استقلال سیاسی است ، نخواهیم رسید . استقلال حقیقی ما ، در استقلال فرهنگی ماست .

من در پژوهش هایم که دهه ها ازعمرم را صرف آن کردم ، متوجه شدم که فرهنگ اصیل ایران ، در باززائی ایران ، همان نقشی را بازی خواهد کرد ، که فرهنگ یونان در غرب کرده است .  ما باید در فرهنگ خود ، باز زائیده بشویم .

با پیمودن راههای دراز و سرگشتگی در پیچ وخمها و اشتباهات و تصحیحات فراوان، متوجه شدم که « فرهنگ اصیل ایران » ، غیر از« تئولوژی زرتشتی » وغیر از « آموزه ی خود زرتشت » است . و آنچه ما در آثار و منابع بجای مانده داریم ، روایاتی است که از دیدگاه زرتشتی از فرهنگ اصیل انجام پذیرفته است .

برای من بسیار دردناک بود که از زرتشت انتقاد کنم ولی برای شناخت حقیقت و بزرگی ایران ، باید این سختدلی را داشت  . انتقاد از او ، مانند زخمگین کردن خودم بود . ازسوی دیگر، متوجه شدم که میان « تاریخ سیاسی ایران » و « فرهنگ مردمی ایران » ، ورطه ای بسیارژرف هست . با مطالعات درتاریخ قدرتمداران ایران ، نمیتوان فرهنگ اصیل ایران که درست متضاد با آنست ، کشف کرد .  با شناخت این نکات بسیار مهم ، کوشیدم که در آغاز« معیارهائی » را بیابم که این متون ، برای انطباق دادن به آموزه ی زرتشت ، تحریف و مسخ شده است . همچنین آهسته آهسته  اختلافات آموزه ی خود زرتشت را با فرهنگ ایران ، یافتم .  ازاین راهست که میتوان اندیشه های زرتشت را فهمید . چون اندیشه های زرتشت ، رویاروی آن فرهنگ ( فرهنگ بنیادین و راستین ایران) ، و در مبارزه با آن فرهنگ، به وجود آمده  وعبارت بندی شده است  .

با پیگیری این اندیشه ها ، آهسته آهسته ، دروازه ی بزرگی به فرهنگ با شکوه و مردمی ایران برایم بازشد که هرایرانی در برخورد با آن ، گرفتار همان شگفت و ناباوری میشود که خود من شده ام . من یقین دارم که ایران آینده ، بربنیاد این فرهنگ، که فرهنگ آزادی و انسانیت و فردیت و اجتماعیست ، به استقلال و شکوه و بزرگی نوینی خواهد رسید . این فرهنگ ، وارونه آنچه پنداشته میشود ، ناسیونالیست نیست، بلکه یک فرهنگ جهانیست ، و منشور کورش کبیر، فقط رد پائی از این آرمانهای مردمی  می باشد .  من براین باورم که تنها با اتکاء به فرهنگ اصیل ایرانست که می توان قدرت علمای دینی را در ایران ، مهارکرد ، وگرنه روشنفکران ، با کاربرد چند اندیشه وام کرده از غرب ، باز از نو شکست خواهند خورد ، و به دموکراسی ، دست نخواهند یافت . دموکراسی و حقوق بشر و سکولاریسم ، نیاز به یک فرهنگ مردمی دارد که زندگی اجتماعی و سیاسی و اقتصادی وحقوقی را بر تصویری از انسان بگذارد که خرد انسان را اندازه حکومت بکند .

* * *

دموکراسی و سکولاریسم برپایه این اندیشه بنا میشود که انسان،  رابطه مستقیم با حقیقیت یا با خدا دارد. خودش می تواند مستقیما واقعیات را بشناسد و به حقیقت برسد. ترجمه این سخن به اصطلاح دینی ، چیزی جزاین عبارت نیست که « ملت با خدا این همانی دارد» ، که در فرهنگ ایران درهمان  داستان سیمرغ ( ارتافرورد) بیان شده است که « سی تا مرغ  درجستجوی باهم ، سیمرغ می شوند ، یا به عبارت دیگر، هم خودشان شاه و هم خدا با هم می شوند» .

اینکه در انقلاب فرانسه گفته شد که صدای ملت، صدای خداست ، یک گفته شاعرانه و تمثیلی و تعارفی نبود ، بلکه بیان این آگاهبود تازه ازانسان و از اعتماد به خودش و نفی اعتماد به مراجع دینی و همچنین نفی خدائی بود که ناتوان از ارتباط مستقیم با انسانست. ملت در بینش برای زندگی ، رابطه مستقیم با خدا یا حقیقت دارد. این اعتماد ملت به خودش، آن چیزیست که استقلال و آزادی نامیده می شود . انقلاب حقیقی ، درست همین همآغوشی مستقیم خدا  با ملت ، و طرد هرگونه واسطه است . اینهمانی یافتن ملت با خدا در دموکراسی و سکولاریسم، که بی نیازی ملت از رسول و خلیفه و اولوالامر و امام و ولایت فقیه می باشد ، سبب می شود که پرداختن خمس و زکات به هرکسی جز خود ملت، حرام و موقوف می گردد .ازاین پس پرداختن خمس و زکات  و مالیات به مراجع دینی ، بی حرمتی به ملت و نقص حق بنیادی ملت  است . ازاین پس، هرگونه حکومتی به نام «واسطه خدا برملت » ، ستم محض و شرک است ، چون سلب حق ملتست ، که از این پس ، خودش اینهمانی با خدا  یافته است.

( برگرفته از سایت فرهنگشهر ـ منوچهر جمالی : www.jamali.info/index.php

http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/EXtra/Jamali_Mosadegh.htm

 

 

 

 

 

آزادی و خرد

 

فرشید یاسائی

 

"...دانش را مي ‌توان مبادله كرد، ولي خرد را نه.  خرد را می ‌توان يافت، با آن زندگي كرد، مجهز به آن شد، به كمك آن به شگفتی‌ها دست يافت؛ ولي هيچ‌ كس نمی تواند آن را مبادله كند و ياد بدهد..". هرمان هسه

مقدمه : اندیشه ضدیت و خشونت هیئت حاکمه با دگراندیشان در کشور ما ایران ، باعث شده که خردمندی توانائی خویش را از دست داده است. این نوع اندیشه و طرز تفکر به مرحله ای رسیده که حتی قادر نیست به تجزیه و تحلیل اوضاع جاری و رفتار مردان و زنان خویش در حکومت بپردازد. اتخاذ سیاست های چندگانه در سطح داخلی و در تعاقب آن در خارج با اوضاعی نامعقولی برمیخوریم که در راستای عقلانیت نیست و تنها قادر است بر آشیانه تفکراتی بنشیند که  سنگ بنای آن بر فاجعه ، فتنه گری و آشوب گذاشته شده است. این تفکر به استهلاک جامعه  کنونی ما افزوده و کم و بیش در اخلاق جامعه تعمیم یافته است. برای ایجاد دگرگونی در کلیه شئونات اجتماعی و سیاسی  با تاکید بر واقعیات موجود؛ روشنفکر امروز باید تلاش کند تحول اجتماعی با تحول سیاسی درآمیزد تا تحقق و پیدایش جامعه عاری از فشار و خشونت تولد شود. تحول اجتماعی بدون تحول سیاسی ( یا برعکس ) امکان پذیر نیست . ادامه زندگی در دهکده جهانی زمانی میسر است که اندیشه پرخاشجوئی و تهدید  وسیاست خارجی متاثر از ایدئولوژی ، جای خود را به شناخت انتقادی و اتخاذ سیاست مدارا و انتخاب روش صحیح دیپلماسی در سطح داخلی و خارجی دهد. باید با تاکید برنیازمندی های حقیقی انسان ایرانی که در سراسر کشور به کار و زندگی مشغولند، کیفیت والاتری بخشید." خرد " به معنائی که  در جامعه کنونی جای خود را به طرد و انکار سپرده است ، با خردمندی سروکاری ندارد.  " خردی "  که بر پایه تحمیق بنا گذاشته شده است و امروز توسط ماشین عظیم تبلیغاتی هیئت حاکمه اشاعه میشود، به خاطر نفوذ بر دیگران و ماندن در قدرت اعمال میشود. اشاعه این " خرد " مجذوب شده در ایدئولوژی ضمن خالی بودن از محتوای دلپسند و جذاب. مانع بزرگی است بر خیال پردازی و میل به تغییر و تحول و تکامل ذهن بشر.

آغاز : هنر امروز روشنفکران ما که دغدغه آزادی و سربلندی کشورمان را دارند شاید این باشد : در فرایند و راستای طرح  و تجسم از دورنمائی ازجامعه آزاد باشد که در عصر پیشرفته تکنولوژی امروزی، آزادی فرد و اختیار او مورد توجه و احترام است و مقدرات انسان ، توسط ایدئولوژی های گوناگون به بازی گرفته نشود. دال برتوجه و تاکید  به این نکته که مهارت انسان امروزی از مرز رویا و خیال پردازی، گامی فراتر نهاده است. باید قادر باشیم جامعه ای را تصور کنیم که اندیشه انتقادی و استمرار آن تضمینی برای انجام تغییر و تحولات و توسعه باشد.  باید بدانیم که تنها  با داشتن اندیشه و تفکر انتقادی می توان خواهان تحولات اجتماعی و سیاسی باشیم وبا این خرد و تفکر مهم ، ما را به سوی آزادی رهنمون می سازد. تنها در جامعه آزاد است که اراده و اختیار انسان ها ارزش و اعتبار داشته و نیروی تعقل با نیازمندی های حقوقی بشر به وحدت میرسند. روشنفکران ما باید واقف باشند که ناخشنودی عمومی شهروندان در جامعه کنونی ما ،  تنها با نابودی ارزش های معنوی جامعه به خشنودی تبدیل نخواهد شد. بلکه شیوه بهره گیری از طبیعت و تکنولوژی نیز هست که در خدمت نیروهای بازدارنده و سربکوبگر مورد سو استفاده قرار گرفته است. در صورتی که باید در توسعه ، تکامل و رفاه انسان ها موثر باشد.باید پیشرفت و توسعه در معنای انسانی آن در کلیت امور جاری مملکت مورد نظر قرار گیرد.

چنانکه در این سه دهه تاریخ کشور نشان داده است.شرایط و کیفیت زندگی تحت مکتب حکومتی بدان گونه که باید باشد؛ نیست.آرامش و خوشبختی فاقد ارزش است و عملا نمی تواند نمونه یک زندگی آرام به حساب آید. کار ها وتصمیمات جاری در مملکت از موضوعات مبهم و نامفهومی سرچشمه میگیرد که در راستای عقلانیت و خط مشی صحیح جامعه نیست. بحث عمده بر اعتبار  موضوعات گذشته  و هزینه های بی کران در مورد برگزاری یادبودها و سرخوشی با گذشته ها چنان دلمشغولی ویژه بوجود آورده که حال و آینده قربانی  گذشته شده است. مشکل نارسائی و تنظیم امور و برنامه ریزی ها چنان شکننده و گنگ و نامفهوم است که بر پیچیدگی جامعه عصر ما افزوده و تنها فریادی است که از درگیری خرد و بی خردی به گوش میرسد .

حتی در سطح آکادمیک  نیز جامعه شناسی تجربی ، قربانی توهمانی است و از داوری در مورد رویدادها و نتایج تصمیمات هیئت حاکمه وا مانده و بیشتر خود را سرگرم موضوعات غیراصولی می کند. این جامعه شناسی که باید خود را دلمشغول مفهوم آزادی در جامعه  کرده و امکان نظارت جمعی و موثر بر امورات و تصممیمات هیئت حاکمه را تحلیل و ارزیابی کند ، چشم بر واقعیت و وظیفه خویش فرو بسته و خود را با جامعه شناسی قرن گذشته و داده های خشونت آمیز و انقلابات عصر صنعتی دلمشغول کرده و متاسفانه زبان جامعه شناسی حاضر را فرا نگرفته است.

 

چنانکه میدانیم تحقق آزادی به معنای بازگشت به عصر خشونت و توحش نیست. نیل به آزادی مستلزم آن است که از خرد بهره گرفت. از تجاوز آشکار به منزلت و مقام انسان و طبیعت ممانعت شود و ثروت عمومی با نظارت نهادهای منتخب و مسئول به تامین نیازهای واقعی کلیه آحاد ملت  که در سراسر کشور کار و زندگی می کنند؛ صرف شود. تنها با ارزیابی و شناخت از اوضاع جاری و اهمیت دادن به قدرت خلاقیت و تخیل می توان دراقدامات آتی ما موثر باشد.

 

در جامعه امروز ما ، زندگی فرد به بهانه مصالح ایدئولوژی پیوسته در معرض نابودی است. ارزش های انسانی منجمله حقوق بشر مورد تمسخر قرار میگیرد. نیروهای معنوی و روحانی  ( با توجه به استثنا ها ) که طبیعتا باید جانب مردم را بگیرند. عملا آلت دست هیئت حاکمه هستند. بخشی از آنان در اعتقاد کامل به دستگاه ترور و فشار و بخش دیگر آنان جانب احتیاط را گرفته اند و از آنجا که در طول سی سال گذشته سرنوشت خود را با حکومت اسلامی پیوند داده اند دربزنگاه تاریخ جانب مردم را نخواهند گرفت و مسخ ایدئولوژی حکومتی خواهند ماند*. چنانکه در طول یکسال گذشته ( صرفنظر از استثناها ) پشت به مردم کردند و خرد و خردمندی خویش را در اختیار هئیت حاکمه  قرار دادند*. با توجه عمیق به این روند اپوزیسیون آگاه و مردم باید بدانند که اشترکات آنان در حیطه حوزه های علمیه و روحانیون بسیار شکننده و ظریف است!

 

تقریبا بعد ازاتمام دهه اول انقلاب 57 شکاف عمیق ناشی از درهم پاشی بافت اجتماعی در رابطه با شهروندان و شهرنشینان در شهرهای بزرگ کشور شروع شد.هجوم بیش از حد روستائیان به شهرهای بزرگ ، تولید موالید بدون کنترل ، شهرهای بزرگ را در حالت انفجار انسانی قرار داد . صرفنظر از کمبودهای عمومی برای میزبانی هزاران انسان که روزانه قدم به شهرهای بزرگ میگذاشتند. مسئله و مشکل فرهنگی روزبروز خود را به نمایش گذاشت. شهرنشینان جدید مدت زمانی تقریبا 5 نسل ( پنجاه سال ) لازم دارند که مناسبات شهروندی را هضم کنند و بدان خوی گیرند. این مسائل مورد توجه بانیان حکومت قرار نگرفت چون خود نیز از ( از نظر فرهنگی و بعد تفکر ...) همین روستائیانی بودند که ساکن شهرهای بزرگ شده بودند. شهرنشینان جدید با رهبران دینی و غیر دینی و فرهنگ ویژه خود. حکومت جدید را تشکیل دادند که عمر سی ساله دارد اما هنوز تضاد موجود بین شهرنشین و شهروند را قادر نیستند حل کنند.  و به جای خردورزی و چاره جوئی در فکر انتقام از بخش شهروند ساکن شهرهای بزرگ هستند که ماهیتا آنچه می اندیشند، چیزی نیست که ساکنان جدید می اندیشند. چون مهاجرت روند طبیعی خود را آرام و آهسته طی نکرده و مورد سنت و مدرنیته پاسخ خود را دریافت نکره است!

 

جماعت جدید ( خصوصا جوانان که از تجربه کمتری برخوردار هستند ) بخوبی اختلاف فرهنگی و شکاف را می دانند و چون قادر به حل آن نیستند. طبیعیتا به دامان رژیم حاکم یعنی نمایندگان فکری و معنوی خود بازگشته و بیشتردر سربازخانه های هیئت حاکمه اتراق کردند تا به تدریج در بخش نظامی – امنیتی خدمت کنند. توجه فوق العاده بانیان حکومت به افزایش تعداد نظامیان (غیر نظامیان مسلح) و کمیت و کیفیت ابزار و آلات تسلیحاتی بیشتر و فعالیت هائی که در پیشرفت و تولید انبوه و ازدیاد این بخش ( نظامی ) هزینه وصرف میشود ، صرفنظر از جنبه سیاسی و بهره برداری تبلیغاتی از آن، با منزلت انسانی و نیازمندی های واقعی شهروندان کشور به طور خاص ناهمآهنگ است .  مورد مهم دیگر که غالبا از آن کمترصحبت میشود: تنظیم خانواده و کنترل موالید درسطح کشوراست ( که تقریبا در میان شهرنشینان و بانیان حکومت با بی اعتنائی بدان روبرو میشود ). درصورتی که ازدیاد جمعیت از مشکلاتی است عمده  خصوصا در جوامع آسیب دیده و زخم برداشته از استبداد کهن که دشواری های اجتماعی را افزونتر کرده است. از این زاویه باید به فرهنگ معاصر توجه کرد که کنترل موالید از ضرورت جامعه ما است که نقش مهمی در جامعه مدنی و خاستگاه های آن دارد.

 

در شرایط امروز بهره مندی از توان جامعه در صورتی امکان پذیر است که تحمیلات بر افراد جامعه ازبین برود. در کشور ایران با ظرفیت و ثروت کافی  والبته با داشتن طرح و برنامه ریزی مناسب و دقیق و یاری گرفتن از نیرو و افراد متخصص و مسئول ، توان آن هست که آحاد ملت ایران که در هر گوشه از مملکت به کار و کوشش و زندگی سرگرمند ، از مزایای یک زندگی در امنیت و رفاه بهره مند گردند. مردم ایران نباید از فرصت اندیشیدن ، جستجو  کردن و پرسیدن محروم باشند. این نیازمندی های حیاتی که تامین آن در پیروی از خرد و آزادی است  به فرد کمک خواهد کرد که به استقلال رای و فکر رسد واز مجذوب شدن وی در انگاره های نیستی گرا در امان باشد.ایدئولوژی های کاذب که کوشش دارند تا جامعه را هم شکل سازند. فرد را از منزلت و شخصیتش دور میسازند و تبدیل به انسان توده ای بی هویت می کنند تا خوراک مناسبی برای تفکرات توتالیتاریستی شوند. بزبان دیگر هویت شخصی فرد ؛ توده ای و محو میشود که تنها در بیریختی جامعه معنا می یابد. این تفکر درنقطه مقابل جامعه مدنی - شهروندی قرار دارد که مناسبات و شئونات جامعه طبقه بندی و ردیف شده است.باید با زندگی - و خصوصا طرز تفکر-  قبیله ای خداحافظی کرد تا فرصت شکوفائی انسان ها فراهم شود.

 

نظام موجود با اسارت فرد – توسط ایدئولوژی - نقش خود را منظم ایفا می کند. این نظام برآمده از اقشاری است که مشکل خود ( قبل از انقلاب ) را با جامعه شهروندی کاملا حل نکرده بودند . بخش های عمده آنان خود را شهروند! ( قبل از انقلاب ) درجه دو احساس میکردند که از ترس مدرنیته به سرداب سنت و دین پناه برده بودند. لذا در فرصتی مناسب تاریخی نقش خود را ایفا و موفق شدند که سراسر کشور را تصرف کنند.نظام موجود برآمده از شکل خاص نفی و انکار جامعه مدرن ، شکل گرفت و با افتخار از بردگی و اسارت به ایدئولوژی مذهبی خویش، سرنوشت جامعه ای را رقم میزند که رشد زندگی شهروندی * و تفکر مدرن ( خصوصا در شهر های بزرگ کشور ) قابل پیش بینی تئوریسین های آنان نبود. چنان پنداشته میشد که میتوان خط مشی آینده شهروندان را با استفاد ابزاری از دین تعیین کرد. چنانکه دیدیم انقلاب فرهنگی ، تبلیغات اسلامی  و...این توهم را از اندیشه بی خردی ربائید.

 

اکنون با اندکی توجه به امور جامعه در می یابیم که حرکت جامعه ( خصوصا از سال گذشته و حکایت انتخابات و کودتا و سرکوب شهروندان ) روشنگر نامعقولی  است و بدرستی ضرورت تغییر درآن محسوس است. گرچه بانیان امور و مسببان وحشی گری و جنایت چشم بر واقعیت بسته و خود را سرگرم تلف کردن وقت و هیاهو و فتنه گری کرده اند. درک ضرورت تغییر ، امکان و ضریب تحولات را در جامعه بیشتر می کند. زمانی که امکان تغییر و تحول در جامعه را با عوامل و شرایط هیئت حاکمه که مقدرات انسان ها را به بازی گرفته است؛ مقایسه کنیم. بدین نتیجه خواهیم رسید که جامعه امروزی باید دگرگون شود. اما وقوع این دگرگونی و زمان  مشخص آن قابل پیش بینی نیست . با این وجود در سایه خرد و تدبیر، دانش و فن ... درایت فرهنگی و جامعه شناسی نوین است که جامعه آزاد  و قانونمند پایه ریزی خواهد شد.

 

معمولا هر جامعه ای درمقطعی از تاریخ سیاسی – اجتماعی خود ، خصوصا تحت تاثیر استبداد و شیوع بیش از حد تزویر، از خرد دوری میشود و خردورزی نقش برجسته ای در صحنه اجتماعی بازی نمی کند. در یک چنین وضعی که جامعه با آن روبرو میشود. تنها نقش گماشتگان استبداد عیان است که تمركزشان عمدتا حول مسایل شخصی و قومی خودشان بوده است. روشنفکران در یک چنین نظام برخاسته از استبداد و ایدئولوژی که ظرفیت نقد را به خاطر قدرت و تفکر پذیرا نیست ، یا  " با خود بیگانگی " را انتخاب می کنند و از نقد سیستم دست برمیدارند. یا از قطعیت و لزوم تغییر در جامعه صرف نظر کرده و در کنج عزلت می نشینند و شاهد عروسی متظاهران و گماشتگان نوکیسه در صحنه سیاسی میشوند .تفاوت اساسی مابین روشنفکری که در یک جامعه باز و آزاد است با روشنفکری که در جامعه متاثر از استبداد و حاکمیت ایدئولوژی - که نقش تزویر و ریا بدان اضافه شده است- وجود دارد که بیشتر در نوع تعاملات با قدرت حاکم  است و تفاوت درساختارهای موجود و پذیرش نقد و به چالش کشیدن سیستم و میزان تاثیرگذاری آن است.جامعه خردورز با شیوه نقد تعامل دارد زیرا از نقد است که خرد شکل میگیرد و جامعه باز بدان خوی گرفته است. در جامعه خردگریز و استبداد زده ، نقد را در طبقه بندی ممنوعیت ارزیابی کرده و منتقدان را عموما دشمنان ملک و ملت مفروضند!

 

فعالیت روشنفکران جامعه  باید در جهت رشد و آگاهی انسان و امكانات لازم براي وی در هر يك از مراحل – رشد – باشند و با آشنائی با تجربيات جديد و برهم زدن تعادل موجود و دوباره به تعادل و تجربیات جدید، راه رسيدن به جامعه آزاد را هموار سازند. اصولا در شيوه‌هاي تبيين و تبليغ علیه هیئت حاکمه و ایدئولوژی آن نباید يكسويه عمل ‌شود چون تفکر خودمحوری و دیکتاتوری ( با تفکرات قبیله ای مانند پدرسالاری ، زن ستیزی ...) در جامعه ما ریشه عمیقی دارد و تنها این تفکر اختصاص به بانیان نظام ندارد*. البته در كنار این نكات اصالت فرد  و اختیار ، حقوق بشر و دموکراسی نکاتی هستند که اصولا درتضاد با اندیشه هیئت حاکمه ( با داشتن روانشناسی قبل از فروید)  است و ذهنیتی دشمنانه با آن دارند لذا نسبت به آنان حساسیت خاص از خود نشان میدهند چون فلسفه امت پرستی* بیشتر مورد نظرآنان است.  در مفهوم امت : انسان ( فرد ) هویتی خاص ندارد و از شکل وقیافه و هیبت می افتد. چنین تداعی میشود که  : " ..بايستي انسان را متناسب با مباني دینی خودمان تعريف كنيم و براساس آن، تعريف و مختصاتش، رابطه آن را با رشد و توسعه‌اي كه خودمان تعريف مي‌كنيم ( این تفکری است که عموما کوشش دارد با محکوم کردن دیگر فرهنگ و اندیشه ها ، رسالت و حقانیت ویژه ای به فلسفه و ایدئولوژی وجودی خود دهد!) بدست آوريم. نه آن چیزی که در دنیای امروز تحت تاثیر فردیت و اختیار و حقوق بشر در جهان امروز رایج است...:. طبق نظر تئوریسین های حکومت اسلامی باید از بكارگيري گزاره سنت و مدرنيسم اجتناب کرد .

 

روشنفکران درجوامع استبداد که  رهبری و رهبران نبض جامعه را از طریق نیروهای امنیتی و گماشتگان در اختیار و انحصار خویش دارند، تاوان بی خردی و توحش را باید بپردازند.واقعیت های جامعه در حوزه های عمومی و خصوصی نیز دستخوش بی خردی است. اعمال رای و مسخ خرد جمعی و خفه کردن صدای معترضین مجالی برای ابراز عقیده و بیان نمی دهد واساس شایستگی افراد در جامعه بر وفاداری و خوش خدمتی به رهبران  ارزیابی میشود. تریبون های رسمی کشور تنها در ستایش رهبری و رهبران و توضیح و تمجید به نفع هیئت حاکمه است.

 

تداوم عمرنظام استبداد که متمایل به استقرار توتالیتاریسیم ( که هنوز موفق به استقرار کامل آن نشده است ) خصوصا مسلح به ایدولوژی و تشدید تسلط سیاسی - اجتماعی هیئت حاکمه بر کلیه شئونات اجتماعی است، نقش عمده روشنفکران و معترضین دستخوش تغییرو تحول شاید هم در مواردی انصراف است! در یک چنین حالتی منتقد وضعیت موجود به دلیل پیچیدگی دستگاه رهبری و هیئت حاکمه ، دچار سردرگمی در مقابل عملکرد تئوریسین های نظام می‌ شود. در این موقعیت دیگر خرد نیست که نقش بازی می کند بلکه یک احساس سرکوفتگی درونی منتقد را در برمیگیرد که همراه با یاس و ناامیدی همراه است . جدا شدن از فعالیت های سیاسی – اجتماعی ، فقدان شکوفائی  معنی می یابد که در تمام مراحل عمرمعترض و یا منتقد،همراه خواهد ماند. روشنفکر در چنین جوامعی ( مانند ایران فعلی ) که طول عمر دیکتاتوری به درازا کشیده ، منزوی است . دلائل آنرا می توان در استقرار حکومت سیاسی – امنیتی و وحشت یافت.

 

مناسبات و هنجارهای نظام دیکتاتوری و اشاعه ترس و وحشت و یاس بدین منظور است که مردم خصوصا از عرصه مشارکت در فعالیت های سیاسی و عموما در فعالیت های اجتماعی - ممنوع شده - برحذر دارد تا وحدتی دربین آنان بوجود نیآید. هدف طرد نیروها و شخصیت هائی است که در عرضه روشنگری فعال هستند و خود را دربرابر جامعه ای که در آن به کار وفعالیت و زندگی می کنند ؛ احساس مسئولیت می کنند. در اینجا این مورد مطرح است که چگونه روشنفکران و روشنگران می توانند از این سکوت اجباری خارج شوند .در جامعه ای مانند کشورما که نظام خودکامه هرگونه باب مذاکره و اصلاح را سد کرده است و تنها خود را حقیقت محض متصور است؟!

 

در متن مقاله بدان کوتاه اشاره شد که :  قدرت چاره جوئی در انسان و مهارت های کافی از دراختیار داشتن تکنولوژی مدرن خصوصا در  زمینه اطلاعات و ارتباطات از مرز سنتی تخیل فرا رفته و با منطق تکنولوژی امروز همآهنگ شده است. رویا و تخیلات امروزی بشر به واقعیت نزدیک و قابل لمس شده است ( گوئی که آینده شروع شده است ). تخیل و تعبیر از توانائی های بشر است که در مقابل جامعه بازدارنده قرار دارد. به هیچ وجه نمیشود از قدرت تخیل و راز درون آن ، بی اعتنا عبورکرد. تمام این پدیده ها و اختراعات و اکتشافات به منظور آرامش خاطر انسان ها و تامین نیازمندی های بشری است. گرچه هیئت حاکمه فعلا با بهره گیری از تکنولوژی مدرن می تواند چرخ تحول و میل به تغییر را - کوتاه مدت - در جامعه به عقب اندازد، اما غافل است که بهره برداری از این تکنولوژی مدرن تنها در دست گماشتگان خویش نیست و هر شهروند ساکن هرنقطه از جهان قادر است خود را آنطور که خود می پسندد با دیگران پیوند دهد.

 

زمانی بود که رابطه اپوزیسیون ساکن خارج از کشور با درون کشور به ندرت برقرار بود و سیستم سانسور قدرت بیشتری در این زمینه از خود نشان میداد. اکنون ایرانی از این قلمرو خارج و به روشنی می تواند از مقولات ظاهرا مخفی سردرآورد و اطلاعات را سریع مبادله و بر آگاهی خود و دیگران بیفزاید. چنانکه که میدانیم و لمس می کنیم انسان در سایه دانش و فن در سطح اطلاعات و ارتباطات به پیشرفتهای بی نهایتی رسیده است که وقوع هر تحولی  سریع به آگاهی مردم میرسد. تاکید بر آن از این جهت است که از نظر شرایط و فرایندهای ویژه ، بر خلاف نظر هواداران و مجذوبان نظام که تصویری عتیق از عصر حاضر دارند ( احتمالا ) با اینکه سنی کمتر از انقلاب دارند* ، نقش اپوزیسیون مقیم خارج از کشور بسیار مهم  است ، چون آگاهی بیشتری نسبت به واقعیت امور جاری در مملکت می توانند کسب کنند . ایرانیان ساکن ممالکی که به دلیل دانستن و آگاهی تحت تعقیب پلیس سیاسی قرار نمی گیرند ؛ مبارزه جهت آزادی و استقرار دموکراسی در ایران را ازوظایف حساس و مهم خود میدانند و در این راه مبارزه می کنند. 

 

نیروی اپوزیسیون آزادیخواه ( در کشورهای صاحب دموکراسی و قانونمند)  به دقت و با درایت کافی می داند که از توانائی های مبارزاتی بیشمار خود، بیشترین بهره را در راه آزادی کشورمی تواند ببرد. وضع سیاسی رژیم حاکم خصوصا از یکسال گذشته  - که مشروعیت و مقبولیت خود را به کلی از دست داده و به رژیمی خونتا و مافیائی (مالی - نظامی - روحانی) تبدیل شده است -  تا این درجه سرخورده و درمانده نبوده است . بعد فاجعه آمیز هیئت حاکمه چنان است که در باره آن محتاج به قلمفرسائی آنچنانی نیست. رژیم فعلی؛ رژیمی است مافیائی (مانند شبکه عنکبوت با نهاد های مختلف قدرت )، غاصب و مرموز که با دروغ و تزویر و ترور به عمر خود ادامه میدهد. اعدام ها و تجاوزات ، دادگاه های نمایشی مدل استالینی . اشاعه تهمت و افترا و یاوه سرائی در مورد آنانی که قادر نیست فیزیکی ازبین ببرد.... و هزاران مصائب دیگرناشی از خردستیزی که در درون خود ساخته وپرداخته است.

 

در یک چنین وضعیت اسفبار سیاسی – اجتماعی و بحران ساز داخلی و خارجی فاجعه آمیز و خونبار کامل نظام ولایت مطلقه فقیه برآمده از انقلاب* و دستگاه دولت. این وظیفه اپوزیسیونی که دغدغه آزادی وآبادانی ایران با اعتقاد راسخ  به  اصول حقوق  بشر و کنوانسیون های آن را دارد و مجازات اعدام را در هر شرایطی محکوم و خواهان لغو آن هستند، آن است که بجای صرف وقت و نیرو برای اثبات حقانیت بخشیدن به خویش و محکوم کردن دیگران در فکر ارائه راه حلی باشند مناسب که آزادی و حفظ تمامیت ارضی کشور در صدر مطالبات قرار گیرد. طبیعی است که وحدت سیاسی در شرایط امروز ( نه در داخل و نه خارج) نه کارساز است و نه راه حل مناسب و شعار همه با هم از صدر انقلاب نادرست بود و همچنان نادرست است. شرایط و امکان همکاری در روند فعالیت و کوشش جهت آزادی و دموکراسی در پروسه مشخص تاریخی بوجود خواهد آمد.

 

در خاتمه بدین موضوع باید اشاره شود که در هر جامعه گنجینه ای از خرد* ، دانائی و معنویت وجود دارد که نسبت به هر شهروند - در گذر تاریخ - سهمی بدان می پردازند و سهمی از آن بر میدارند. باید دید که سهم خرد سی ساله ولایت مطلقه فقیه چه چیز " گرانبهائی " را به این گنجینه خرد کشور ما ایران اضافه کرده است که مایحتاج معنوی آینده گان را برطرف خواهد کرد!؟ این حکومت صرفنظر از استبداد و خونریزی ، اتخاذ سیاست آنتی آمریکا نیسم وآنتی سمیتیسم و اقلیت مذهبی ستیزی ...، نهال شوم بی اعتمادی را در جامعه کاشت ( در انقلاب 57 ) که اکنون به درخت تنومندی تبدیل شده است و ثمره آن  بی اعتمادی ؛خشونت و تزویر و مهمتر از آن جنایات متعدد است که مشروعیت را از آن سلب کرده است. این خردورزی ( بی اعتمادی )  تهی از خرد ، به بیماری مزمنی تبدیل شده است که سراسر کشور را آلوده خشونت و تزویر و ریا و تظاهر کرده و به خارج از مرزهای جغرافیائی کشور رسیده است. این نظام عکس تصور هواداران مستقیم و غیرمستقیمش ( خصوصا در خارج از کشور که مبتلا به بیماری آنتی سمیتیسم و آنتی آمریکانیسم هستند) کوچکترین اصلاحاتی را در خود اجازت نمی دهد. خصوصا اصلاحات قضائی و سیاسی  را. در یک چنین مخمصه تاریخی که کشور ما ایران با آن روبرو است ،  باید اپوزیسیون بدان واقف باشد که چه چیزی را میخواهد به این گنجیه خرد اضافه کند. باید بدانیم هیچ نظامی ساده و داوطلبانه به آنچه که اپوزیسیون میخواهد و طالب آن است، تن در نمی دهد. اواسط ماه جولای 2010

 

**********

* با توجه بدین مورد که تعدادی از روحانیون و هواریون آنان معتقدند: که مردم مشروعیتی به حکومت اسلامی و ولایت فقیه نمی دهند. بلکه مشروعیت آن امرالهی است...!

* آيت‌الله نوري همداني از مراجع تقليد با اشاره به اينكه در اسلام حاكم بايد پيامبر(ص)، امام معصوم‌(ع) و يا فردي فقيه كه داراي عدالت و تقوا در حد بالا، مدير و مدبر و در نهايت بسيار شجاع باشد، تأكيد كرد: حضرت آيت‌الله خامنه‌اي به شايسته‌ترين نحو اين ويژگي‌ها را دارا هستند. به گزارش فارس، آيت‌الله نوري‌همداني در جمع اقشار مختلف مردم كرمان در مصلاي امام علي(ع) اين شهر تصريح كرد: بعد از رحلت امام خميني(ره) يكي از فرزندان خلف صالح ايشان توانست اين كشتي را در اين درياي پرتلاطم سكانداري كند. وي همچنين با تبريك بعثت رسول اكرم(ص) اظهار داشت: يكي از كارهاي مهمي كه پيامبر(ص) در دوران 23 ساله رسالت خويش انجام دادند،‌ ايجاد حكومت اسلامي بود. وي با اشاره به آيات قرآن مبني بر تكميل دين با قرار گرفتن پيامبر(ص) و يا معصوم(ع) در رأس حكومت افزود: آخرين فريضه از فضائل الهي و رسالت پيامبر اسلام(ص) با اين آيه تكميل مي‌شود. روزنامه ایران

*مشاور رئيس نهاد نمايندگي ولي فقيه ( پناهیان )  در دانشگاه‌ها، گفت: بنده در يك جلسه به برخي از مديران و كارشناسان گفتم كه ما زماني از انقلابي‌گري فاصله گرفتيم كه به ساختارهاي نظام ليبرال‌ دموكراسي غربي نزديك شديم و براي آن فرهنگ‌ سازي كرديم؛ براي رشد و توسعه از كلمه "رفاه" استفاده كرديم؛ رفاه، هدف نظام سرمايه‌داري براي توسعه است درحالي كه ما هدف ديگري داريم. وي افزود: ما "امت اسلامي" بوديم اما از كلمه "شهروند" استفاده كردند؛ در صورتي كه شهروند، كلمه معناداري است كه براي جامعه مدني استفاده مي‌شود كه به معناي مدينه فاضله هم نيست و اين‌ها، فرهنگ‌ساز‌ي براي تهي كردن محتواي انقلاب اسلامي بود؛ همان سال‌ها مقام معظم رهبري به تهاجم فرهنگي هشدار دادند و فرمودند كه تهاجم فرهنگي به "زلف و لباس " نيست بلكه عميق‌تر از اينهاست از اين رو اينجا لازم است خبرنگاران وارد صحنه شوند و بگويند كه چرا اينگونه براي ما فرهنگ‌سازي شده است.

* با نگاهی اجمالی به وضعیت رهبری و کمیته های مرکزی بعضی از سازمان ها و تشکل ها ی اپوزیسیون ؛ مورد خودمحوری و حرص وآز رهبری و یا رهبرپرستی ... و برعکس .... شیفتگان و مجذوبان و مریدان... را تحت تاثیر فرهنگ قبیله ای میتوان مشاهده کرد که در مواردی تا مرحله حذف مخالفان و منتقدان... پیش رفته است!

*  برای اطلاع بیشتر میشود به نشریات و سایت های گماشتگان استبداد مانند کیهان ، ایران ، جمهوری اسلامی ، فارس ، رجانیوز و انواع و اقسام ...مختلف در این راستا رجوع کرد.

*احسان موحدزاده : نیروهایی خارج نشین را نه با این نگره صرف كه در جغرافیای مكانی خارج از كشور به سر می برند بلكه از آن رو كه هیچ نسبتی با گفتمان فرهنگی و سیاسی درون كشور ندارند می توان بی‌ارزش دانست این نیروها همچنان در سودای تحقق آرزوهای دهه 60 و 70 میلادی هستند یكی آرزو دارد نظامی مبتنی بر ملیت بسازد یكی دیگر به جامعه سیاسی‌ای اعتقاد دارد كه دین زدایی شده است آن یكی همچنان جهان را در پرتو سوسیالیسم اردوگاهی تعبیر می كند و گروهی هم با چراغ خاموش یا روشن احیای سلطنت را در افق می بینند افق عمومی و مشترك هم نوع سیاست ایرانی در بیرون مرزها اما مبتلاست به درد بی ‌دردی چرا كه با اتفاقات فرهنگی و اجتماعی‌ای كه در این سالها در اتمسفر داخلی كشور رخ داده است بیگانه است و بدین اعتبار به مرگ بی‌مرگی دچار شده است مشكلات واقعی كشور را با درك اتمسفر داخلی می توان درك كرد نه با موج سواری. سیاست ایرانی، بیرون از مرزها خیال می كند با سوار شدن بر موج پس از انتخابات به یك گرایش واقعی بدل می شود این حس وقتی تقویت می شود و این توهم زمانی دامن زده می شود كه چهره‌های اصلی اتفاقات پس از انتخابات، از مرزبندی با آنان تند بزنند و حتی از ناچاری هوای یارگیری خارجی را در سر بپرورانند.

* به تعبیرآقای خمینی " معجزه قرن "

* نقل قولی است از نویسنده و متفکر توانای انگلیسی هربرت رید که در مقالات گذشته بدان توجه شده است! 

 

 

حماسه قیام ملی سی تیر

 

 

 

 

محسن قائم‌ مقام

 

 


".... ‌ای مردم من به جرأت می‌گویم که استقلال ایران از دست رفته بود ولی شما با رشادت خود آنرا نگهداشتید.... ایکاش مرده بودم و ملت ایران را اینطور عزادار نمی‌دیدم.... "
دکتر مصدق خطاب به مردمی که در غروب سی تیر برای بردن خبر پیروزی به خانه او هجوم برده بودند.

 


حماسه قیام ملی سی تیر 1331، نقطه اوجی در نهضت ملی ایران


(
این مقاله در دنباله و جزئی از پاسخگوئی به حملاتی است که هر روزه و بطور سیتماتیک به دکتر مصدق و نهضت ملی ایران در جریان است. در این سلسله مقالات سعی می‌شود وقایع آن دوران را درامان از وارونه نویسی‌های تاریخی و جعلیات حاکم بر نوشته‌های منتشره، که همراه غرض ورزی‌های کوته نظرانه است، در مجموعه‌ای گردآوری شود. چه سیاست گروه‌های وارونه نویس تاریخ دوران حکومت ملی دکترمصدق در این است که ما را در مقابل هزار وارونه نویسی سر در گم نمایند. در این میان اگر فرصتی بود به برخی از مطالب طرح شده ایشان نیز پاسخگوئی مشخص خواهم نمود. جه شرح درست و قایع بهترین پاسخگوئی به جعلیات و وارونه نویسی ایشان می‌باشد. با فرا رسیدن 30 تیر این بخش را جلو تر عنوان می‌کنیم:


نهضت ملی ایران در سالهای پس از شهریور 1320 و سقوط دیکتاتوری رضاشاهی بتدریج و با سرعت شکل گرفت و با رهبری خردمندانه دکتر مصدق در ملی کردن صنایع نفت در سراسر کشور و خلع ید از شرکت انگلیسی نفت، که در تار و پود سیاسی و اقتصادی مملکت رخنه کرده بود، بستن کنسولگری‌ها و سپس سفارت انگلیس راه برای قدرت گیری یک حکومت ملی باز گردید. دکتر مصدق پس از پنجاه سال مبارزه در راه دستیابی به هدف‌های نهضت مشروطه که همانا استقرار حکومتی ناشی از اراده ملت بود ریاست دولتی را قبول کرد که بتواند در راه تحقق حقوق مردم ایران اهرمی باشد و برای برقراری آزادی در ایران پیشگامی نماید. اقدامات شجاعانه و مجدانه دکتر مصدق در این راه که با صمیمیت و صداقت زاید الوصفی آکنده بود پشتیبانی بیدریغ مردم آگاه ایران را بسوی خود کشید. و این حمایت ملی ایرانیان از دکتر مصدق پایه اصلی قدرت او و در نتیجه اهرم اصلی پیروزی‌هایش در عرصه سیاست و مبارزه با استعمار و ارتجاع داخلی گردید.


مصدق برای انجام اصلاحاتی که در برنامه حکومتی خود داشت هر روز با سد بزرگتری از جانب عمال شرکت سابق نفت، شاه و دربارش و سایر عوامل ارتجاع داخلی روبرو می‌شد. حزب توده هم بخش " روشنفکری " ارکستر مخالفت با نهضت ملی و دکتر مصدق را رهبری می‌کرد. مجلس هفدهم تشکیل شد و در همان شروع کار در انتخابات هیأت رئیسه نشان داده شد که بدلیل حضور قدرت ارتش در شهرستانها، نمایندگان ارتجاع در آن اکثریت یافتند. در انتخابات هیأت رئیسه، دکتر سید حسن امامی، امام جمعه تهران، که در مواقع سفر شاه دعای سفر برایش می‌خواند، با 39 رأی در برابر 31 رأی برای دکتر معظمی، کاندید جبهه ملی، بریاست مجلس انتخاب شد. با حضور چنین مجلسی تنها برگ برنده مصدق پشتیبانی بزرگ مردم بود و مردم نیز از هیچ حمایتی از مصدق، رهبر صدیق و خردمند خود دریغ ننمودند. فرصت‌ها کوتاه بودند و برنامه‌هائی که مصدق اعلام کرده بود یا در ذهن خود داشت فراوان. مصدق با تشکیل مجلس جدید بنا بر سنت استعفا داد و در معرفی کابینه بعدی بمنظور جلوگیری از دخالت‌های دربار و ارتش گوش بفرمان شاه و کنترل نابسامانی‌های انتخابات و سایر امور سیاسی در مملکت، تصدی وزارت جنگ در کابینه را برای خود خواستار شد. و از سوی دیگر با گرفتن اختیارات از مجلس تصویب لوایح اصلاحاتی او ضرورت نداشت که درپیچ و خم‌های بوروکراسی مجلس ماهها و احیانآ سالها بانتظار بنشینند. لذا تقاضای اختیارات قانونگذاری از مجلس را نمود. کاری که در دوران‌های دیگر هم انجام گرفته بود. و با فشار مردم درخارج از مجلس بتصویب مجلس رسید. ولی شاه از قبول مصدق بعنوان وزیر جنگ امتناع کرد. مصدق این بار بعنوان اعتراض و اینکه "... با وضع فعلی ممکن نیست مبارزاتی را که ملت ایران شروع کرده است پیروز مندانه خاتمه یابد " از نخست وزیری استعفا داد. استعفای مصدق احساسات مردم در میدان مبارزه را شعله ور ساخت و در اوج مبارزات خود برای بیرون راندن استعمار انگلیس از مملکت و بر قراری حکومت مردم بر مردم سر انجام قیام نمودند.



بدنبال استعفای مصدق


با استعفای مصدق 40 نفر از 42 نفر مجلسیان گوش بفرمان شاه قوام را به نخست وزیری انتخاب کردند. و 28 نفر از نمایندگان " فراکسیون نهضت ملی ایران " تصمیم مجلس را خلاف قوانین مملکتی " اعلام کردند. قوام با فرمان شاه نخست وزیر شد و در اولین اعلامیه خود در نخستین روز نخست وزیری با انتخاب کلماتی که تنها در حکومت دوران محمد علی شاه می‌توانست بکار رود مردم را چنین مخاطب قرار داد " وای بحال کسانی که در اقدامات مصلحانه من اخلال نمایند..... حتی ممکن است تا جائی بروم که باتصویب اکثریت پارلمان دست به تشکیل محاکم انقلابی زده روزی صد‌ها نفر را از هر طبقه به موحب حکم خشک و بی شفقت قانون قرین تیره روزی سازم. به عموم اخطار می‌کنم که دوره عصیان سپری شده و روز اطاعت از اوامر و نواهی حکومت فرا رسیده است. کشتیبان را سیاستی دگر آمد!" به قوام قول اختیارات تام داده شده بود. اشرف و مادر شاه هر دو مصرآ در پای انجام قول بودند. انتشار چنان اعلامیه‌ای با انشای دوران استبداد صغیر از همان جهت ناشی می‌شد. قوام در انتظار و بدنبال انحلال مجلس بفرمان شاه بود تا بتواند کار‌ها را تمامآ در قبضه خود بگیرد. شاه هم تنها می‌خواست از کارائی قوام که بار‌ها شاهد آن بود استفاده کند ولی دلیلی نداشت در حالیکه مجلس همه تمامآ در اختیارش بود قوام را با دست خود حاکم کل نماید. در عین حال قوام هم پیر و مریض شده بود و قوام گذشته نبود که در مقابل شاه مقاومت بیشتری نماید و تنها با درشتگوئی علنی علیه شاه در برابر دیگران هنوز بدنبال حفظ قدرت پیشین خویش بود. و مهمتر از همه دوران هم دوران سالهای پیش نبود و مردم در یک مبارزه بزرگ ضد استعماری، مردم دیگری شده بودند و غرور و آگاهی ملی که ایشان را درمقابل قدرت استعماری بریتانیا بمیدان مبارزه کشیده بود و پیروزیهای بزرگی که در سالهای گذشته نصیبشان گشته بود و نیز حضور رهبر خردمند و مبارزی چون دکتر مصدق در پیشاپیش نهضت، روحیه‌ای برای مردم ساخته بود که تاب سد بندی در برابر جنبش بزرگ خویش را بر نمی‌تافتند و نیروی بزرگ ایمان به حقانیت مبارزه و اعتماد به رهبری مورد اعتماد آن مردم را تا ایثار جان خود برای حفظ جنبش ملی کشانید.



قیام شکل می‌گیرد.


مردم با دعوت آیت الله کاشانی و نمایندگان نهضت ملی از ساعت 5 صبح روز سی تیر به خیابانها قدم نهادند. مثل همیشه تهران مرکز اصلی مبارزه در میان شهر‌های دیگر بود. قیام سی ام تیر ماه در بیشتر شهرهای بزرگ نیز شکل گرفت. بسیاری " کفن پوش " از کرمانشاه و همدان بسوی تهران بحرکت آمدند..... شعار‌های " مرگ بر قوام" ، "زنده باد مصدق " و شعار تاریخی " یا مرگ یا مصدق! " که ترجمه فرانسه آن " Mossadegh ou la mort "در بالای روزنامه فرانسوی معروف لوموند نقش بست، خیابانها را پرکرده بود. مردم در شهری که به میدان جنگ شبیه بود با شهامتی خارق العاده جلوی تانک و سربازان مسلح به مقاومت برخواسته بودند. در محل‌هائی از مقاومت مردم در شهر افسرانی و سربازانی در مقابل مردم اسلحه خود را بزمین گذاشتند. در پای دیوار سفید رنگ حزب زحمتکشان ملت ایران تا روز‌های بسیاری پس از سی‌ام تیر این نوشته دردناک جوان دانشجوی دانشکده افسری که با خون خود بر دیوارنوشته بود همچنان بچشم می‌خورد: این خون زحمتکشان ملت ایران است امیر بیجار.
در این چند روزه رفت و آمد‌ها و فعالیت‌های گروههای مختلف بسیار بود از جمله درصبح سی ام تیر چند نفری ازنمایندگان مجلس طرفدارنهضت ملی بدیدار شاه رفتند و با عتاب فراوان اوضاع را باو گفتند و او در این جلسه به علاء نخست وزیر دستور داد که از جانب او از قوام بخواهد تا استعفا دهد.


مردم حماسه آفریدند و شاه و سپس قوام تسلیم شدند. و قوام از ترس خشم مردم پنهان گردید.

 


سی‌ام تیر ماه اوج نهضت ملی ایران


مصدق با پشتیبانی قاطبه مردم آگاه مملکت نهضت بزرگی را بوجود آورد که نه تنها مردم بدنبال کسب استقلال از دست رفته خود از چنگ استعمار بهوش آیند و نیز طلب آزادی‌های از دست رفته خود در عرصه مملکت را از ارتجاع داخلی بنمانید بلکه رفته رفته به اندازه قدرت خود در انجام آنچه بعهده دارند واقف گردند، تا حدی که در برابر شاه، ارتش، شهربانی و قوام برای دفاع از دست آوردهای خود و ادامه نهضت ، شجاعانه سینه سپر نمایند! تا مصدق رهبر نهضت با شکوه ملی ایران بتواند همچنان برای حفظ استقلال ایران که دستخوش توطئه‌های استعمار گردیده بود و آزادی و دمکراسی در ایران که هیأت حاکمه وابسته آنرا از مردم سلب نموده بود، بمبارزه بحق و پا بر جای خود ادامه دهد! هرچند دکتر مصدق در خاطراتش می‌نویسد که " استعفا " یک اشتباه بود، چه امکان داشت بآسانی قدرت از دست او و مردم خارج شود. ولی در عمل جریان مسیر دیگری را پیمود و توطئه‌ها و کوشش‌های شاه، خانواده شاه بخصوص اشرف و مادر شاه و دربار، شخص قوام السلطنه و پشتیبانان خارجی آن دربرابر طوفان مقاومت مردم ایران در هم نوردیده شد.


و سی ام تیر ماه اوج قدرت گیری نهضت ملی ایران و رهبری آن دکتر مصدق رقم زده شد.

 


آیا قوام می‌توانست موفق شود؟


قوام مسند نخست وزیری را در سن 80 سالگی پذیرفته بود. در حالیکه از نظر جسمی بیمار بود و زیر نظر پزشک قلب معالجه می‌شد. سی تیر نشان داد که مردم تا پای جان از حکومت ملی دکتر مصدق پشتیبانی نمودند. لذا مقابله با مردم تنها از راه استفاده از نیروی نظامی امکان پذیر بود و تاریخ نشان داد که در آن شرائط حکومت بیش از چند ساعتی نمی‌تواند در برابر مردم بایستد. در آنزمان نیروهای آزمند خارجی هم برنامه مشخصی برای پشتیبانی از یک جریان نظامی علیه حکومت ملی در ایران را نداشتند. چنانچه سفرای ایشان نیز اهمیتی به تقاضاهای کمک قوام ندادند. آنچه روی داد نشان داد که تنها بر دریائی از خون و بر روی سرنیزه می‌توانستند حکومت نمایند. و چنان نیروی نظامی و رهبری مصممی در کار نبود. و آقای قوام صرفنظر از نبودن یک برنامه مشخص سیاسی ارتجاع، که مجلس بماند یا نماند، آقای قوام، آنطور که بایشان اشرف پهلوی قول داده بود مرد آهنین و قدرتمند ایران شود ، که اعلامیه صادره اش هم بر این حکایت داشت، یا در خدمت شاه که مثل همیشه تصمیم گیری در شرایط سخت برایش مقدور نباشد، بماند. شاهی که بر این اندیشه بود که قضیه با روی کار آمدن قوام مثل مسأله آذربایجان بشکل سیاسی حل می‌شود، درحالیکه مقاومت مردم کار را بشکل دیگری تبدیل کرد، آشکار بود که در سن 80 سالگی و با بیماری شدید قلبی، که یکسال هم بیشتر پس از آن نتوانست دوام بیاورد، مرد این میدان از نظر جسمی هم نبود. حالا چگونه آنهائیکه جویای " نام "اند و حرف‌هائی که بخیال خودشان کسی نگفته را می‌زنند و خشم روشنفکران آگاه را بر این بیهوده گوئی‌ها شعله ور می‌سازند ، چگونه می‌خواهند باور شود که در سی تیر اگر مصدق موفق نمی‌شد قوام مسأله نفت را حل کرده بود. اولآ ادامه چنان حکومتی بدون پشتوانه برنامه ریزی شده خارجی که در کودتای 28 مرداد بوجود آمد عملی نبود. در ثانی این افرادی که معلوم نیست معلق بعدی شان کدام است. دیروز دنبال چپ امروز دنبال راست، مسلمآ فردا سرافکنده و با فکری مغشوش از اینهمه معلق زدن و بیهوده سرائی، حساب آنرا نمی‌کنند که مهمترین مبارزه مردم از صدر مشروطه و تا بامروز بر قراری حکومت مردمسالار بوده است. حال از کی حکومت مردمسالار را با کمک هندرسن و یا میدلتون می‌توان برقرار کرد؟، این سؤالی است از این آقایان روشنفکر نما؟ آیا حکومتی که با کودتای 28 مرداد بوجود آمد سبب روی کار آمدن "جمهوری اسلامی" نشد؟ آیا مردم ما هنوز دنبال کسب هدف‌های نهضت مشروطه که آزادی و دمکراسی بود، نیستند؟ آنهائیکه این حقایق را می‌بینند و به استقرار دمکراسی و آزادی در ایران معتقدند و مثل آقایان که " هر لحطه بشکلی بت عیار درآمد " فکر نمیکنند، برای رهبری قوام السلطنه در حل مسائل ملی ایرانیان، سینه چاک نمیکنند!
حساب دکتر جلال متینی کمی با آن روشنفکر نماها فرق دارد. آقای دکتر بهرام مشیری یکی از دانشوران ارجمند ایرانی خارج از کشور در برنامه تلویزیونی خود در پاسخگوئی باین ژاژخوائی‌ها علیه نهضت ملی ایران و دکتر مصدق یاد آور گردید که یکی از مدرسین دانشگاه مشهد برایش حکایت می‌کرد که زمانی جلال متینی در تصدی ریاست دانشگاه مشهد بود حادثه‌ای نظیر بانک زنی رخ داد و در آن دانشجوئی مورد اتهام قراز گرفت ولی ساواک مشاهده کرد که هیج راهی برای اثبات آنکه این دانشجو در سر کلاس حاضر بوده یا نه در دست ندارد. لذا ساواک رئیس دانشگاه، در آنزمان جلال متینی، را مأمور انجام حضور و غیاب دانشجویان می‌نماید و ایشان استادان را مسؤل کار می‌نماید. و متینی جمعه به جمعه لیست‌ها را تحویل ساواک می‌داده است. آن مدرس ادامه می‌دهد که دکتر علی شریعتی که یکی از استادان بوده دفتر سیاه کوچک حضور و غیاب را بر روی میز می‌کوبد که من این کار را نمیکنم و می‌دانم فردا مرا به "اداره آب و برق" خواهند برد. دکتر بهرام مشیری از یکی از صاحب منصبان ساواک که در رده‌های بالای ارتشی است و در خارج از کشور زندگی می‌کند، شخصآ نسبت بروابط متینی با ساواک جویا می‌شود و او می‌گوید بدلیل امنیتی بودن موضوع پاسخ دقیق نمیتواند بدهد ولی " او ( متینی ) کار و وظائفش را خوب انجام می‌داد ". و با این ترتیب دلیل به ناگهان سیاسی شدن این استاد ادبیات فارسی و کتاب نویسی علیه دکتر مصدق روشن می‌شود.



سیر رویدادها پس از قیام سی تیر


مردم در قیام ملی سی ام تیر ماه با شاه ، ارتش، شهربانی و قوام روبرو بودند. و عده بسیاری از ایشان در این قیام کشته و بسیاری مجروح شدند. تنها سی و چند نفر از ایشان در قطعه خاصی در قبرستان ابن بابویه نردیک شهر ری بخاک سپرده شدند. مجلس بمناسبت شهدای سی ام تیر روز دوم مرداد را روز عزای ملی اعلام کرد و در شهر‌ها تعطیل عمومی اعلام شد. سیر جریانات حس انتقامجوئی مردم روز بروز افزایش میداد. از آنجا که شاه خود را در پشت صحنه‌ها نگهداشته بود و حمله بشخص شاه زمان دیگری را طلب میکرد قوام تنها آماج حمله مردم گردیده بود. دکتر بقائی که در آنزمان نفر دوم، پس از آیت الله کاشانی در رهبری سیاسی سی تیر شناخته می‌شد در سخنرانی‌های خود شدیدآ ارتشی‌ها و بخصوص نمایندگان ارتجاعی مجلس را تحت حملات مستقیم و شدید قرار داده بود. از او نقل می‌کنند که در خطاب به افسران مهاجم به قیام گفته بود ".. ما به زن و فرزندانشان هم رحم نخواهیم نمود.. " و خطاب به نمایندگان ارتجاعی مجلس گفته بود: "... مردم 41 نفر نماینده ارتجاع را به 41 تیر چراغ برق می‌آویزند... ". رئیس مجلسی که به قوام رأی اعتماد داده بود، دکتر سید حسن امامی، امام جمعه تهران و استاد دانشکده حقوق، ( در شعار‌های آتشین مردم در تظاهرات خیابانی آن چند روزه مقاومت " امام لندنی " ) روز سوم پس از انتخاب مجدد مصدق به نخست وزیری از ریاست استعفا و باروپا رفت و آیت الله کاشانی که محبوبیت فراوانی در میان مردم کسب کرده بود به ریاست مجلس انتخاب شد. کاشانی هرگز در مجلس نیامد و نواب رئیس مانند مهندس رضوی جلسات مجلس را اداره می‌نمودند. ساکت کردن مردم و جلوی بلوا و شورش مردم علیه شهربانی و ارتشیان را گرفتن بسیار فوریت و لزوم می‌طلبید و لذا آیت الله کاشانی و دکتر مصدق اعلامیه‌ای صادر کردند که طی آن از ارتشیان و قوای مسلح مملکت پشتیبانی شده بود. این اعلامیه در کنار اقدام دولت دکتر مصدق در برکناری و تعقیب قانونی رؤسای مسؤل انتظامی روز سی ام تیر از ایجاد اعتشاشات و ایجاد بی نظمی در انتقام گیری مردم جلو گرفت.

مردم در برقراری نظم در خیابانها شرکت نمودند


در عصر سی ام تیر مهندس حسیبی، نماینده بسیار محبوب در میان مردم، که آشنائی مردم با او از دوران خلع ید و خدمت مؤثر او در کارشناسی نفت در مبارزات نهضت ملی اعاز می‌شد، اولین کسی بود که پشت میله‌های مجلس رفت و خبر استعفای قوام را بمردم اعلام داشت. و شادی و پای کوبی مردم در خیابانها آغاز گردید. مهندس حسیبی از رهبران نهضت ملی در مجلس و از اعضای بالا مرتبه حزب ایران بود و بدلیل تمایلات مذهبی به آیت الله کاشانی و مذهبی‌های دیگر نزدیک بود. با شرایطی که در شهر پدید آمده بود نیرو‌های انتظامی از ترس انتقام گیری مردم در خانه‌هایشان مانده بودند. مهندس حسیبی از سوی طرفداران نهضت ملی مسؤل انتظامات شهر گردید. و احزاب مختلف جبهه ملی و بطور عمده حزب زحمتکشان ملت ایران افرادشان را در سراسر شهر مأمور انتظامات شهر نمودند. شخصآ بخاطر می‌آورم که افراد حزب بازو بند انتظامات به بازوهایشان بسته بودند و در چهار راهها که معمولآ پاسبانها قرار داشتند به راهنمائی حرکت وسائل نقلیه پرداختند. و نیز این خبر بسیار با ارزش بود که در آمار جرائم شهردر شب 31 تیر ماه، که مردم انتظامات شهر را بعهده داشتند، هیچگونه گزارشی مربوط بدزدی یا سایر جرائم در روز بعد گزارش نشد.

معرفی چند چهره در حول قیام باشکوه 30 تیر


آیت الله سید ابوالقاسم کاشانی: کاشانی در زمان جنگ دوم پس از اشغال ایران بدلیل مبارزه علیه انگلستان به فلسطین تبعید شده بود. او در میان مردم بآزادیخواهی آنهم در کسوت روحانی بسیار محبوب بود. کاشان یکبار دیگر در واقعه 15 بهمن سال 1327 پس از تیر اندازی به شاه به لبنان تبعید شد که سال بعد با تلگراف منصور نخست وزیر وقت بایران باز گشت و مورد استقبال بسیاری از مردم تهران از جمله دکتر مصدق قرار گرفت. کاشانی در تبعید اول با مفتی اعظم فلسطین ملاقات داشت و در بازگشت هوادارانش برای " جهاد " علیه اسرائیل امضاء جمع می‌کردند. من در کلاسها بالای دبستان شاهد جمع آوری این امضا‌ها حتی در دبستانها بودم. ولی آیت الله بروجردی و بهبهانی علیه آن برخاستند و موضوع جهاد خاتمه یافت. کاشانی در آغازحرکت نهضت ملی ایران به پشتیبانی جدی از دکترمصدق و ملی شدن نفت پرداخت. او در ابتدای حکومت دکتر مصدق که فدائیان اسلام پس از دوره کوتاهی طرفداری ازحکومت ملی دکتر مصدق بمخالفت شدید با حکومت مصدق پرداخته بودند، جانب مصدق را گرفت. فدائیان اسلام تقاضای بستن "روسومات " را داشتند و مصدق می‌گفت این کار مجلس است و نه دولت و کاشانی سخت بدفاع از حکومت مصدق دفاع نمود. او گفت امروز وقت این صحبت‌ها نیست، شنیدنی است که فدائیان اسلام اینکار را درست در هنگامی که صحبت بستن کنسولگری‌های انگلیس مطرح بود ، شروع نمودند. و در همین مقاله خواهیم دید که در زمانیکه کاشانی با مصدق در افتاد قانون " منع مسکرات و افیون " را در اواخر کار بتصویب مجلس رسانید که با جریان کودتا روبرو شد و کلآ فراموش گردید.


کاشانی شخصیت بزرگی در تاریخ نهضت ملی ایران بشمار می‌رود. پشتیبانی او از دکتر مصدق در کسوت روحانی برای نهضت ملی ایران بسیار معتنم بود. آیت الله کاشانی از معدودی از روحانیون طراز اول است که در صف اول مبارزات ضد استعماری و آزادیخواهی در ایران قرار گرفت. شرکت فعال او در مقاومت در برابر ارتجاع در قیام ملی سی ام تیر در موفقیت این قیام تأثیر بسزائی داشت. چون در آنزمان که مصدق کنار رفته بود شخصیتی بجز مصدق می‌بایست در رهبری کار قرار گیر. شخصیت‌هایشناخته شده نهضت ملی در قالب فراکسیون نهضت ملینقش بزرگی در رهبری را بعهده داشتند ولی برای مردم ایران رهبری یک شخص مورد اعتماد اهمیت ویژه‌ای دارد و کاشانی در این مقام در آنزمان برای مردم ایران شناخته شد و در جلو همه قرار گرفت. اعلامیه بدون تزلزل او علیه حکومت قوام، با اینکه نزدیکان قوام در خلوت دنبال جلب توجه او بقوام بودند، اعتقاد راسخ او را بادامه نهضت ملی ایران نشان می‌داد. در مصاحبه مطبوعاتیش در قبل از سی تیر گفت " من بزودی قوام را ازاله خواهم کرد! ". لغت " ازاله" در فرهنگ دینی برای پاک کردن " نجاست " بکار برده می‌شود! که هم خود خواهی آخوندی او در کلمه مشهود بود و هم کمتر از خودخواهی قوام در اعلامیه اش نبود! متأسفانه مخالفت او با دکتر مصدق، که در پی آمد‌های سی ام تیر خواهد آمد و شرکت در توطئه‌های در جهت واژگون کردن حکومت ملی دکتر مصدق، همه آن احترامات را در میان طرافداران بی شمارش از او سلب نمود. و حکومت جمهوری اسلامی از این امر نزدیک سی سال پس از آن بهره برداری بسیاری علیه آزادیخواهان نمود و مایه‌ای برای جعل در تایخ و تاریخ سازی در تاریخ معاصر ایران پیدا کرد. در این وارونه نویسی تاریخ بزعم خود برای حذف مصدق از تاریخ، کاشانی را که در عمل خدمات زیادی در ملی کردن نفت انجام داده بود، یکجا ملی کننده نفت در ایران خواندند. همانگونه که شاه در تاریخ نویسی جلو تر از آن خود را بانی ملی شدن نفت در ایران معرفی نمود. هر کس در زمان قدرتش خواست از این نمد کلاهی برای سر خود بدوزد در حالیکه این کلاه برای سر شاه خیلی گشاد و بی معنی بود و بسر آیت الله کاشانی یاد آور تلخی از دوران دوم زندگی کاشانی و بسیارغم انگیز بود.


کاشانی هیچگاه در برابر شاه نایستاد. تبعید او پس از ترور شاه در سال 27 هم با رزم آراء بود تا شاه و او هرگز آنرا از چشم شاه ندید. در جوامع دینی شنیدم که شاه در سی ام تیر از کاشانی پرسیده بود که بمانم یا بروم و او پاسخ داده بود که بمانید. و وقتی وقایع 9 اسفند را مرور می‌کنیم که کاشانی از شاه خواسته بود که بماند و اینکه وقتی پس از در افتادن با مصدق، وقتی کاشانی در بیمارستان بستری شد و کسی از مردم و طرفدارانش در بازار بدیدنش نیامدند، شاه در بیمارستان از او عیادت نمود. تأئید استفسار شاه و پاسخ کاشانی است.


مخالفت مردم با کاشانی پس از جدا شدن از مصدق بسیار زیاد و خشم آلودبود و تنها برای آنکه حد مخالفت و نوع مخالفت را نشان بدهم ، که البته طرف مقابل بسیار شدید تر و وسیع تر این نوع مقابله را انجام داد، به شعر کریم پور شیرازی پس از برکناری کاشانی از ریاست مجلس در زمان مخالفت او با مصدق توجه کنید که در زیر کارکاتور او در روزنامه اش " شورش" که با لگد از کرسی ریاست مجلس به پائین صندلی انداخته شده بود می‌خوانیم : تو کجا سید جاسوس دنی/ تکیه بر صندلی مؤتمن الملک زنی!


کاشانی شخصیتی بود آزادیخواه و بسیار جلو تر از هم کسوتانش در این راه قدم برداشت، در مقایسه با آنهائیکه فتوی قتل کسروی را در محضر دادگاه صادر می‌کردند و یا در دوران اسید پاشی بصورت زنان بی حجاب در بازار، بدست فدائیان اسلام، رویشان را بسوی دیگری می‌نمودند و در ته دل از این جنایات خوشحال بودند. خیلی از اینگونه " طراز بالا "‌ها جلو تر بود. مهمترین ضعف اخلاقی کاشانی جاه طلبی بسیار او بود چه با توجه باین نقطه ضعفش بآسانی امکان پذیر بود تا توجه او را نسبت به مسائل مهمی تغییر داد. تکیه کلمه او چه بشوخی و چه بجدی کلمه " بی سواد " بود که باز خود خواهی آخوندی و همرنگ عوام الناس بودن را باهم ادغام کرده بود. مرتب در حال نوشتن توصیه برای این آن بود که آنهم یکنوع نمایش قدرت بود و اگر احیانآ اجرا نمیشد می‌توانست برنامه‌هائی را خراب کند. کاشانی بسیار شجاع بود و همین خصلت اورا در بسیاری امور پیش قدم می‌کرد. من با بسیاری از رهبران جبهه ملی، در دوران‌های پیش ، بطور خصوصی در باره کاشانی پرسش نموده ام تمامآ او را آدمی در سیاست عامی می‌خواندند که جاه طلبی اش سبب اقدامات بآن گونه اش علیه مصدق شد. کسی حاصر نبود مثل شعر بالا او را تا آن حد تخطئه کند. الهیار صالح در خاطراتش در بازگشت از امریکا پس 28 مرداد نقل می‌کند که کاشانی همشهری و دوست قدیمی اش نزد او آمد وهر دو از این اتفاقات اظهار تأسف نمودند و اضافه کرد اگر او در ایران بودشاید نمیگذاشت که میان او و دکتر مصدق چنین شکاف وسیعی پیدا شود. کاشانی در هنگام خداحافظی از پیش صالح با چشمانی گریان عبایش را بگردن صالح انداخت و خواست برای او و مملکت دعا نماید! و صالح صحبت از رفتار توهین آمیز و نامناسب سپهبد زاهدی با کاشانی می‌نماید. نقطعه ضعف کاشانی که خود خواهی او بود مورد استفاده دشمنان نهضت ملی قرارگرفت. من در بخش " پی آمد‌های سی تیر " در افول زندگی سیاسی کاشانی بیشتر خواهم نوشت.

در اسناد بیرون آمده از کودتا ی28 مرداد صورتحسابهای دلار‌هائی که خرج شده همگی باقی است. برخی را بنام افراد و برخی با " کد " بدون نام مشخص ذکر شده است. درآنجا " کد "ی هست که نام معلمی است که بدلائلی که بعد از کودتا پیدا شد حدس‌هائی به شناسائی او می‌شود زد. و یکی بنام کاشانی است که ده هزار دلار به احمد آرامش پرداخته اند که به کاشانی بدهد. اینکه آیا او اطلاع داشته یا نه و آیا بنام او گرفته اند و بدست او نرسانده اند و یا آنرا باو داده اند و بنام CIA نداده اند، روشن نیست. ولی آنهائیکه کاشانی را می‌شناختند، چه مذهبی و چه غیر مذهبی اورا آدمی که بمال و منال دنیا اعتنائی نداشت معرفی می‌کنند و از موردی که شاه پس از جدا شدنش از مصدق در بیمارستان خواست چکی را باو بدهد و او چک را پس فرستاد یاد می‌نمایند. بسیاری از آنهائیکه رشوه و پول از ثروت مردم به جیب زده اند این خصلت را در دورانهای مختلفی از زندگی شان نشان داده اند مانند قوام السلطنه و در مورد کاشانی نمونه‌ای از این نوع رشوه گیری و یا اخاذی‌ها در طول زندگی اش دیده نمی‌شود.

من در پیامد‌های 30 تیر، که پایه‌های شکست نهضت ملی در این دوره را می‌ساخت نشان خواهم داد که چگونه مخالفت‌های سرسختانه کاشانی و اعوانش هچون بقائی و مکی نهضت بزرگ ملی ایران را به تراژدی شکست کشانید. در جائی که حائری زاده یکی از شرکاء ایشان در مجلس 18 در بحث قرارداد کنسرسیوم گفت " از طلا کردن پشیمانیم ما را مس کنید "، و نشان می‌دهد که از بد حادثه ایشان دیر خبردار شدند! و مرده کاشانی پس از 30 سال در دوران جمهوری اسلامی به جعل سند پرداختند که کاشانی برای مصدق نامه‌ای نوشته است که در آن با کودتا مخالفت شده است. نامه ایکه تا 30 سال بعد صحبتی از آن در میان نبود!

قوام السلطنه : سیاستمدار بزرگی بود که در چند دهه از حساس ترین دوران تاریخ معاصر ما در عرصه سیاست ایران نمایشگر عمده‌ای بود.


عباس شاهنده، مدیر و سردبیر روزنامه " فرمان " که اغلب نقش میدان دار را در میان حامیان قوام در حزب دمکرات قوام و یا ترتیب متینگ‌ها به طرفداری از قوام السلطنه داشت. نمایشاتی نظیر رژه افراد حزب دمکرات در میدان سپه در برابر قوام در آبان 1325 که هم از رجال " حزب باد " و دنباله روان و باصطلاح آنزمان سر سپردگان سیاست‌های استعماری انگلیس استفاده می‌کرد و هم از سپور‌های شهرداری و کارمندان دولت و حمال‌های سرچشمه فریدون توللی از شعرای ملی بنام آن دوران در شعر زیبائی از قول شاهنده خطاب به قوام اوضاع و احوال قوام و اطرافیانش و حکومت او را بخوبی نشان می‌دهد:


"
تو آنکسی که بدوران حکمرانی تو/ جلمبری چو من از خیل رهبران گشتم... "


شاهنده که بسیار با قوام نزدیک بود و از رهبران حرب دمکرات قوام شناخته می‌شد در باره قوام می‌نویسد " قوام السلطنه دارای دو شخصیت متمایز و متضاد است. یکی قوام السلطنه در جبه صدارت و دیگری قوام السلطنه خانه نشین. قوام السلطنه خانه نشین مردی است متواصع، خوش صحبت، بذله گو... صمیمی... و در جبه صدارت مردی است متفرعن، خودخواه، سنگدل، بی گذشت و مستبد..... "؛ در اعلامیه سی تیر کاشانی می‌خوانیم: " احمدقوام عنصری که در دامان دیکتاتوری و استبداد پرورش یافته و تاریخ حیات سیاسی او پر از خیانت و ظلم و جور است. و بارها امتحان خود را داده و دادگاه ملی حکم مرگ و قطع حیات سیاسی او را صادر کرده است برای چندمین بار بر مسند خدمتگذاران واقعی گماشته اند.... " و در تجمع نمایندگان گفت "... آخرین پرده‌ای که امیدوارم تکرار نشود اجانب بازی کردند روی کار آوردن قوام بود... " قوام را همه بهمین صورت می‌شناختند. در برابر کاری که اراده می‌نمود هیچ مسأله و مهمی جلو دار او نمیتوانست باشد. و همین خصائص سبب شده بود که نیرو‌های ارتجاعی در دورانهای لازم اورا بر صندلی صدارت به نشانند و از درایت و ابهت او در دورانهای سخت بهره گیرند. این دورانها در دهه‌هائی از تاریخ معاصر ایران مکرر دیده شده است. و ذکر تمامی آنها بکتابی نیاز مند است و اینگونه کتابها تا کنون در چندین عنوان نوشته شده‌اند.

دو اقدام قوام بسیار سیاستمدارانه و در جهت خدمت بمملکت صورت پذیرفته است. برای او مردم در هیچ جا حساب نمیشدند ولی برای کشور، که خود بار‌ها در صندلی نخست وزیری و یا وزارت در آن قرار گرفته بود، معنی داشت. یکی قضیه آذربایجان بود که با وجودیکه محققآ تنها هشدار امریکا بود که جلوی استالین را گرفت ولی اگر سیاستمدار آگاه ، هوشمند و زیرکی مانند قوام السلطنه در کار نبود معلوم نبود که کار چه گونه فیصله یابد و حتی معضل احیانآ می‌توانست بشکلی، با معامله روس و امریکا بر روی ایران، خاتمه پذیرد. کار با ارزش دیگر قوام مخالفت صریح او در نامه بشاه در مورد تشکیل مجلس مؤسسان و تغییر قانون اساسی و حق انحلال مجلس برای شاه بود که با صراحت و بسیار قوی و روشن از قانون اساسی دفاع کرده است. این نامه از چنین سیاستمداری در آن زمان برای آگاه نمودن بسیاری از مردم ناآگاه بسیار لازم و بموقع بود. بهمین دلیل است که قضاوت افراد را در موارد مختلف می‌توان و درست است که جداگانه برآورد کرد. قوام نه تنها در سی تیر در برابر مردم ایستاد و کشتار مردم برایش معنی انسانی نداشت و همه چیز را از دریچه کسب قدرت برای خود می‌نگربست بلکه در دوران‌های دیگر حکومتش هم باز محک سیاستش همیشه بر تعیین و حفظ قدرت در مدار خود دور می‌زد. حالا اگر این دو کار ارزنده هم باز در همان مدار قرار می‌گرفته است مهم نیست چه مهم تر آن بوده که هر دو کار بنفع مردم و کشور ایران صورت پذیرفته است.

مجلس 17 بلافاصله پس از 30 تیر اورا " مفسد فی الارض " خواند تقاضای محاکمه او بعنوان قیام مسلحانه علیه ملت ایران و مصادره اموالش را نمود. " من در پیامد‌هاشرح خواهم داد که این موضوع را با استفاده از احساسات مردم علیه قوام، علم مخالفت با حکومت دکتر مصدق ساختند که دولت در احرای این قانون اهمال می‌کند. این موضوع را بیشتر خواهم شکافت و تنها در اینجا بسرعت اشاره می‌کنم که از نظر دکتر مصدق و طرفدارانش اولآ " مصادره اموال " از نظر قانونی در دایره حقوق دادگستری است و نه مجلس و دیگری اینکه با محاکمه قوام، موضوع شاه و شرکت اصلی او در ایجاد آنچه پیش آمد فراموش می‌شد و قوام بعنوان مسبب همه فاجعه محکوم و مجازات می‌شد. و فرمانده کل قوا در این " قیام مسلحانه علیه ملت ایران " که به قوام نسبت داده شده بود، بدون هیچ دادخواستی، بعنوان کسی که بالاخره استعفای قوام را از او گرفته از همه این جنایات مبّرا می‌شد!


محسن قائم مقام – نیویورک


19
ژوئیه 2007


در بخش دوم - معرفی چند چهره و چند نهاد دیگر در گرد قیام ملی سی ام تیر :نقش شاه، دربار، خانواده شاه: اشرف و مادرش، دکتر بقائی، حسین مکی و اقلیت بعدی، حزب توده، و نیز نقش فراکسون نهضت ملی در مجلس و نقش شخصیت‌های نهضت ملی ایران در مقاومت مردم ، نقش مطبوعات ،باختر امروز، شاهد، دسته‌های ارتجاعی و نشریاتشان. مصدق، امضاء در پشت قرآن، مشروطیت، قانون اساسی و شاه: سیاست‌های خارجی و 30 تیر ، خواهد آمد.

و نیز پیامد‌های سی ام تیر: آغاز پیدایش اقلیت مخالف دولت ملی دکتر مصدق و نقش اقلیت در روند و سرنوشت جنبش ملی ایران و حکومت ملی دکتر مصدق ،گفتگو خواهد شد.



بخشی از کتابهائی که برای نوشتن این مقاله استفاده شده است : کتاب بسیار ارزنده " قلم و سیاست، از استعفای رضا شاه تا سقوط مصدق" ، تألیف زنده یاد محمدعلی سفری، خبرنگار فقید باختر امروز؛ " میرزا احمدخان قوام السلطنه، در دوران قاجاریه و پهلوی، تحقیق و نگارش دکتر باقر عاقلی، که اگر از برخی قضاوت‌های آن چشم پوشی نمائیم مجموعه خوبی از قسمت‌هائی از تاریخ معاصر را جمع آوری نموده است؛ خاندانهای حکومتگر در ایران، دکتر باقر عاقلی؛ وقایع سی ام تیر، تألیف حسین مکّی؛ خاطراتی از الهیار صالح، باهتمام دکتر سید مرتضی مشیر؛ خاطرات جلیل بزرگمهر از دکتر محمد مصدق؛ رویدادها و داوری، 1329-1339 ، دکتر مسعود حجازی؛ خاطرات سیاسی، دکتر فریدون کشاورز؛ خاطرات و تألمات ، بقلم دکتر محمد مصدق؛ خاطرات دکتر مظفر بقائی کرمانی، مصاحبه کننده حبیب لاجوردی؛ خاطرات دکتر کریم سنجابی؛

 

 

 

 

اصلاح طلبان مذهبی و مرزهای جدید جنبش سبز


"شکسته جان قفس و جرأت پریدن نیست!"

محسن قائم مقام

 

تظاهرات سالگرد 22 خرداد، روز آغاز مبارزات مردم برای دستیابی به آزادی و دمکراسی درایران صورت نپذیرفت، ولی حرکت مبارزاتی مردم همچنان پویان است. و ما شاهد مقاومت ساکت ولی محکم و مصمم، و اینجا و آنجا با خروش و فریاد مبارزین، در کنار چوبه های دار، در زندانها، در خیابانها و در خانه های خود و در مراکز مقاومت، از دانشگاهها گرفته تا سایر مراکز حضور مبارزین، سازمانهای مختلف سیاسی و بسیاری مراکز کارگری بصورتهای مختلف میباشیم.    

بحث و تفسیر در مورد استراتژی مبارزه همچنان ادامه دارد ولی ادامه محکم مبارزه از سوی آقایان موسوی و کروبی بدنبال ممانعت ایشان از حضور خیابانی مردم در سلگرد 22 خرداد، قاطعآ عدم صحت نظر"مصالحه"  ایشان با حکومتی ها گردید. بنظر میرسد مبارزه از مرحله ای گذشته باشد که در این میان "مصالحه "ای انجام پذیر باشد.  از سوی دیگر در یک مبارزه علنی و یا در وجوهی نیمه علنی مبارزات خیابانی پایه کار است. مبارزین اگر هرگز در خیابان پیدا نشوند مبارزه شان فراموش میشود. ای میل و شبنامه و رادیو و تلویزیون اسباب کار است ولی حضور در خیابان زورنمائی است که بدون آن مبارزه "علنی" بجائی نخواهد رسید.

در ماههای اخیر بسیاری از اصلاح طلبان مذهبی مطالبی پیرامون جنبش سبز و جمهوری اسلامی نوشته اند. نوشته هایشان با گذشته بسیار توفیر دارد. درایشان واقع بینی، کم کم جای "تعصب" و دین داری و دفاع کامل از نظام اسلامی را میگیرد. از آقای مصطفی تاج زاده ، معاون سیاسی وزارت کشور دولت محمد خاتمی،  که در مرخصی زندان به سر می برد، گرفته که از «خطا»هایی که وی و نسل انقلاب به ویژه در دهه اول انقلاب، انجام داده اند، پوزش خواسته است. تا گفتار آقای دکتر محسن کدیور، از شبکه جنبش راه سبز(جرس) و ازروحانیون اصلاح طلب مذهبی، اکبر گنجی، اصلاح طلبی که افشاگری های بسیارو تاریخی نمود، دکترعطا الله مهاجرانی، وزیر فرهنگ دولت آقای خاتمی و بالآخره عبدالعلی بازرگان، از دانشوران اسلامی، جملگی در این زمینه بسیار سخن گفته اند. فصل مشترک صحبت هایشان در تأئید جنبش سبز است وادامه راه اصلاحات . در یک سوی راستای این طیف فکری اقای دکترمهاجرانی قرار دارد که حتی اعدامهای جنایتبار سال 67 را هم "توجیه" شده میداند[i] که "مجاهدین خلق" با کمک بیگانگان تصمیم به از میان بردن جمهوری اسلامی داشتند، صحبت بقیه اعدامی ها که ربطی بمجاهدین هم نداشتند و دوران زندانشان هم تمام شده بود را نمیکنند، و در سوی دیگر طیف آقای اکبر گنجی است که "مذهبی" ها و آقای مطهری را نمیخواهد از دست بدهد، در حالیکه هم زیر وجود امام زمان زده و هم دوران خمینی را نقد میکند. و آقای عبدالعلی بازرگان فرزند زنده یاد مهندس بازرگان که جمهوری اسلامی و آقای خمینی را نقد میکند ولی دنبال "اتکاء به کتاب و سنت پیامبر" است و اینکه مصلحت دین و دنیا تنها در قبول حاکمیت ملت است"[ii]  ، انگار در این 1500 سال اتفاقی و تغییری در پایه های حکومتی در جهان نیافتاده است، و موضوعی بنام "دستورات الهی" که قرآن کتاب دینی مسلمانان مرتب تذکر میدهد وجود ندارد. ایشان تبدیل پیروی از دستورات الهی را با قبول اراده مردم بعنوان منشآ قانون یکی گرفته اند. شاید مطالعه "تناقضات" در قران که توسط خود علمای دین شرح داده شده بحل مسآله کمک نماید. آقای دکتر محسن کدیور، از مذهبی های مترقی، هنوز دنبال دفاع کامل از دوران خمینی است و دفاع ایشان چنان بی پایه است که حتی دوستان و همراهان او نظیرعبدالعلی بازرگان را به پاسخگوئی واداشته است. ایشان به جدائی دین از ساختار حکومتی معترف اند ولی کوشش دارد که عنوان دین در حکومت بنحوی از میان نرود.  بطور نمونه میخواهد بگوید که این قانون اساسی که " ولی فقیه" هم در آن منظور شده، اگر اجرا شود، همه چیز درست خواهد بود. باید از ایشان پرسید که ربط این موضوع با قبول جدائی دین از ساختار حکومتی چیست؟ ولی فقیه و آنهم در ولایت مطلقه امر ، که منتخب فقهاست،و منتخب مردم نیست، چه نقشی در حاکمیت ملی و مردمی  میتواندبازی نماید؟ ایشان در دنباله موضوع میگویند "...در اصل 57 گفته شده است که قوای کشور سه تا است که زیر نظر "ولی مطلقه امر" – که این واژه هم فقط در این بکار رفته است- و امام امت بر طبق اصول آینده همین قانون انجام وظیفه میکند." انگار باید ده بار می نوشتند یا حداقل "سه" بار برسم معمول! تا منظور نظر "ولایت مطلقه امر" معنی پیداکند. و اضافه میکنند "...اگر این اصول را در کنار هم قرار دهیم، نتیجه این میشود که رهبری باید کشور را با اتکاء اراء عمومی اداره کند..". در حالیکه هم واژه "ولایت مطلقه امر" در قانون اساسی آورده شده و هم آقای خمینی و بعد آقای خامنه ای بدون کم و کاست بآن عمل نموده اند و آقای خاتمی هم میگوید فقهی یا غیر فقهی، فعلآ قانون اساسی است و باید پذیرفته و رعایت شود!  ایشان هیچکدامشان "جرآت" اقرار باینکه قانون اساسی اشکال و تناقض اساسی دارد و کوسه ریش پهن است را پیدا نمیکنند. تناقض قانون اساسی در این استکه در عمل همه قدرت را در اختیار ولایت مطلقه امر قرار میدهد، و موضوعات عمده حاکمیت ملی که بعدآ بآن میپردازد، در واقع ماست مالی کردن موضوع واقعی ولایت مطلقه امر است. و آقای کدیور مدعی اند که قرائت های مختلف و "کج و معوج" ازقانون اساسی میشود. در حالیکه موضوع " ولایت مطلقه امر" بسیار روشن است و قرائت های مختلف کدام صیغه ایست؟ معنی کلمه "مطلقه" نیازی به "المنجد" ندارد.

و اینکه "ولایت مطلقه امر" باید مطیع قانون باشد. که در تبری حضور "ولایت مطلقه امر" در قانون اساسی   عنوان شده است. حکایت "گربه عابد" یا "گربه مطیع قانون" و موشهای قانونگذار را تداعی میکند! در مذهب شیعه همه کار را با "کلاه شرعی" درست کردن میشود انجام داد! و ایشان هم از مجتهدین مذهب شیعه میباشند. و " کلاه شرعی" یا در اینجا "کلاه عرفی"، "بی معنی کردن" حکم کامل و روشن "ولایت مطلقه امر" بصورتی که گذشت را ساخته اند. وگرنه قانون کجا، و ولایت و مطلقه فقیه کجا؟ باز ایشان در بحث دیگری در همان مصاحبه دنباله موضوع رهبری اضافه میکند"... رهبر اگر میخواهد سمبل وحدت ملی باشد میباید تصعید پیدا کند، از دیبرکلی یک حزب و یک جناح خاص فاصله بگیرد، و واقعآ پدر ملت باشد ( خط زیرعنوان را من کشیده ام)، در این صورت مورد احترام خواهد بود". بنظر ایشان "رهبر" شکل "شاه" در قانون اساسی مشروطه باید باشد. هم رئیس جمهور داشته باشیم و هم "رهبر" بعنوان " پدر ملت". این قانون اساسی مورد دفاع اقای دکتر کدیور است . و توجیه ایشان از قانون اساسی فعلی و ولایت مطلقه امر است. ایشان نمی تواند یا نمیخواهد هیچ بخشی از قانون اساسی راکنار بگذارد. چون بنا آنست که قانون اساسی فعلی رابپذیریم:
صدجا گره زدیم امید بریده را!

در اینکه ما همه باید باهم و درکنار هم مبارزه کنیم تردیدی نیست. و در حالیکه ما نمیتوانیم نقش با ارزش مبارزین اصلاح طلب مذهبی را در روشن ساختن اذهان توده های ناآگاه مردم از یاد ببریم. ولی ما سکولرها باید به نقش اگاه سازی خود در تبلیغ جدا ساختن دین از ساختار حکومتی ادامه دهیم و بکوشش برای انکه دین تنها " امری خصوصی" بحساب اید همچنان بپردازیم، تا بحدی که نتوانند دین را وسیله ای برای تحمیل بر اراده مردم گردانند. جنبش سبز جنبش وسیعی است که نقش غالب آن " رهائی از استبداد حکومتی" و برقراری "اراده مردم" بجای " اراده فردی یا گروهی" است.   

در مرز های جدید جنبش سبز اگاهی های بیشتری از مبارزه حاصل شده است. خیال آشتی یا مصالحه با حکومت استبداد مذهبی تقریبآ از میان رفته است. جرآت و شهامت ابراز واقعیات بجای "تقیه" در جمع "مسلمین" در پرده دری از دوران سیاه و جنایت بار خمینی بالا گرفته است. دنبال همین "تقیه" سیاسی، اصلاح طلبان مذهبی در خارج ازکشور هیچ حقی برای مبارزین "ناخودی" و آنهائیکه خود را "سکولار" اعلام داشته اند نمیشناسند. گوئی تنها "نوبت " ایشان است که "اسلام راستین" را پیاده کنند. مرتب سخن از انتقادات مردم "دور ازگود"، "دور از آبادی" و حمله به "روشنفکران" است. در حالیکه خودشان سالها است در کنار همین "خارج از کشوری" ها، باز از"دور" ناظر مبارزات درون کشور هستند. حضور مصمم و گسترده "سکولارها" را در جنبش بخوبی نمایان است. چه اگر حضور "سکولار" ها ناچیز بود، بقیه هم دنبال فتوی شخصیت ترسوی اقای خاتمی میرفتند و سکولار ها را از میدان مبارزه بدر میکردند. که یادآور شعر سعدی در طنز "گربه مسکین اگر پرداشت"[iii] است. برعکس اعلامیه شماره 18 اقای موسوی و سخنان بعد از سالگرد اقای کروبی، جنبش سبز را "حرکتی در تداوم تلاش مردم ایران برای دستیابی به ازادی و عدالت اجتماعی و تحقق حاکمیت ملی میخواند" که پیش از این در برهه هائی چون انقلاب مشروطیت، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی خود را جلوه گر ساخته است"[iv] ، با اینکه ایشان هنوز بآقای خمینی "اقتدا" میکنند ولی صحبت از شروع مبارزه از "15 خرداد 1342" و تنها نام بردن از روحانیون صدر مشروطه بکنار گذاشته شده است. ایشان چند روز پیش هم اعلام نمودند که جنبش سبز "رهبر" ندارد که بسیار با معنی است. در تحلیل موضع پایه ای آقای موسوی، قدر مسلم آنستکه هرچه مبارزه جلو تر میرود مواضع آقای موسوی به پلورالیزم نزدیکتر میشود، اینکه ایشان چقدر بآقای خمینی و کارنامه ایشان در جمهوری اسلامی معتقدند و چقدر این اظهارات تقیه سیاسی است، قدر مسلم آنستکه ایشان با زمان جلو میروند و دنبال حفظ یکپارچگی جنبش سبز میباشند.

 باز در مرز های جدید جنبش و مرز مقابله با حکومت وعکس العمل های سرکوبگران، می بینیم که حکومت با تمام درنده خوئی، و نمایش "دیوانه بازی"، مثل رفتارش در صحنه بین المللی، جرآت هجوم بیشتر یا بزعم خود انهدامی به جنبش سبز را پیدا نکرده است. "بهانه" هیچوقت مشکل رفتار های دد منشانه حکومت نبوده است. موضوع تنها "توان" انجام جنایت است تا پیدا کردن یا ساختن "بهانه" ای برای انجام آن. و بالاخره مرزهای جدید جنبش سبز با حضور قشرهای وسیعی از جامعه در آن چشم انداز گسترده ای را از حرکت ازادیخواهی مردم ایران در آینده تضمین مینماید.

بدون تردید مبارزه امروز برای استقرار آزادی و دمکراسی در ایران بشرکت هر چه بیشتر مبارزین از هر قشر و گروه اجتماعی نیازمند است. در مبارزات آزادیبخش جنگ ویتنام هم هوشی مین اعلام کرد که هر که با امریکا مخالف است به جبهه انها بپیوندد. تنها اشکال در این شد که حزب کمونیست ویتنام، که مانند سایر احزاب شبیه حکومت ها کمونیستی سازمانی غیر دمکراتیک بود، بعد از پیروزی همه را در خود حل نمود. و "همه باهم" در عمل " همه بامن" شد. در کنار تجربه انقلاب ایران و رفتار شبیه اقای خمینی باید هوشیار باشیم.

 اصلاح طلبان دینی قشر بزرگ و با ارزشی از مبارزین این میدان را میسازند. بهتر آنستکه ایشان در این مبارزه با احساس قبول بیشتری از پلورالیزم در حرکت سبز شرکت نمایند. نه آنکه مانند یکی دیگر از اصلاح طلبان مذهبی، آقای حسن اشکوری که از مبارزین بسیار گرامی جنبش اند، بگویند اگر کسی بهر دلیل دنبال سرنگونی است، دیگر نباید "یا حسین میرحسین بگوید و از نردبان اینان بالا رود". و پاسخ دادم که این نردبانی است که مردم و جوانان فداکار ما برپا کردند و میراث شخصی کسی نیست. کسی نمی تواند نهضت یا جنبشی را خلق نماید. پایه های حرکت در میان مردم وجود دارد. تنها شخصیت هائی در این حرکتها نقش برجسته تری را پیدا مینمایند و احیانآ "رهبری" جنبش را احراز مینمایند. مانند دکتر مصدق و نهضت ملی ایران که او رهبر بلامنازع جنبش ملی بود. سی سال اسارت و سی سال جنایت بنام دین بود که این حرکت را بنیاد نهاد و با این حقیقت از خونین ترین دوران و جنایتبار ترین دوران آن، که سه سال اول حکومت خمینی بود، دفاع کردن چه معنی ای برای مبارزین راه آزادی ایران میتواند داشته باشد؟ مردم ستایش های آقایان موسوی و کروبی از امام راحل را تحمل میکنند، چون حضور ایشانرا در رهبری مبارزه ضروزی میدانند و مشاهده میکنند که آنها هم شعار های رادیکال طیف های دیگر جنبش را تحمل کرده اند و "خاتمی" وار چوبدستی برای ایشان نکشیده اند.

بخش بسیار بزرگی از شرکت کنندگان در همایش ملیونی فریاد میزدند "جمهوری ایرانی"، که نفی "جمهوری اسلامی" بود و شعار های ضد "ولایت فقیه" میداند، در کنار موسوی و کروبی و دوستداران ایشان، شانه بشانه هم پیش میرفتند، این بود پایه ریزی "قدرت"، این نردبانی است که مردم آنرا ساختند که در برابر حکومت استبدادی برخیزند. جنبش سبز در حقیقت رنگین کمان بود و بهمین دلیل رهبری آقایان موسوی و کروبی بجا و مطلوب است ولی تمام سخن را ایشان ادا نمیکنند و خودشان هم باین حقیقت اذعان دارند.

  خاموشی و عدم ابراز نظرات سازنده در این مبارزه تنها بنفع آنهائیست که راه نادرست میروند. ما امیدواریم که اصلاح طلبان دینی، حداقل آنهائیکه دور از دسترس تیر حکومتیان قرار دارند، "جرأت" انتقاد آشکار بدوران خمینی را پیدا نمایند و کوشش ننمایند که آنهمه جنایت را با لفاظی درزیر پرده نگاهدارند. و امید واریم طیفی از جنبش سبز که هنوز ارادت بامام راحل را از خطبه هایشان نمی اندازند، درحالیکه در تظاهرات خیابانی حتی جرآت نمایش عکس اقا را هم بخود ندادند، از این فکر بیرون آیند تا بنام جنبش سبز در خارج از کشور مرکز تبلیغاتی ایجاد شود و در آن تنها ارادتمندان امام راحل حق بیان نظر داشته باشند. و بالاخره امیدواریم هر چه بیشتر از مبارزین اصلاح طلب "جرآت" اظهار نظر از واقعیات آنچه در بیش از سی سال گذشته است را پیدا نمایند. آنچه اخلاق و حقیقت بایشان حکم میکند را بگویند تا آنچه مصلحت "حفظ نظام" میطلبد.


مصلحت نیست که از پرده بر
ون افتد راز/ ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست



 

محسن قائم مقام – نیویورک

12 ماه ژوئن 2010

Email: mgg19@Columbia.EDU

      "شکسته جان قفس و جرأت پریدن نیست"
نظیری نیشابوری- شاعر سبک هندی 

                                                      

 

-       نقل از "نامه سرگشاده به آقای دکتر مهاجرانی بمناسبت سخنرانی ایشان در 26 جون 2010 در لندن- نوشته گیتی کاوه از    - حاضرین در جلسه.[i]

[ii]  - نقدی بر نامه محسن کدیور به حسن خمینی

 - ای گربه مسکین اگر پر داشتی/ تخم گنجشک از زمین برداشتی" – گلستان سعدی[iii]

-        -  بیائیه شماره 18 اقای میرحسین موسوی   [iv]

 

 

 

 

 

 

خرد جمعی، بی خرد زیستاری؛ چون گردکان بر گنبد است

 

 

 

فرهنگ قاسمی

 جامعه ما تا حد هراس انگیزی بخت دخالت زنان و مردان با فرهنگ در اداره کشور را از دست داده است. اما چرا ؟ دلایل متعددی از جمله وجود استبداد، نبود آزادی وبه ویژه استقرار حاکمیت استبداد دینی در سی‌ سال اخیر را می‌توان ارائه داد. اما آنچه که در زیر عنوان میشود نیز نقش عمده ای در تداوم وضعیت کنونی دارد.

در سال  ۲۰۰۷جلسه ای در شهر کلن در مورد انتخابات آزاد و پیش شرط های آن تشکیل شد که در آن افرادی با سوابق گوناگون سیاسی حضور داشتند که نویسنده این مقاله هم در شمار حاضرین بود. همه می کوشیدیم امکانات حرکت جامعه بسوی دمکراسی را جستجو و مطرح کنیم. اما علیرغم تمایل شدید به این خواست یک نوع رفتاری از جمع سر میزد که از پیشرفت موضوع اصلی جلسه ممانعت بعمل می امد.  یکی از حاضرین با اشاره به تمایل شدید جمع نسبت به دمکراسی خواهی، اما‌  حضور برخی‌ شیوه های ناهنجار نسبت به کار دستجمعی و دمکراتیک حاکم بر جلسه گفت : » دوستان مهم این نیست که تنها نظرها خود را عوض کنیم بلکه همینطور لازم است که طرز رفتار خود را نیز تغییردهیم  « نمیدانم این فرد از کدام نحله فکری می آمد، در هر حال این امر جنبه ثانوی داشت و چندان مهم نبود، مهم این بود که در رفتاراو تفاوتی‌ اساسی‌ نسبت به بیشتر حاضرین که از افراد شناخته شده اپوزیسیون و برخی‌ مدعی دمکراسی بودند، مشاهده می‌شد‌.  پندار و گفتار این فرد و نمونه کوچکی از رفتارش بسیار با ارزش و آموزنده بود. جالب اینکه شرکت کنندگان به راحتی‌ از کنار این موضوع پر اهمیت گذ شتند

تا وقتی که بین سه عامل اندیشه، بیان و رفتار یک هماهنگی موجود نباشد کاری به پیش نخواهد رفت و تازهٔ خواهیم دید که این مقدمهِ هر برنامه یا پروژه است. برای رسیدن به اهداف اجتماعی، عوامل و مراحل دیگری نیز باید رعایت شوند.

درعلم مدیریت نیروی انسانی، ‌همسازی بین اندیشه، بیان، رفتار، شیوه ها وابزاری که یک  فرد انسانی‌ در یک گروه اجتماعی فعال برای رسیدن به یک هدف مشترک بکار می‌گیرد را  خرد زیستاری « savoir- vivre » می نامند. شکل گیری این خرد مقدماتی را ملتزم است مانند : تعلیم و تربیت و دانش،  کاردانی، خرد و هنربودن. خرد زیستاری که در افراد به درجات متفاوت است، هویت  انسان را رقم میزند. این هویت در شیوه زندگی در گروه ها و جامعه بسیار اثر گذار است . هویت قریب به اتفاق انسانها، در رابطه با قشر و طبقه یا سازمان و جمیعتی که به آن وابسته ا‌ند و همینطور در ارتباط با شغل و حرفه ای که دارند، شکل می‌گیرد. به همین جهت هنگامی که از یک شخصیت اجتماعی یا سیاسی سخن میرود بلا فاصله مجموعه سرشت ها و خصایلی از گذشتهِ او در اذهان نقش می بندد. اینان در رابطه مستقیم با شناختی‌ است که آن فرد از خود بروز داده و همینطورآنچه که ما از آن سرشت ها و خصایل در ذهن خود انباشت کرده و رابطه منطقی‌ بین آنان  بوجود آورده ایم.

بسی پیش میاید که فردی در پروسه تحول شخصیتی، رده طبقاتی، موقعیت اجتماعی، وابستگی‌ سازمانی حتی شغل یا حرفهِ خود را تغییر دهد، این تغییر وقتی‌ موفق خواهد بود که آن فرد خرد زیستاری خود را نیز با شرایط تازه انطباق دهد.

 تغییر هماره ضروری و گاهی‌ هم متأثر از پدیده رشد، متواتر و پی در پی است. اما همیشه دسترسی‌ به آن آسان نیست. در مواردی همچون تغییر شغل کمتر دشوار است: کسی‌ که سالیان دراز دربخش رزمی ارتش خدمت کرده است می‌ تواند یک کتاب فروشی را اداره کند اما نمیتواند کتا ب فروش یا کتابشناس برجسته ای بشود.

 تغییر طبقاتی برای یک فرد کار ساده‌ای نیست، در فرانسه می‌گویند شکستن طبقات توسط شهروندان بسیار مشکل است. اما در همین فرانسه کسانی را می بینیم که این حکم را میشکنند و از طبقه پائین به طبقات بالای هرم میروند.

 در مورد تغییر سازمان ایدئولوژیک یا رها ساختن یک ظرف سیاسی و پذیرفتن ظرف دیگر، اگر به محتوی آن کم  توجهی‌ شود درست مثل این است که کاری انجام نشده باشد. عمری باید تا مسلمانی بی دین شود و یا بی‌ دینی به خدا اعتقاد پیدا کند یا دمکرات منتقدی آنارشیست یا مدافع تز نا فرمانی مدنی گردد.

  گاهی‌ تغییر نظریه سیاسی و عقیدتی بسیار آسان به نظر می‌رسد. بسیارا‌ند کسانیکه گمان میبرند، رها کردن یک حزب یا سازمان سیاسی با اندیشه و مدل های مشخص وهویت یافته که سال ها بر رفتار و کردار آنها حاکم بوده است و پیوستن به یک سازمان تازه، یا حتی رها نمودن هر گونه ساختار سیاسی و دیگر متحزب نشدن، خرد زیستاری آنها را نیز عوض می‌کند.

 به هر روی همان طور که هر جنایتکاری که توبه ‌کند انسان دوست نمی گردد، هر بنیادگرایی نیز براحتی مدرن و متجدد، حتی اصلاح طلب نمی‌شود : به عبارت دیگر،امروز آقایان موسوی و کروبی و خاتمی که میکوشند خود را نسبت به گذشته تغییر دهند، هر طرفدار خط امام، مانند آقایان سروش و مهاجرانی حتی آقای گنجی که مدعی اپوزیسیون و حتی سکولاریسم میشود، هر کمونیستی که به دمکراسی روی می‌ آورد، هر سلطنت طلبی که به جمهوریخواهی متمایل میگردد، همینطور هر فرد طرفدار رژیم جمهوری اسلامی که تغییر موضع میدهد و مخالف رژیم میشود برای این که درپروسه تغییر و تحول خود موفق گردد به ناچار باید قادر باشند خرد زیستاری خود را نیز تغییر دهد. در همه ی‌ موارد یاد شده، تنها می‌ توانند  با بریدن از شیوه های معمول در ساختار قبلی‌ متحقق شوند.

 ارتباط خرد جمعی‌ و خرد زیستاری

 خرد جمعی یعنی امکان تصمیم گیری آزاد افرد یک مجموعه برای دست یافتن به یک سطح مشترک قابل قبول جمع  است که هرگاه واقعیت پیدا کند رشد فرهنگی‌ آن مجموعه را نشان میدهد. بسیار اتفاق میافتد که جمعی‌ با تحمل مشکلات فراوان موفق به اتخاذ تصمیمی میگردد. اما در مرحله عملی‌ ساختن آن دچار اشکال میشود و پیشرفت نمیکند و تا آنجا در جا میزند که عوامل تشکیل دهنده خود را تخریب می‌کند ودر نهایت از هم می پاشد. در یک چنین حالتی است که باید گفت که خرد زیستاری وظیفه اش را بدرستی انجام نداده است.

 اگر خرد زیستاری یعنی‌ همسازی در گروه برای نیل به هدف ایجاد نشده و تحول نیافته باشد خرد جمع، یعنی پروژه تدوین شده توسط یک گروه اجتماعی، هرچند بهینه و عالی‌، هستی‌ نخواهد یافت. در شرایط نبود خرد زیستاری در اجتماع خواست و بیان نظرها و آرمانهای یک مجموعه انسانی‌، الزاما توان عملی‌ او نیست. درست بهمین جهت است که بهترین قوانین اساسی‌ به اجرأ در نمیاید، پلاتفرمهای اپوزیسیون برای همبستگی و ‌اتحاد عمل به مرحله عمل نمی ا نجامد، سازمان ها و احزاب با مرامنام های مترقی یا در میان راه میمانند یا عقیم می‌  شوند یا بکلی از هم میپاشند. چرائی عدم کارایی‌ اپوزیسیون جمهوری اسلامی‌ ایران هم شاید در همین باشد ؟ 

 وقتی در نظامی عوامل مدعی سعادت از قبیل سیاست واقتصاد و عقیده  و ایمان و ثروت  وقدرت از حل مسایل و دشواری ها عاجز میمانند بی‌ تردید در اصل فرهنگ خرد زیستاری خللی وارد شده است. در این شرایط اگر گره ای گشودنی است، سرانجام بوسیله فرهنگ خرد زیستاری مردم انجام خواهد گرفت و اگر معضلات آن از راه احترام به آن  و مشارکت آزاد شهروندان، گشوده نشده دلیل بر آنست که آن جامعه هنر و منزلت همسازی و خرد زیستاری خود را از دست داده ، شکست خورده و نیروی سازندگی و توان ایستادگی و قدرت رزمندگی خود را در برابر استبداد از دست داده است.

 اگر باید از استبداد و بی فرهنگی روی گردانید و به سوی آزادی و فرهنگ گام برداشت، تجلی آن در شیوه و روشی خواهد بود که به کار گرفته خواهد شد. بینش وسیع و احترام به آزادی، تساهل ، مقاومت در برابر خود پرستی و تعصب، احترام به عقاید و ارزش های دیگران، دوری جستن از تهمت و افترا و قبول انتقاد و انتقاد از خود،  بالاخره مبارزه با بد خوئی از جمله اصولی هستند که باید زنان و مردان سیاسی برای رسیدن به رشد اجتماعی رعایت کنند.

 پاریس ژوییه ۲۰۱۰  / فرهنگ قاسمی 

 

http://www.rangin-kaman.org/v1/index.php?option=com_content&view=article&id=745:2010-07-12-14-25-50&catid=58:1389-02-24-20

 

 

 

 

پرده ی اصلاح طلبی فرو می افتد!

حسن بهگر

 

جنبش  مردمی در  22 خرداد سال گذشته با شعار رأی من کو آغاز شد که خیلی زود تبدیل به مرگ بر استبداد و مرگ بر ولایت فقیه گردید و مدعیان رهبری را در مقابل کار انجام شده ای  قرار داد. اینها ناچار بودند که از یکسو با حکومت به نحوی  مخالفت کنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب  و از سوی دیگر کوشش کنند که پشتیبانی مردم را از دست ندهند.

از ویژگی های رهبری آن است که آرمانی را برمی گزیند که مقبولیت عامه و ملی دارد  و در عمل نشان می دهد که کاردانی رهنمون کردن مردم به این هدف را دارد. می دانیم  موسوی و کروبی هدف و شعار ثابتی هنوز نتوانسته اند ارائه دهند اما خبط و خطاهای مکرر آنها در 22 بهمن و 22خرداد نشان داد که  در عمل هم ناتوان و ناکارآمد هستند. در حقیقت در فصل اول این حماسه  آنها مرده بودند بویژه در روز عاشورا که مردم منتظر دستور آنها نماندند و خود به صحنه ی مبارزه شتافتند.

شک نیست که موسوی و کروبی هواداران خود را دارند و همواره نیز سعی کرده اند که ستون اصلی را سبز و اسلامی نگهدارند و طیف های دیگر را بدور آن گردآورند ولی  از آن جا  که امر بر خودشان مشتبه شده است  نمی خواهند بپذیرند که انبوه  میلیونی مردم  از تضاد آنها با حاکمیت استفاده می کنند و به میدان می آیند وانتخاب بین احمدی نژاد و موسوی فقط بهانه است. از این روست که گاهی برخی  شعارها را منع  می کنند ، برخی را  منکرمی شوند و در مورد شعار «نه غزه نه لبنان»  محسن کدیور اصلاً  شعار را وارونه جلوه داد و آشکارا دروغ گفت و آب پاکی رو دست همه ریخت. عجب نیست اگر اینان که از یک شعار نه غزه نه لبنان چنین برمی آشوبند، از دموکراسی و آزادی سخن نمی گویند و هرچه می گویند مخالفت با لائیسیته و سکولاریسم و تبلیغ بازگشت به دوران خوش خمینی است.

آیامردمی که در انقلابات و جنبش های گوناگون در یک  قرن گذشته برای برپایی قانونیت و عدالت و مجلس بارها بپا خاسته اند و خون داده اند و بارها متحمل زندان و شکنجه شده  اند مستحق حکومت غیر دینی و آزاد نیستند؟

این گروهی که به یمن انقلاب 57 از اعماق جامعه برآمدند و به حکومت رسیدند و امروز از جانب دوستان دیروزشان رانده شده اند حتی اینقدر خود را به مردم ایران مدیون نمی دانند که در این فرصت قدمی در راه احقاق حقوق آنان بردارند؟

این چگونه رهبری است که در22 بهمن  با تاکتیک غلط به  لشکر حاکمیت  مدد می رساند و در 22 خرداد از دولت سرکوبگر طلب مجوز برای تظاهرات می کند و سرانجام  دعوت به خانه نشینی؟

 در رویدادهای بزرگ است که رهبران تصمیمات بزرگ اتخاذ می کنند و این تصمیمات حتماً بدون خطر نیست . مگر می توان یک حکومت تا دندان مسلح جبارو توتالیتر را بدون قبول خطر مجبور به تسلیم کرد؟ در هر جنبشی حرکات ناخواسته فراوان است و اغلب غیر قابل پیش بینی ولی وقتی هدف روشن باشد حرکات خارج از محدوده و سخنان نابایسته ره بجایی نمی برد. اما وقتی ابهام در هدف و تزلزل  در عمل باشد حکومت خودگم کرده که زیر ضربات معترضان میلیونی به لرزه در آمده  فرصت می کند تا به خود بیاید و اقتدار خویش را باز یابد. مسلم است که در این موارد استخاره و اگر و مگر کارساز نیست و رهبری گرچه  با مجموعه ای از مسایل بغرنج سروکار دارد باید بر موقعیت مسلط شود و حساب شده و قاطعانه عمل کند. اگر این قابلیت در کار نباشد یعنی رهبری در کار نیست.

آن چیزی که ما در عمل  از این مدعیان پهلوانی می بینیم روشن نکردن صریح و روشن هدف و مقصود است و آن چه همواره در سخنانشان مفقود است دموکراسی و آزادی است. این نیست مگر آن که خود نیک می دانند دموکراسی و آزادی در چارچوب یک حکومت دینی غیرممکن است و همین است که فلجشان کرده. امروز از اقتدار حکومت اسلامی که مذهب رکن اساسی آن است بشدت کاسته شده  و آبرویی برا ی مجریان و مبلغان دینی باقی نمانده است، حکومت حقانیت خود را از دست داده و اقتدارش نه قانونی است نه مشروع و فقط به سرنیزه تکیه دارد. در این وضع نباید لحظه ای آرامش گذاشت. این حکومت در طی سال گذشته هزاران نفر را زندانی  و بیش از سد نفر را به فجیع ترین شکلی قصابی نموده  و افتضاحات و جنایات سیاه چال ها و کهریزک ها کوس رسوایی اش  را در جهان نواخته  است. همه ی اینها به  جنبشی که با شجاعت  و در نهایت آرامش خود به میدان آمد  یک اقتدار معنوی بخشیده  ولی متأسفانه تمام این سرمایه که به قیمت خون جوانان ایران به دست آمده  به دلیل بی لیاقتی رهبران بی مصرف مانده است و در راه هدر شدن است.

نگاهی به تحولات یکسال گذشته به ما نشان می دهد که وقایع سریع اتفاق می افتد. امروز رسانه های خارج از کشور که چشم به سلطنت طلبان داشتند نظرها را متوجه اصلاح طلبان کرده اند . استقبالی که از کدیور در رادیو تلویزیون آمریکا شد از فرح پهلوی هم نشده بود ولی با پشتک واروی شیخ درمورد غزه و لبنان فقط رسواییش را چشمگیرتر کرد . پیش تر  کوشش کدیور و یارانش در خارج از کشور برای دادن اعلامیه ای مشترک  به سبب طرح مسأله سکولاریسم ناکام ماند و نشان داد  جدایی دین از دولت که به صورت خواست حداقل جنبش درآمده به دست آنان قابل تحقق نیست.

پرده ی اصلاحات در حال فرو افتادن است و بازیگران هوادار استبداد اسلامی از صحنه خارج می شوند. نوبت اسلامگرایان گذشته است. ایران باید به آزادی و دموکراسی دست یابد حال  باید دید  چه کسانی برای  تحقق این  آرمان های  مردمی و برپایی جمهوری ایرانی به صحنه ی سیاسی خواهند آمد.

 این مقاله برای سایت iranliberal.com نوشته شده است و نقل آن با ذكر مأخذ آزاد است

behgar@iranliberal.com

 

http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Hassan_Behgar/pahlavananDoroghin.htm

 

 

 

 

 

موانع دموکراسی در ایران (قسمت اول و دوم)

 

 

 

حسن بهگر

behgar@iranliberal.com

 

 

قرن نوزدهم از دموکراسی به معنای امروزی خبری نبود نزدیک به 36,6% (7/1 میلیارد )از جمعیت کره زمین توسط یک نوع حکومت یعنی پادشاهی اداره می شد و 30,2% مستعمره بودند. در سال 1950  /  31% (2,4 میلیارد نفر)  دارای  نظام دموکرات شدند .ایران نیز از آن جمله کشورهایی بود که با انقلاب مشروطیت  به این قافله پیوست ولی با کودتای 1299 رضاخان متوقف شد . در نهبضت ملی کردن نفت به رهبری دکتر مصدق  ضمن قطع دست  دخالت خارجی  کوشش شد تا به ارمان های مشروطیت جامه ی عمل بپوشانند که با کودتای 28 مرداد از این راه بازماند .

انقلاب سال 57  که از دیکتاتوری شاه به ستوه آمده بود نیز به چاه  استبدادسیاه  مذهبی سقوط کرد و ایران به دموکراسی و آزادی دست نیافت.  اما از سال 1990 روند دموکراسی شدن در جهان شدت گرفت به نحوی که در 1997 از 191 کشور در جهان 117 کشور دارای رژیم دموکراتیک بوده اند.( آمار خانه آزادیhttp://www.freedomhouse.org/template.cfm?page=1    Freedom House) (منظور از نظام دموکراتیک معنای حداقلی بنا به مفهوم  سیاسی  آن یعنی برقراربودن رقابت و مشارکت در انتخابات توسط گروه های سیاسی و برابری حقوقی مردم  است که به این نظام ها حقانیت  بخشیده باشد.(

کارشناسان برای برقراری دموکراسی پیش شرط هایی قایل شده اند از آن جمله پیش شرط اقتصادی که با غنی شدن مردم و بالا رفتن سطح در آمد و سوادآموزی و گسترش شهرنشینی و همه گیر شدن رسانه های همگانی برخورد نظریات گوناگون سیاسی را همراه دارد که منجر به دموکراسی می شود.

گروه دیگر بر فرهنگ سیاسی مردم تکیه می کنند که همراه با اصلاح دینی ( پرتستانیسم) باشد تا فردگرایی تقویت گردد و ارزش های دموکراتیک از قبیل تکثر ( پلورالیسم ) و رواداری و تساهل تبدیل به نیروی اجتماعی شود زیرا انسان هایی که در این بستر پرورش یافته باشند صلاحیت رسیدن به دموکراسی را دارند و آن را پاس می دارند.

برخی شکل گیری وحدت ملی ، استقرار حکومت مرکزی و فعال شدن گروه و احزاب را عامل عمده می دانند که منجر به استقرار دموکراسی خواهد شد .

و سرانجام گروهی که تاثیرات خارجی  و شرایط بین المللی را عمده می کنند که با پیش رفتن اجباری به سوی جهانی شدن خواه ناخواه جوامع پا به دموکراسی می گذارند.

تصور می کنم که هیچ یک از نظریات بالا به تنهایی با رخدادها و وقایع تاریخی مطابقت ندارند؛ به اصطلاح معروف شرط لازم هستند ولی شرط کافی نیستند.  ملت ها  در مطابقت با شرایط جغرافیایی و مسایل خاص  مربوط به خود راه به دموکراسی یافته اند .  برای نمونه درآمد سرانه یکی از شاخص هاست  که بایستی حتما بیش از هزار دلار  باشد که می دانیم در هندوستان  که کشور فقیری است هنوز بدان دست نیافته است است ولی مدت هاست جزو کشورهای دموکرات بحسا ب می آید . اما به نظر می رسد نقش الیت ها و روشنفکرها در همه ی این کشورها مشترک و انکارناپذیر است. یک مقایسه تطبیقی بین کشورهایی که گذار دموکراتیک داشته اند روشنفکران را قلب تپنده این گذار معرفی می کند زیرا گرچه توده ها نقش انقلابی و موثر برای پایین کشیدن رژیم دارند ولی فقط این روشنفکران و تحصیلکرده ها هستند که می توانند یک رژیم دموکراتیک را جانشین رژیم دیکتاتوری و استبدادی بنمایند.

اما اگر بتوان  فهرستی  اجمالی از   موانع دموکراسی در ایران گردآورد شاید به شرح زیر باشد:

1-      استبداد

2-      حکومت دینی

3-      درگیری های قومی

4-      نیروی نظامی :

5-      نبود آزادی مطبوعات و دیگر رسانه های همگانی

6-      نبود آزادی گروه ها و احزاب سیاسی

7-      نزاع دینی

8-      درآمد نفت

9-      نبود برابری زن و مرد

10-  تاثیرات خارجی و شرایط بین المللی

·         استبداد-  حکومت استبدادی حافظ منافع  فرد یا افرادی معدود است و باید  قدرت را در انحصار خود  نگهدارد تا پایدار بماند ، به قانون گردن نمی نهدو فراتر از قانون است در حالی که در نظام دموکراتیک بنا  بر رقابت گروه هاست تا از تمرکز قدرت جلوگیری شود. خواست مستبد  خواست همگان جلوه داده می شود ولی در حقیقت مستبد، مردم  را لایق برای مشارکت در حکومت نمی داند و   همواره در تضاد با آنها قرار دارد .

ایران بنیانگزار  پادشاهی بوده که نوعی حکومت استبدادی است استبداد شاهان پیش از حمله ی اعراب استبداد مطلق نبود زیرا بایستی از  آرای مشورتی نجبا ، ساتراپ ها و سرکردگان خانواده های بزرگ برخوردار می بودند، این شیوه ی استبداد همواره در حکومت های ایلی نیز ادامه داشت و شاهان  از مشورت با سران ایل بی نیاز نبودند. بعد از حمله  اعراب هم مردم  ایران با خلافت در تضاد بودند . سامانیان گرچه به خواست استقلال ایرانیان جامه ی عمل پوشاندند اما بعلت شیوه ی استبدادی حکومت ناچار به استخدام مزدورهای ترک شدند . از اتکای سامانیان به نیروی سرکوبگر ترک  محمود غزنوی درآمد و این شیوه ی سرکوب همچنان در درازنای تاریخ ما تا انقلاب مشروطیت ادامه داشت . انقلاب مشروطیت درخششی در دل تاریک استبداد کهن بود که ما را با دنیای مدرن و قانون گرایی و حقوق شهروندی آاشنا  کرد و دیگر جایی برای ادامه ی حکومت استبدادی نبود ولی با  کودتای رضاخان شیوه ی حکومت استبداد ی ادامه یافت با این تفاوت  که سران ایل ها و بسیاری عشایر قتل عام شدند و شاه مستبد مطلق و بلامنازع شد. مجلس و  اتحادیه ها و احزاب و سایر نهادهای جامعه مدنی که دستاورد مشروطیت بود میان تهی شدند و حالت نمایشی پیدا کردند.  کوشش مصدق  ادامه ی راه انقلاب مشروطیت بود ، مصدق بجز مساله ملی کردن نفت پرچمدار دموکراسی و آزادی  بود که با کودتای 28 مرداد  از راه بازماند. دو کودتای پس از انقلاب مشروطیت به حاکمیت ارتجاعی جمهوری اسلامی انجامید زیرا هیچ نیرویی برای مقابله  با دیکتاتوری شاهی بجز  نهادهای مذهبی که مورد عنایت شاه بودند وجود نداشت  نداشتن پشیتبان در داخل حاکمیت را بسوی  قدرت خارجی سوق داد تا منجر به سقوط  57 شد. جنبش کنونی مردم ادامه ی  خواست های مشروطیت و ادامه ی راه مصدق است .

·         حکومت دینی- حکومت دینی حکومتی است ایدئولوژیک که عده ای مذهبی با ادعای نمایندگی از جانب خدا مقامات سیاسی را اشغال می نمایند به عبارت دیگر حکومت دینی  حکومت آخوندها (روحانیان) بر مردم .

  استبداد پادشاهی در ایران همواره همزیستی دیرینی با مذهب داشته  که این  همکاری و مودت  از کشمکش قدرت نیز خالی نبوده است. خروج مغان بسرکردگی گئومات (بردیای دروغین ) علیه کمبوجیه در سلسه ی هخامنشیان از آن جمله است.   در زمان هخامنشیان  خود پادشاهان نقش مذهبی نداشتند و محاکمات معمولی زیر نظر مغان انجام می شد. در زمان ساسانیان نیز گرچه موبدان زرتشتی  نفوذی بسیار داشتند ولی شاهان هم چندان پایبند بدان آیین نبودند برای نمونه قباد به مزدک نزدیک شده بود و می خواست دین خود را عوض کند و یا خسرو پرویز با شیرین یک زن عیسوی ازدواج کرد و حتا شایع بود که مسیحی شده است.

از استبداد کهن که بگذریم  حکومتی که اکنون بر ایران مسلط است از نوع استبداد توتالیتر است که با  ایدئوژی دینی نیز توام گشته است ، حکومتی تمامیت خواه که می خواهد تمام احتیاجات فردی و جامعه را در قالب ایدئولوژی اسلامی بریزد و  چون برای تحقق آن با مانع روبرو می شود  هر روز  بحران تازه ای می آفریند و اگر روزی  از  ایجاد بحران دست بردارد و گرفتن گروگان  خودی و بیگانه دست بردارد سقوط می کند. در این حکومت  آداب و عقاید جزمی و خرافات بر روابط انسان ها و جامعه سایه افکنده و می خواهد کلیه  روابط انسانی اعم از  آموزش و پرورش و پوشش  و حتا معاش و خورد و خوراکشان  را کنترل کند. جمهوری اسلامی گرچه سنت گراست اما یک حکومت سنتی نیست زیرا هیچ پیشینه ای در تاریخ ایران ندارد و  در اسلام  سازمانی کلیسیایی بمانند  مسیحیت سابقه نداشته است، در مسیحیت مردم با واسطه کلیسا با خدا ارتباط دارند در حالی که در اسلام چنین نیست. با وجود مرجع و مقلد در شیعه ، در اصول تقلید جایز نیست و مرجع نیز اختیاری بوده است و هیچگاه در هیچ دوره ای شریعت  اسلامی حتا در دوره ی صفویه نتوانسته است تمام و کمال ساری و جاری باشد.

 ایران به سبب استبداد هنوز نتوانسته است روزگار نو یا تجدد را کاملا پذیرا شود ضرورتی که حتا بخشی از حکومتگران فعلی اسلامی اعم از اصول گرا و اصلاح طلب  نیز بدان معترف هستند اما اگر  بدان صحه می گذارند نفی حکومت مذهبی نمی کنند و همواره  مدل استبدادی را مد نظر دارند، برای نمونه فرقی بین تجدد آمرانه رفسنجانی  و قالیباف که از مدل چین و رضاخان  پیروی می کنند یا مدل خاتمی که جامعه مدنی را مدینه النبی می خواند نیست همه ی این مدل ها نیز به استبداد ختم می شوند.هر گونه توهم در این مورد سد راه دموکراسی است . ملی مذهبی ها با وجود تجربه ی دردناک 30 ساله کماکان بیشترین سنگ اندازی را در این راه می کنند.  امروز تجربه ی حکومت اسلامی ما را ناچارکرد که اسلام را از نظر فلسفی ، تاریخی و اجتماعی بنگریم و قضاوت کنیم . کارنامه ای که پیش روی ماست کارنامه ای خونین از عملکرد احکام جزمی  و فاجعه ی دردناک از استبداد دینی است که آثار زیانبار آن سالیان دراز نه فقط برای میهن ما بل برای جامعه ی بشری باقی خواهد ماند. اسلام در فلسفه ، درفقه ، در کردار و گفتار ملایان و مراجع  و درتمام تاریخ خونبار خود چیزی برای مدنیت و شکوفایی اندیشه و علم و  رشد شخصیت فردی و حقوق انسانی بیادگار نگذاشته است و هیچ فرقی بین انواع اسلام موجود نیست و باید به حوزه ی خصوصی بازگردد زیرا هیچ یک از انواع  ادیان و مذاهب صلاحیت حاکمیت سیاسی را ندارند...   ادامه دارد

 

http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Hassan_Behgar/Behgar_Mavane2Estbdad.htm

 

 

 

هراس از پیروزی

 

رامین كامران

 

هر گاه صحبت از براندازی نظام میشود هراس از فروریختن كل دستگاه حكومتی، پیدایش خلاء سیاسی و خطر تجزیۀ مملكت نیز خود نشان میدهد. البته نظام اسلامگرا هم كه بقای خود را در گرو احتراز مردم از براندازی میبیند به این هراس دامن میزند ولی مشکل فقط از تبلیغات حكومتی برنمی خیزد. سؤالی كه اخیراً یكی از دوستان با من در میان گذاشت دلمشغولی بسیاری است: اگر این نظام به ناگاه سقوط كند چه خواهد شد؟ آیا سرنوشتی نظیر یوگوسلاوی و تجزیۀ مملكت در انتظار ما نیست؟

مشكل در این است كه هر چه به هدف اصلی كه براندازی است نزدیك تر بشویم، این هراس میتواند قوت بیشتری بگیرد و در عمل مردم را از پیروزی بترساند. هراس از پیروزی هیچگاه با چهرۀ واقعی خود ظاهر نمیشود بلکه خود را به شکل دیگری درمیاورد ، پس باید دقیق مطلب را حلاجی كرد، از هراس بیجا خلاص شد و مخاطرات واقعی را شناخت و با توجه بدانها عمل نمود.

از چه نگرانند؟

از یادآوری نكته ای اساسی شروع كنیم كه احتمالاً از فرط بدیهی بودن از چشم برخی پنهان میماند: موجودیت ایران به معنای معمول كلمه (كشور ایران) مترادف موجودیت دولت ایران است. آنهایی كه برای این موجودیت شرطهای دیگری قائلند از ایران تعریفی دارند كه سیاسی نیست، فرهنگی یا مذهبی یا... است. نگرانی ما از نابودی ایران بازمیگردد به تضعیف یا نابودی اقتدار دولت ایران، نه محدود شدن حوزۀ زبان فارسی یا از رواج افتادن مینیاتور...

هول تضعیف و بخصوص از بین رفتن دولت ایران (تحت تأثیر عوامل داخلی یا خارجی) در بین مردمان این سرزمین سابقۀ قدیم دارد چون ممكن است و واقع شده و برای آنها مترادف سیاه ترین تیره روزی تاریخی بوده است. آخرین مورد مثال این امر مورد سقوط صفویه است كه متأسفانه اكثر اوقات به نادرست به عنوان «حملۀ خارجی» از آن یاد میشود كه نیست چون افغان ها بعد از دورۀ نادری بود كه از ایران جدا شدند.

به هر حال سقوط صفویان دوری از جنگهای داخلی و خارجی را در تاریخ ایران افتتاح كرد كه از جمیع جهات و بالاخص از نظر جمعیتی برای این مملكت بسیار گران تمام شد و در نهایت با برآمدن سلسلۀ قاجار ختم گردید. ولی این هم ختم مصائب نبود. ایران کمرشکسته از این جنگها طی قرن نوزدهم عقب ماندگی را (به تناسب دول غربی كه با آنها تماس مستمر پیدا كرده بود) تجربه كرد و نیز ضعف شدید دولت مركزی را كه ناچار شد به دو همسایۀ قدرتمند شمالی و جنوبی دائم امتیاز بدهد و از حاكمیت بر بخش هایی از مملكت صرف نظر نماید. این نیز به نوبۀ خود باعث گشت تا هراس از تجزیۀ ایران و نابودیش ادامه پیدا كند، بخصوص که همسایگان شمال و جنوب تا مرز تقسیم کشور پیش رفتند و در دو جنگ جهانی ایران اشغالش هم  نمودند. اضافه كنم كه ماجرای آذربایجان خیلی از ما دور نیست و رفراندم قلابی بحرین كمتر دور است.

تسلط دولت بر ایران

گفتیم که برپا ماندن ایران یعنی برپا ماندن دولتش ولی این دولت همیشه استحکامی را که ایرانیان خواستار بوده اند نداشته است. من در اینجا فقط به دو دلیل بارز این امر میپردازم.

در مرکز ولی بی مركز

یكی از عوامل اصلی آسیب پذیری دولت ایران كه گاه به نابودیش نیز انجامیده است موقعیت جغرافیایی كشور است. امپراتوری های كهن اهمیت سیاسی را كه برای خود قائلند به زبان جغرافیا ترجمه میكنند و همه مدعی مركزیت جهان میگردند و جهان را به خود میسنجند نه خود را به جهان. طبعاً شاهنشاهی ایران هم از این اصل مستثنی نبوده است. ولی این هم هست كه ایران در محلی واقع شده كه كمابیش نقطۀ تلاقی سه قارۀ بّر قدیم است (آسیا، آفریقا و اروپا) و اگر به این اعتبار در «مركز جهان» قدیمش بدانیم خیلی از حقیقت دور نیافتاده ایم. فقط باید توجه داشته باشیم كه مركزیت جغرافیایی به خودی خود مایۀ امتیاز كه نیست، هیچ، میتواند بسیار مشكل زا باشد و در مورد ایران بوده است.

آنكه در مركز باشد عملاً در محاصرۀ دیگران است، در معرض حمله و گاه اتفاق آنها. باید توجه و نیرویش به بیش از یك جبهه معطوف نماید و گاه در بیش از یك جبهه بجنگد. ایرانیان دائم گرفتار این مشكل بوده اند. كافیست موقعیتشان را با چین مقایسه كنیم كه فقط از یك سو در معرض حملۀ بیابانگردان بوده است، همان سویی كه دیوار كشیده.

مشكل دوم جغرافیایی كشور این است كه مركزش قابل زیست و حتی قابل عبور نیست چون كویر است، به قول برخی جغرافیدانان ایران «مركز ندارد». حلقۀ كوهستانی كه كشور را کمابیش احاطه كرده كار حمله بدان را مشكل میسازد ولی وجود كویر در میانۀ آن از امتیاز اصلی موقعیت دفاعی كه بهره وری از خطوط داخلی مانور است، محرومش میكند چون اگر لازم شد نیرو از یك سوی ایران به سوی دیگر آن گسیل شود نمیتوان از وسط كشور و راه كوتاه به مقصدش رساند، امری كه دفاع همزمان از مرزهای مختلف را مشكل میكند. موقعیت ایران را میتوان كمابیش به دژی تشبیه كرد كه در میانش حفره ای عمیق قرار دارد و به همین دلیل برای دفاع از آن و رفتن از یك حصار به حصار دیگر باید دورش زد و نمیتوان از میان صحنش رد شد.

به طور گذرا بگویم كه رومیان نیز در روزگار خود با مشكل مشابهی دست به گریبان بوده اند: مركز امپراتوری آنها مدیترانه بود كه البته در آن کشتیرانی میشد ولی كار گسیل نیرو از یك سر امپراتوری به سر دیگر آنرا جداً دشوار میكرد.

خشن ولی شکننده

نباید استبداد و گاه خشونت دولت نظام قدیم را مترادف وسعت، تسلط و یا استحكام آن گرفت. دستگاه دولت سنتی ایران در عین استبدادی بودن، به دلیل قلت امكانات مادی و نیز نبود انگیزۀ ایدئولوژیك که گسترش دادنش را ایجاب نماید، بسیار سبك بود و مانند شبكه ای ظریف و شكننده بر سراسر كشور گسترده شده بود. امكان اینكه این دستگاه بتواند با اتكای به خود تاب شرایط بحرانی را بیاورد، بسیار كم بود. در نتیجه ساقط شدن سلسلۀ پادشاهی مترادف ساقط شدن دولت بود، زیرا اعتبار و اقتدار دستگاه دولت از سلسلۀ حاكم و حتی شخص پادشاه كه حكام را منصوب مینمود، اخذ میگشت. به حدی كه گاه حتی صرف مرگ شاه در تداوم كار حكومت اختلال میافكند و تا تكلیف جانشین او درست روشن نشده بود سامان امور بازنمی گشت.

وقتی حكام منصوب شاه اعتبار خویش و اتكای به قدرت مركز را از دست میدادند كار به دست كسانی میافتاد كه در مناطق مختلف از قدرت و اعتباری مستقل از مركز برخوردار بودند و تا دوباره مركزیت سیاسی سر و سامان پیدا بكند همه سرگردان و نگران میماندند، ناامنی رواج میگرفت و امكان بروز جنگ داخلی هم بود. اگر سلسله ساقط میشد، در مسابقه برای احیای قدرت مركزی، برتری یكی از داوطلبان پادشاهی بر دیگران مستلزم دو امتیاز بود: پیروزی نظامی و كاردانی دیپلماتیك، چون هیچكس قدرت اینرا نداشت كه تمامی مدعیان را صرفاً با اتكای به زور مطیع خویش نماید. هر قدر این كار بیشتر طول میكشید کشور بیشتر دچار آشوب میگشت. روشن است كه اگر این امر در اثر حملۀ خارجی واقع میگشت كار صورت بسیار پیچیده تری به خود میگرفت چون اقتدار دولتی غیر از دولت ایران بر مملكت برقرار میشد ولی از آنجا كه بستگی به ایران در بین مردم این سرزمین وسیع و عمیق است كوشش در راه احیای ایران در برنامه قرار میگرفت و داستان صورت دیگری پیدا میكرد.

بالاتر اشاره ای به روم شد، اینجا هم میتوان ادامه اش داد. از زمان سقوط این امپراتوری سایه اش بر اروپا سنگینی كرده و میكند. این سایه چند قرن مقام امپراتور را كه هیچكدام از مدعیانش نتوانستند قلمرو روم قدیم را به زیر نگین خویش بیاورند، از هر مقام سیاسی دیگر بالاتر قرار داده بود ولی هیچیك از كوششهایی كه برای احیای این امپراتوری انجام گشت قرین موفقیت نگردید. برآمدن ملت های مدرن اروپایی برخاسته از این ناكامی است. در ایران برعكس، موفقیت مكرر در احیای امپراتوری باعث شد تا یكدستی اجزای آن با گذشت زمان افزایش بیاید و كل آن تبدیل به ملت بشود.

بستگی مردم به ایران

دولت چارچوب عینی ایران است ولی در نهایت این علاقۀ مردم است که کشوری را به هم پیوسته نگاه میدارد. ولی اگر از یك ایرانی بپرسید چه چیز ایران را دوست دارد فهرست عجیب و نامتجانسی به شما عرضه خواهد كرد كه احتمالاً نظیرش را نزد هیچ ایرانی دیگر نخواهید یافت و در آن از آلبالو خشكه تا شعر سعدی یافت خواهد شد. اما اگر از این جزئیات فراتر بروید و بپرسید دوست داشتن ایران یعنی چه؟ یعنی بستگی به چه چیز؟ احتمالاً اكثر مردم در درجۀ اول از بستگی شان به خاك ایران خواهند گفت.

این حرف حتماً نادرست نیست ولی ناقص است چون باید توجه داشت كه آنچه در نهایت به خاك ایران هویت و در نظر ایرانیان ارزش بی حد میدهد ایدۀ ایران است و گرنه خاك به خودی خود معنای سیاسی ندارد. چیزی كه همیشه باعث شده تا از یك طرف داوطلبان صعود به برترین مقام سیاسی خواستار فرمانروایی بر «ایران» بشوند (و دنبال اختراع كشور جدیدی نروند) و از طرف دیگر مردم این آب و خاك اقتدار دولتی غیر از «دولت ایران» را بر این سرزمین نپذیرند «ایدۀ ایران» است. این ایده تصویری سیاسی است از كشور ایران كه در طول زمان صیقل خورده و تحول یافته ولی نباید به این دلیل كه بر خلاف خاك (یا بسیاری پدیده های دیگر) انتزاعی محسوب است، دستكمش گرفت یا در استحكام فوق العادۀ آن تردید كرد.

بستگی به این ایده بود كه در صورت از هم پاشیدن دولت از یك طرف مردم را چشم به راه برآمدن «پادشاه ایران» یعنی نماد دولت ایران (و نه صرفاً هر پادشاهی) میكرد و از طرف دیگر قدرتمندان را برای اشغال این مقام برمیانگیخت. هیچیك از اجزای ایران (مناطق و اقوامی كه بر آنها میزیستند) از هویتی سیاسی كه حتی با فاصلۀ زیاد با ایران قابل مقایسه باشد، برخوردار نبود (و نیست) و به همین دلیل هم هست كه اگر در عمل قدرتی در آنها برقرار شده و به اصطلاح بساط ملوك الطوایفی به راه افتاده، این وضعیت نه از سوی این ملوك و نه مردم تحت حكمشان صورت چارچوب نهایی حیات سیاسی را نگرفته است، چنین وضعیتی موقتی محسوب شده و همه به نوعی منتظر برآمدن پادشاه ایران مانده اند. وقتی او بر تخت نشسته تصویر كامل شده و حیات سیاسی چارچوب مقبولش را پیدا كرده است. این بازی، چنانكه میدانیم، در طی تاریخ بارها تكرار شده است، گاه با زحمت بیشتر و گاه كمتر و تا زمانی كه ایران دوباره حیات خویش را بازنیافته، طول كشیده است ولی بی استثنأ به ثمر نشسته.

اگر این ایده و دلبستگی مردم ایران بدان وجود نمیداشت مردم راضی میشدند تا تحت حكم هر دولتی بر همین خاك زندگی كنند و اصلاً ایران در فراز و نشیب تاریخ دوام نمیاورد وانگیزه ای وجود نمیداشت تا مردم را به قیمت فداكاری های بسیار، به حفظ و در صورت لزوم احیای این كشور وادارد. ایرانیان از وجود ایران فقط بهرۀ مادی نبرده اند تا به تداوم آن از سوی هر كس راضی باشند، بلكه بدان دلبستگی معنوی داشته اند و به همین دلیل در راه مواظبت از آن این اندازه كوشیده و فداكاری كرده اند. اگر ایران، مگر از بابت قسمتهایی از خاكش كه در شكستهای نظامی از دست داده، تجزیه نگشته است، باز به همین دلیل است كه مردم چهارگوشۀ آن ایران را چارچوب ایده آل و شاید بتوان گفت «طبیعی» حیات سیاسی خویش میانگاشته اند و خواستار وحدت آن و زندگی در قالب آن بوده اند. این نكتۀ كوتاه و بدیهی را هم یادآوری بكنم كه آنها كه هر گوشه از مملكت را از تجزیه شدن حفظ كرده اند در درجۀ اول خود مردم محل بوده اند وگرنه معمولاً كسی از یك سوی كشور راه نیافتاده برود جلوی تجزیۀ استانی در آن سو را بگیرد.

از آنجا که بسیار از اهمیت قدرت مرکزی صحبت شد یادآوری دیگری هم بی مورد نخواهد بود. بدگویی از قدرتمندان محلی از عصر پهلوی اول در بین مضامین اصلی تبلیغاتی حكومت اتوریتر جا گرفت تا توسعۀ قدرت مركزی را كه بسیار از حد اقتدارپادشاه سنتی فراتر میرفت، توجیه نماید. این اشخاص از هر گروه و دسته كه بودند یكسره «متمرد» و «تجزیه طلب» وانمود شدند تا سركوب و غارت بی محابای آنها كه هم با قساوت و هم رذالت انجام گرفت، مشروع جلوه كند. آخرین خاندان بزرگی که هدف این قبیل اتهامات واهی واقع گشت خاندان قشقایی بود که تاوان پشتیبانی از نهضت ملی و وفاداری به مصدق را پرداخت. نباید به این گفتارهای تبلیغاتی ابتدایی دل سپرد. پایگاه مستقل از دولت مركزی داشتن و در راه حفظ آن كوشیدن نه تمرد است و نه تجزیه طلبی و در طول تاریخ نظام قدیم ایران اصل بوده است نه استثنأ. این بستگی به کشور در عین استقلال در برابر دولت مرکزی در همه جای دنیا خصیصۀ گروه های آریستوکراتیک است. باید روشن گفت كه اگر این افراد و بخصوص مردم هر بخش از ایران سودای جدا شدن از این كشور را میداشتند هیچكس قادر به جلوگیری از این كار نمیبود و تا وقتی هم این مردم نخواهند و نپذیرند كسی توانایی این كار را نخواهد داشت.

(تحلیل مفصلی از مقولۀ هویت ایرانی در كتاب «ستیز و مدارا» روی همین سایت موجود است. علاقمندان میتوانند به آن مراجعه نمایند.)

ایران سست تر شده یا محكم تر؟

حال برسیم به بخش آخر كار كه در حقیقت پاسخ سؤال اول مطلب است. براندازی نظام فعلی از چه بابت میتواند وحدت ایران را به مخاطره بیاندازد؟ روشن است كه وضع امروز ما با شرایط قبل از تجدد تفاوت بسیار دارد. ببینیم چه تغییر نموده و استحكام ایران با قبل چه توفیری كرده است.

 

بحثی نیست كه موقعیت جغرافیایی ما تغییر نكرده ولی رابطۀ ما با آن عوض شده و تسلطمان بر محیط طبیعی حیاتمان بسیار بیشتر شده است، به چند دلیل. اول اینكه جمعیتمان افزایش یافته. جمعیت ایران دورۀ صفوی (كه البته وسعتش بیش از خاك امروز كشور بود) حدود سی میلیون نفر تخمین زده شده است كه برای دوران خود قابل توجه است. همین تعداد جمعیت بود كه به نادر امكان داد تا سپاهی بسیج نماید كه در دوران اوج سر به سیصدهزار نفر میزد و بزرگترین لشكر روی زمین محسوب میگشت. مورخان چنین تخمین زده اند كه این جمعیت در دوران جنگهای داخلی و خارجی و تا برآمدن قاجاریه به حدود یك دهم تقلیل پیدا كرده بود. نمیتوان این تخمین را دقیق شمرد ولی با توجه بدان میتوان به ابعاد فاجعه ای كه در ایران واقع شده، آگاه گشت. از ابتدای قاجاریه تا به امروز جمعیت ایران كمابیش یكسره افزایش یافته است و بالا رفتن شمار ایرانیان تسلطشان را بر این خاك بیشتر كرده است. ولی فقط صحبت از فزونی شمار مردم در میان نیست. توانایی این جمعیت، به دلیل سوادآموزی، رواج فنون مدرن... افزون گشته و این نیز به نوبۀ خود مایۀ استحكام ایران شده است. به علاوه میزان تماس مردم سراسر كشور با یكدیگر و بخصوص با مركز سیاسی مملكت و با حیات سیاسی ایران (استبدادی بودن یا نبودن نظام سیاسی در درجۀ دوم اهمیت قرار دارد) بیشتر شده كه این هم باز بر استحكام ارتباط با دولت مركزی افزوده است. 

عامل دیگری كه تغییر فراوان كرده و تمامی تغییرش مثبت است، دولت ایران است. این دستگاه با مدرن شدن بسیار گسترده تر از پیش شده و شمار خدمتگزاران آن با نظام قدیم قابل مقایسه نیست. ساختار سازمانی آن بسیار محكمتر شده است چون سلسله مراتب و تقسیم كارش بسیاربهتر از قبل شده (حتی اگر از استانداردهای جهانی عقب باشد) و از اینها گذشته و از همۀ اینها مهمتر، نسبت به حكام و حتی نظام سیاسی استقلالی پیدا كرده كه در گذشته نداشت. ظرف قرن بیستم دیده ایم كه این دستگاه چند بار دست عوض كرده ولی نه از هم پاشیده، نه تركیب و كاركردش تغییر عمده كرده و نه حتی لحظه ای از رشد بازایستاده است. در مشروطیت دگرگونی نظام سیاسی كار را تا حد جنگ داخلی پیش برد ولی انقلاب اسلامی كه تغییری بسیار بنیادی بود، با نرمش خیلی بیشتری انجام گرفت و وقفۀ كار نهادهای حکومی بسیار كوتاه مدت بود. دستگاه دولت مدرن در حقیقت میراث استبداد پهلوی است و سی سال هم هست كه به دست اسلامگرایان افتاده و به این دلایل نقائص بسیار دارد ولی محكم است و كار میكند و در همه جای مملكت ریشه دوانده و دیگر رقبایی در حد ملوك طوایف قدیم ندارد.

از اینها كه بگذریم میرسیم به آن نقطه ای كه در حقیقت كانون بستگی به ایران است. آنچه كه طبعاً از اساس تغییر نكرده كاركرد ایدۀ ایران است در ذهن و دل مردم این كشور. هویت ایران و وجودش به عنوان یك واحد سیاسی در نهایت به این ایده برمیگردد، چه مسئلۀ بستگی فردفرد مردم بدان مطرح باشد و چه هویت دولتی كه به كشور ایران موجودیت سیاسی میدهد.

بسیاری عادت دارند مردمان گذشته را كه مساعی بسیار در راه حفظ وطن كرده اند و حكایت زحماتشان برای ما نقل شده، اصولاً وطنپرست تر از كسانی بشمارند كه امروز بر این سرزمین زندگی میكنند. البته اندازه گرفتن میزان میهن پرستی در نسلهای متوالی كار مشكل وگرنه غیرممكنی است ولی با این همه میتوان به چند نشانه توجه كرد كه خلاف این بدبینی رایج حكم میكند. از روز پیدایش حكومت اسلامی و علیرغم مساعی بسیار این حكومت برای برتری نهادن علقۀ دینی بر بستگی ملی، نه تنها از این بستگی كم نشده است بلكه به طرق مختلف شاهد تشدید آن هم هستیم . از مورد مقاومت در برابر حملۀ عراق گرفته تا ارج نهادن به نمادهای ایران قدیم كه پیوندشان با ایران به عنوان واحد سیاسی بسیار بارزتر است تا واحد مذهبی.

كماكان ایدۀ هیچ واحد سیاسی دیگری، حتی با فاصلۀ زیاد، با اعتبار و اهمیت و جذابیت ایدۀ ایران قابل مقایسه نیست. دلیل امر هم روشن است، ایده های سیاسی با این قدمت و استحكام و اعتبار در تمام عالم چند تایی بیشتر نیست. سر و صداهایی كه گاه بر سر دعواهای منطقه ای بر پا میشود در نهایت بردی ندارد و اگر پشتوانۀ خارجی نداشته باشد همین اندازه هم محل اعتنای كسی نمیشود.

تنها عاملی كه به نظر میاید تغییرش مثبت نیست میزان تحریك خارجی است كه تازه آنرا هم اگر با قرن نوزدهم مقایسه كنیم خواهیم دید كه اگر خودش هم تضعیف نشده باشد كارآییش به نهایت سقوط كرده است. این پشتیبانی، بر خلاف قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، دیگر صورت سرمایه گذاری بر قدرتمندان محلی را ندارد و بر روی گروه های ایدئولوژیك متمركز شده است كه میكوشند تا به هر ترتیب كه هست از بین عامۀ مردم عضوگیری كنند ولی موفقیت هیچكدامشان چشمگیر نیست و آنچه هم كه هست بیشتر از استبداد دولت مركزی است و سیاست های نادرستش در حق اقوام مختلف. رفع این عامل به هر صورت باید در دستور كار دولت دمكراتیكی باشد كه بالاخره در ایران روی كار خواهد آمد و خود این برنامه میتواند بر جذابیت آن برنامۀ سیاسی كه ما خواستار به اجرا گذاشتنش هستیم بیافزاید.

البته بی اعتنایی به اخلالگری دول خارجی شرط عقل نیست، باید به آنها توجه كرد و با آنها مقابله نمود ولی بیش از آن هم كه باید نمی بایست بدانها بها داد. باز تكرار میكنم، این را نیزنباید فراموش كرد كه حافظان اصلی هر منطقۀ ایران در برابر تجزیه در درجۀ اول مردم همان منطقه هستند.

ترازنامه

اگر بخواهیم در جمع ترازنامه ای از وضعیت كلی استحكام ایران به عنوان واحدی سیاسی كه موجودیتش مترادف وجود و اقتدار دولت ایران است و در نهایت متكی است به دلبستگی مردم به كشورشان، عرضه بكنیم، به تصور من، جای چندانی برای نگرانی نیست و استحكام كلی ایران اگر از قبل بیشترنشده باشد كه تصور میكنم شده، كمتر حتماً نشده است.

با در نظر گرفتن تمام آنچه كه آمد تصور نمیكنم كه تغییر نظام سیاسی ایران از این بابت به هیچوجه مخاطره انگیز باشد. صحبت هایی هم كه در بارۀ از هم پاشیدن ایران در صورت تغییر نظام سیاسی میشود چندان جدید نیست. سالیان سال پیش به ما چنین تلقین میكردند كه وجود شاه مایۀ وحدت ایران است و اگر سلطنت از میان برود این مملكت از هم خواهد پاشید. در حقیقت پادشاه را كه در نظام قدیم مظهر دولت ایران بود به جای خود دولت و حتی ایدۀ ایران به ما عرضه میكردند. دیدیم كه هم شاه رفت و هم سلطنت و از این بابت اتفاقی نیافتاد. امروز هم حكومت اسلامی از همان هراس كهنی كه در دل ایرانیان هست سؤاستفاده میكند و میكوشد نقش شاه را بر عهدۀ امام یا جانشینش بگذارد ولی همانطور كه شاه رفت اینها هم میتوانند بروند و مملكت بر جا خواهد ماند.

فروافتادن نظام سیاسی الزاماً در مملكت خلاء ایجاد نمیكند. فضایی كه هنگام انقلاب از سوی حکومت مستقر خالی میشود باید به تناسب از طرف انقلابیان تصرف گردد. هر اندازه از یك طرف عقب نشینی باشد باید از طرف دیگر جایش پر شود و حتی میتوان گفت كه این دو به هم بسته است و اگر انقلابیان قدرت اشغال فضایی را كه حكومت تخلیه میكند یا به زور از او ستانده میشود، نداشته باشند قدرت دولت عقب نمی نشیند تا خلائی ایجاد بشود و طبعاٌ انقلاب هم به جایی نمیرسد. موفقیت ما در پس راندن دولت و فتح حوزۀ اختیارش به مقدار زیاد تابع برقراری رهبری كارآمد (فردی یا جمعی) بر حركتی خواهد بود كه نظام اسلامی را به زیر خواهد كشید. این را نیز باید اضافه كرد كه خلاء سیاسی فقط از غیبت قدرت سیاسی برنمیاید، بلكه از نبود مشروعیت خود آن یا مدعی جایگزینیش هم زاده میگردد. تا آنجا كه به رهبری مربوط است دیر یا زود شكل خواهد گرفت، بخصوص كه عمر سیاسی دو مدعی ناحق آن به سر آمده است و وقتی ختمشان برچیده شد راه برای یافتن جایگزین باز خواهد شد. در مورد مشروعیت هم میتوان به حق امیدوار بود كه اقبال روزافزون ایرانیان به دمكراسی از بروز چنین خلائی جلوگیری نماید. البته باید متوجه مشكل بود و نمی باید كار را به حال خود رها كرد.

باید به این نكته توجه داشت كه ایدۀ ایران تصویر شكل موجود این كشور نیست و همیشه یك بعد آن متوجه به آینده است و صورت برنامه و پروژه  دارد. تصویر آرمانی ایران (نه به معنای رؤیایی از یك كشور افسانه ای و بی عیب و نقص) بلكه به عنوان طرحی برای تغییر دادن و طبعاً بهتر كردن همین كشور معین و ملموسی كه ما میشناسیم، همیشه راهنمای ایرانیانی بوده كه فراتر از سرنوشت فردی خود به سرنوشت كشورشان نیز میاندیشیده اند. امروز هم داستان تغییری نكرده و تصویر یك ایران دمكراتیك و لیبرال و لائیك تصویری است كه به نظر میاید برای بسیاری از مردم این كشور جذاب یا لااقل پذیرفته است. به این دلیل ساده كه راه را برای حل بسیاری از مشكلات زندگی جمعی آنها میگشاید و نیز برای بالا بردن اعتبار كشورشان در صحنۀ بین المللی.

شاید کمتر ملتی را بتوان یافت که به اندازۀ ایرانیان به نامیرا بودن وطنش اعتقاد داشته باشد. ایران قبل از هر چیز ایده ایست كه استحكام آن به محك هزاره ای خورده و از این بابت نظایرش بر كرۀ زمین انگشت شمار است، از طرف دیگر دستگاه دولتی است كه به واحدی سیاسی به نام ایران موجودیت عینی میدهد و در نهایت مردمانی هستند دلبسته به آن ایده و تابع این دولت. نامیرایی را به دو اعتبار میتوان معنا كرد. یكی نچشیدن طعم مرگ و دیگری چیرگی بر آن و نوزایی. آنچه حیاتش هیچگاه منقطع نشده ایدۀ ایران است که بی وقفه در ذهن و دل ایرانیان زنده بوده. مردم ایران نسلی پس نسل و دولتهای ایران یكی پس از دیگری در طول قرنها جا به یكدیگر سپرده اند ولی مرگ هركدام مقدمۀ زایش و رویش جایگزینشان بوده است. آنچه ایران دوستان جاودانگی ایران میخوانند با این دو خط بر صفحۀ تاریخ نقش شده. این مقاله برای سایت iranliberal.com نوشته شده است و نقل آن با ذكر مأخذ آزاد است. تاریخ نگارش ژوئیه 2010

http://www.iranliberal.com/Maghaleh-ha/Ramin_Kamran/Haras_W.htm

 

 

تحریم هوشمند یا سیاستمدار هوشمند؟

 

 

رامین كامران

 

یكی از این عبارات نوساخته كه توسط اصحاب رسانه و با گرته برداری از اصطلاحات فرنگی و با عجله ضرب گشته و به سرعت هم دست به دست شده و در همه جا رواج یافته این «تحریم هوشمند» است كه هر كس اول بار آنرا روی كاغذ (یا مونیتور) آورده حتی به خود زحمت نداده تا یك پسوند «انه» به آن اضافه كند تا بلكه سر و وضعش كمی مرتب بشود و بتوان بدون وجوب كفاره به شكلش نگاه كرد یا احیاناً از آن درست چیزی فهمید. ظاهراً زور عبارت فرنگی به قدری زیاد بوده كه یاور خویشاوند كج و كولۀ فارسی خود هم گشته و باعث شده تا كمتر كسی به خود زحمت بدهد تا بپرسد اصلاً این چه نوع فارسی است و از فارسی هم گذشته این چه تحریمی است كه قرار است خودش هوشمند باشد و اگر این اندازه هوشمند است چرا همه دائم در بارۀ تأثیرش ابراز شك میكنند.

آلات و ادوات هوشمند

هوشمند بودن این چیز و آن چیز كه در زبان های فرنگی رایج شده انعكاسی از تحولات تكنیكی (سیبرنتیك) بر زبان است و چنان برای همه پذیرفته شده كه برخی كم كم باورشان شده كه بار فكر كردن و ابراز هوش از دوش خودشان برداشته شده و همانطور كه می توانند به جای نفس زدن و از پله بالا رفتن سوار آسانسور شوند، برای رسیدن به هر مقصد یا مقصود دیگری هم می توانند  با آرامش تمام و بدون صرف زحمت كار را به چیزی محول كنند كه خودش فكر می كند و تصمیم می گیرد كه چه باید بكند و چگونه باید بكند.

این نسبت هوش اول به سلاح هایی داده شد كه ظرف چند دهۀ اخیرتولید شده و یك قسمت از راهیابی به سوی هدف را خود بر عهده می گیرد. از تیرهای عهد بوق كه فقط نشانه گیری داشت و چون رها می شد بازنمی آمد رسیده بودیم به آن هایی كه در میانۀ راه هم گوش به فرمان می ماند و هدایت شونده بود. مرحلۀ بعدی این شد كه هدایت پذیری هم منتفی گشت و سلاح چنان صاحب استقلال شد كه نه فقط بازآمدنی نباشد بلكه در وسط کار فرمانبری هم نكند و اختیار كار را خود به دست بگیرد و گوش به حرف احدی ندهد.

به این ترتیب بود كه ما صاحب انواع و اقسام بمب و موشك و اژدر و... «هوشمند» شدیم كه در حقیقت استقلال و خودسری شان به حساب هوش گذاشته شده بود. چون باید انصاف داد اگر بمبی سزاوار صفت هوشمند باشد آن بمبی است كه منفجر نمیشود تا آزارش به كسی نرسد وگرنه سر به دنبال مردم گذاشتن نشانۀ هوشمندی نیست، همان صفت «زبل» (smart) كه آمریكایی ها برای این نوع سلاح ابداع كرده اند كلمۀ مناسب تری است چون مقداری خباثت در آن درج است و از نجابت هوش در آن اثری نیست.

در جمع می بینیم كه تمامی این تحولات بار هوش را بر دوش نظامیان سبك كرده است و برخی شان را حتی از تظاهر به داشتن این صفت هم معاف نموده است. جنگ های دهۀ اخیر را همه شاهد بوده ایم.

 

تحریم هوشمند

حالا ترقی كرده ایم و رسیده ایم به تحریم هوشمند و آن امتیازی كه به نظامیان عرضه شده بود حالا نصیب سیاستمداران هم شده است. دیگر نوبت گروه اخیر است تا تصور بکند راهی جسته تا بار تفكر استراتژیك و ارزیابی دیپلماتیك را از دوش خود بردارد و به طور اتوماتیك به هدف برسد. حكایت تحریم جمهوری اسلامی مثال بسیار خوبی است از این نوع لاابالیگری. بد نیست اگر نگاهی به آن بیاندازیم چون از روزی كه پروندۀ اتمی ایران به شورای امنیت سازمان ملل فرستاده شد، به طور دائم شاهد زاد و ولد این تحریم های «هوشمند» هستیم.

وقتی می پرسید تحریم برای چه؟ برایتان توضیح می دهند كه هدف وادار كردن جمهوری اسلامی به ختم غنی سازی است و اگر كمی صبر كنید باز هم بدون اینكه سؤالی كرده باشید اضافه می كنند كه به هر صورت آگاه هستند كه اینها چارۀ غنی سازی نمی شود! اگر حیرت كنید و در انتظار توضیح بیشتر بمانید دیگر جوابی نخواهید گرفت و كسی به شما نخواهد گفت كه مقصود فقط افزودن بر هزینۀ برنامۀ اتمی است نه توقف آن و به هر حال باید كاری كرد تا مردم تصور نكنند قدرت های قدر اول جهان در برابر جمهوری آخوندی دست روی دست گذاشته اند.

در عین حال از طرف دیگر (و در این «طرف دیگر» ایرانیانی هم كه چنین سخنی را می پراكنند كم نیستند) به گوشتان می خوانند كه این تحریم ها (درست به دلیل هوشمندی) اصلاً قرار نیست به مردم لطمه ای بزند یا زندگی را كه حكومت اسلامی به اندازۀ كافی به كامشان تلخ كرده، بر آنها سخت كند بلكه فقط دولت و نهادهایی را هدف می گیرد كه دست اندر كار اتم و امور نظامی هستند وگرنه (این را هم در صورت لزوم اضافه می كنند و كاری به تباینش با دیگر انگیزه هایی كه عنوان كرده اند، ندارند) این زحمات در نهایت به قصد بهبود وضع مردم ایران و حتی خلاص كردنشان از حكومت اسلامی است كه صورت میگیرد!

خلاصه اینكه از همه طرف می كوشند تا این تحریم ها را به مردم ایران و بخصوص مخالفان رژیم چنان عرضه كنند كه خریدار و پشتیبان بیابد، با این توجیه كه اگر ضرری داشته باشد برای حكومت است و برای مردم جز نفع نخواهد داشت. بی توجه به اینكه اگر مخارج برنامه ای كه دولت اسلامی با زحمت زیاد و با تأیید ضمنی مردم ایران تعقیب می كند، بالا برود، به هر صورت زندگی مردم هم سخت تر خواهد شد.

می ماند مسئلۀ تحریم های نفتی كه از روز اول بر شدت و گستره شان افزوده شده است و نه فقط خارج از سازمان ملل و از طرف این كشور و آن اتحادیه، بلكه حتی گاه خارج از نهادهای دولتی و فقط با ایجاد فشار بر شركت های خصوصی اعمال می گردد. شاهدیم كه همان گفتار تبلیغاتی كه راجع به تحریم بانك ملی یا ممنوعیت سفر این و آن صاحب منصب سپاه به ما عرضه می گردد، در این مورد هم تكرار می شود. كسی هم نمی گوید در كشوری تك محصولی كه بخش اعظم درآمدش از نفت تأمین می گردد چگونه می توان در درجۀ اول و قبل از هر چیز سرمایه گذاری در صنعت نفت را تحریم كرد و از شمار خریداران این محصول كاست و در عین حال مدعی شد كه مردم صدمه نخواهند دید.

تقویت كه و تضعیف كه؟

ببینیم در عمل چه می توان از این تحریم ها چشم داشت.

صحبت از تضعیف یا نابودی این نظام با تحریم بی جاست چون نظام های توتالیتر كه شوروی نمونۀ بزرگ آن بود و كرۀ شمالی و كوبا آخرین پسمانده های آن است، با تحریم اقتصادی تضعیف شدنی و كشتنی نیست. اگر بود تا به حال دیده بودیم و همه فهمیده بودند. اگر كشوری به فقر كرۀ شمالی علیرغم تحریم های چندین ساله از هیچ بخش سیاستش كه برای كشورهای غربی نامطبوع است صرف نظر نكرده است و تغییری در روش و منش خود نداده، كشوری مانند ایران كه از بابت امكانات انسانی و مادی در موقعیت بسیار بهتری قرار دارد، چنین نخواهد كرد.

نتیجۀ مستقیم این تحریم ها تضعیف طبقۀ متوسط ایران است كه فقیر شدنش خواه ناخواه توان حق ستانی اش را كاهش خواهد داد و در مبارزه با حكومتی كه نمی خواهد، تضعیفش خواهد كرد.

تقسیم ثروت در ایران بر اساس رقابت آزاد صورت نمی پذیرد وبخش عمدۀ آن متكی به درآمد نفت است و تحت نظارت دولت. از این دیدگاه اولویت شمارۀ یك افزایش عمر نظام است و تأمین رفاه بلندپایگان و رضایت طبقات میانی و پست آن. عامۀ مردم و بخصوص طبقۀ متوسط كه مهمترین پایگاه اجتماعی ایجاد تغییر است، اولین گروهی است كه دولت با كمال میل در كام فقر خواهد انداخت، همانطور كه در دهۀ اول انقلاب و دوران جنگ كرد. نظام اسلامی نه تنها از این سركوب اقتصادی آسیب نخواهد دید ، بلكه تقویت هم خواهد شد. اگر امثال احمدی نژاد از هیچ تحریمی ترس به دل راه نمی دهند، برای این است كه همان دوران خوش استحكام نظام را طی دهۀ اول انقلاب در خاطر دارند و خواستار تكرارش هستند.

طنز داستان اینجاست که همان هایی كه شدیدترین تبلیغات را علیه حكومت اسلامی انجام می دهند و بر توتالیتر بودن آن (به حق) اصرار می ورزند جایی كه صحبت از سرنگون كردنش پیش می آید راهكارهایی عرضه می كنند كه هیچكدام به این نوع رژیم ها كارگر نیست. كدام رژیم توتالیتری دیده شده كه (به غیر از حملۀ نظامی پیروزمند خارجی) با وسیله ای به غیر از ضعف و چنددستگی دستگاه حكومتی و قیام مردم خودش سقوط كرده باشد؟ پس چرا قرار است حكومت ایران اسلام زده با این سیاست های نامعقول ساقط گردد؟ این قبیل كارها فقط به حكومتهای اتوریتر كارگر است یا به دمكراسی های ضعیف، آن هم با جمع آمدن هزار و یك شرط، نه به طور اتوماتیك.

تنش گستری یا تنش زدایی

نظام توتالیتر شوروی كه بهترین یا لااقل چشمگیرترین مثال از این قماش است، در دورانی كه دولت های غربی و در صدر آنها آمریكا كوشیدند تا طی جنگ سرد در انزوا و تحت فشار قرارش دهند از پا نیافتاد. مرگ شوروی در پی دوران تنش زدایی و به مقدار زیاد بر اثر همین تنش زدایی حاصل گشت كه هم نقاط ضعف آنرا بهتر بر همه هویدا كرد و هم انگیزۀ مقاومت برای حفظ نظام را در بین سران آن سست نمود و هم شور و جرأت مخالفت را در بین مردمانش بیشتر. تذكر بدهم كه مقصود من این نیست كه تنش زدایی «تنها» دلیل برافتادن شوروی بود، به هیچوجه. این را می گویم كه كم شدن تنش هم خود این حكومت را سست كرد و هم فرصتی را برای فشار آوردن بدان به مردمش عرضه كرد كه در صورت دیگر نمی توانست فراهم شود.

حكومت اسلامی از این بابت تفاوت اساسی با مورد مثال آشنایی كه ذكر كردم ندارد. این حكومت از روز اول بیش از دوستان به دشمنانش اتكا داشته و همیشه احتیاج به تنش و دشمنی خارجی داشته تا بتواند وجود خود و فشارهایی را كه به مردم می آورد، توجیه نماید. باید این بهانۀ ارزان بها را كه دول غربی از روز اول  زایشش و با نهایت گشاده دستی بدان تقدیم كرده اند، از این حكومت گرفت و تكیه گاه ارزشمندی را كه در اختیارش گذاشته اند از بین برد.

حكومت اسلامی از بدو تولد هرگاه با جنگ و و تشنج خارجی درگیر بوده به مردم بیشترین فشار را وارد آورده است و هر گاه كه از این قبیل بهانه ها محروم گشته، ناچار شده به مردم امتیاز بدهد. تحریم و انزوا و حتی جنگ، همانطور كه بنیانگذارش گفته برای این حكومت نعمت است. كسی كه مختصری حواس جمع دارد و به روابط بین المللی نظر می كند باید این را بفهمد و متوجه بشود كه با تقویت این عوامل فقط رژیم را تقویت خواهد كرد. نه امتیازی از آن خواهد گرفت و نه به مردم یاری خواهد نمود تا شرش را از سر خود بكنند. این تحریم ها به هر شكل و هر عنوان كه طرح و اجرا و توجیه شود و چه «هوشمند» قلمداد شود و چه نه، دو اثر روشن و مكمل هم خواهد داشت : تقویت حكومت و تضعیف جامعه. در مقابل آنچه این نظام را به سوی سقوط خواهد راند ختم فشار بیرونی است و تقویت فشار درونی. هر كس با فشار خارجی به نظام اسلامی فرصت بدهد تا به نوبه ی خود مردم ایران را زیر فشار بگذارد یار و  یاور همین حكومت و همین احمدی نژاد است و ادعای مخالفتش در برابر نتیجۀ عملی كارهایش رنگ می بازد.

البته تبلیغات مغشوش و توأم با تناقض به راه است تا این تحریم ها را به افكار عمومی بفروشد ولی نباید دل به آنها سپرد و چشم بر واقعیت بست. تحریم ها را با هدف تغییر سیاست اتمی ایرن برقرار كرده اند و توسعه می دهند و همه هم كمابیش معترفند كه چنین كاری از آنها برنخواهد آمد. اینها فقط تنبیه كل ملت ایران است و سوق دادنش به فقری از نوع كوبا و كرۀ شمالی و عراق دوران آخر صدام. اگر بعضی دول چنین خیالی در سر داشته باشند به سیاست خودشان مربوط است آنچه اسباب حیرت است همراهی برخی ایرانیان است با آنها. این مقاله برای سایت iranliberal.com نوشته شده است و نقل آن با ذكر مأخذ آزاد است. تاریخ نگارش ژوئن 2010

 

 

 

منشور جهانی‌ حقوق بشر سند احترام به آزادی انسان است

 

 

 

فرهنگ قاسمی

 

منشور جهانی‌ حقوق بشر که میثاق انتظام جهان مدرن و سند استواراحترام به آزادی انسان است در سر لوحه مبارزات اجتماعی امروز مردم ایران قرار گرفته است. این بینش، با برداشت ها و باورهای دینمداران، معتقدین به یک مشی‌ سیاسی ، و وطن پرستان مباینت دارد. مدرنیسم همان آزادی، عدالت، استقلال، دمکراسی، حاکمیت ملی وترقیخواهی است. در دنیای مدرن احترام به انسان در مرکز همه‌ی فعل و انفعالات جامعه قرار دارد و واقعیت ملموس انسان زمینی‌ جانشین متا فیزیک و بهشت و جهنم میگردد و باورهای دینی فقط در حد امر خصوصی باقی‌ میماند.
تمام کسانی که از این اصول دفاع و برای استقرارش نبرد کرده‌اند افراد روشن بین، مترقی و مدرن و علیه تبعیض بوده‌اند که به گواهی تاریخ مورد احترام مردم ایران هستند، نماد نا پنهان این جهان بینی‌، روشنفکر بی‌ مدعا، دولتمرد روشن ضمیر و مدیر برجسته محمد مصدق است. در صف مقابل، جبهه ضد آزادی وضد حقوق انسانی‌ قرار دارد که عقب گرا، تبعیض منش و دشمن مدرنیته است و شامل طرز تفکر حزب توده، بخشی از فداییان اکثریت، وبخشی از کسانیکه ازجنبش سبز طرفداری میکنند و همینطور سمبل سلطنت طلبان، رضا پهلوی که حلقه سبز به دست میاندازد و داریوش همایون که تحلیل هایش به ناگاه سبزمیشوند، میگردد. این رفتار را اگر فقط به حساب فرصت طلبی بگذاریم بی‌ تردید از واقعیت فاصله گرفته ایم .اینان عوامل بالقوه و بازیگران این جبهه هستند. اگر این تحلیل را بپذیریم، موضع ما نسبت به کل رژیم جمهوری اسلامی اعم اصولگرایان و اصلاح طلبان روشن میگردد.
در جامعه ایران نمی‌توان از کنار این آنتاگونیسم که همواره سد راه پیشرفت بوده است به سادگی‌ گذشت. آیا پیدا کردن پاسخ به این پرسش که کدام جبهه از نظر چندی بر دیگری برتری دارد امر مشکلی‌ به نظر می‌رسد ؟ البته که نه ! جبهه دوم همواره بر اولی‌ بالا دست بوده است .متاسفانه گروهیِ که در راه آزادی و حقوق انسانی گام بر میدارند هنوز از نظر کمی‌ و در اقلیت قرار دارند. برای ترقی‌ و دمکراسی و استقلال و آزادی و حاکمیت ملت باید در اندیشه تقویت جبهه اول بود.
اما باید ابراز رضایت کرد و حتی شاد بود که مبارزه برای حقوق و آزادی های مندرج در منشور جهانی حقوق بشر امروز از محافل روشنفکری و نخبه گرا به میان توده ها راه یافته است و هر روز به صف طرفداران حقوق بشردر ایران و برای مردم ایران درجهان اضافه میشود. پیامد ناگزیر این آرمانخواهی ‌انسانی جز حرکت جامعه ما را به سوی مدرنیته نمیتواند باشد .


ازآنجا که سابقه تجاوز به حق انسان در هیچ زمانی‌ به اندازه دوران نظام جمهوری اسلامی سهمگین نبوده است و این حقوق هر لحظه در ایران توسط حاکمیت اسلامی پایمال میشوند افشا بی‌ وقفه آن باید در برنامه هر روز ما قرار گیرد.
در روزهای اخیر، نمایندگان
۵۶ کشور جهان در شورای حقوق بشر سازمان ملل با امضای بیانیه ای از دولت ایران خواستند تا در مورد کشتار ها و سرکوب اعتراضات خیابانی پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری تحقیق کند.
با این حال نماینده ایران در شورای حقوق بشر که این نشست جهانی‌ را با جلسه مجلس فرمایشی جمهوری اسلامی در تهران اشتباه گرفته بود با هوچی گری و ابراز اغتشاش سعی کرد مانع بیانات نمایندگان سایر ممالک شود که موفق نشد.
کشورهای امضا کننده بیانیه به "سرکوب خشونت آمیز مخالفان، بازداشت ها و اعدام هایی که بدون طی مراحل قانونی انجام شده اند، تبعیض شدید علیه زنان و اقلیت ها از جمله بهائیان، و محدود کردن آزادی بیان و مذهب" در ایران اعتراض کردند.


این امر لازم ومفید اما کافی‌ نیست، زیرا در نظامی که نایب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر، خانم نرگس محمدی در تاریخ بیستم خرداد ماه
۱۳۸۹ ساعت ۱۲ بعد از نیمه شب در مقابل چشمان اشک بار پسر و دختر دو قلوی سه ساله ‌اش بازداشت میشود ورئیس آن مجبور به ترک کشورش میگردد دامنه تجاوز به حقوق بشر در به تمامی‌ سطوح و شئون جامعه گسترش یافته است .


پس شایسته است تا همهء مبارزان سیاسی از هر طرز فکر و اندیشه‌ای در این روزها در هر شهر و کشوری صدای هموطنان محروم از آزادی و حقوق انسانی، صدای زندانیان سیاسی، صدای سندیکالیست‌های مبارز، زنان رزمنده، جوانان محروم، فعالان عقیدتی و حزبی و قومی که در زندانهای ایران زیر ضرب و شتم و شکنجه قرار دارند، صدای استادان دانشگاه، نویسندگان، قانون‌دانان، هنرمندان و شاعران و کارگران و برزگران زحمتکش ایران را به گوش جهانیان برسانند.


از زمانی که احمدی‌نژاد به ریاست جمهوری رسید رژیم غیر انسانی‌ جمهوری اسلامی جلوی هرگونه آزادی رابیش از پیش گرفته، دامنه زورگوئی و تجاوز به آزادی و حقوق انسانی خود را چندین مرتبه گسترش داده، اعدام زندانیان سیاسی برای رژیم کنونی امری طبیعی و قابل دفاع شده و زندانی‌کردن زنان و مردان مبارز، سندیکالیست‌ها، جوانان، بستن سایت‌های اینترنتی امری عادی گردیده و بالاخره خفقان و تجاوز به حقوق مردم در همهء سطوح در ایران از حد و نصاب گذشته است.


در جستار زیر سعی‌ شده است تنها به موارد موضوعی این تجاوزات پرداخته شود چرا که اگر بخواهیم به موارد عینی هر موضوع بپردازیم باید کتاب¬ها نوشت. همه¬ی رسانه ها درباره موارد نقض حقوق بشر، هر روز مطالب گوناگونی منتشر می‌کنند که با اسناد و مدارک از پشتوانه واقعی و غیرقابل انکار برخوردارند. این نوشته به عنوان یک وسیله افشایی علیه رژیم حاکم بر ایران در اختیار عموم قرار می‌ گیرد .



۲۱مورد موضوعی لغو حقوق بشر در ایران



۱- در ایران حقوق بشر جرم است


واژه حقوق بشر در ایران واژه‌ای ممنوع و غیرقابل استفاده است. در ایران هر کسی از حقوق بشر سخن بگوید مجرم شناخته شده نوکر خارجی قلمداد می‌شود یا به دادگاه‌های فرمایشی جمهوری اسلامی احضار شده و یا مستقیماً به زندان انداخته می‌شود. استفاده از واژه حقوق بشر باید مشروط به هویت‌های اسلامی باشد.


نهادهای بین‌المللی حقوق بشری در ایران حق فعالیت ندارد و هرگونه اقدامی در این عرصه باید از طریق مقامات دولتی و بوسیله دست‌ نشانده‌های آنها انجام گیرد.


کسی حق ندارد از حقوق بشر دفاع کرده و یا عضو عفو بین‌الملل، فدراسیون جهانی حقوق بشر، و دیگر سازمانهای طرفدار حقوق بشر باشد.


صحبت از کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل، صحبت از کمیسیون حقوق بشر اتحادیه اروپائی یا نزدیک ‌شدن به این نهادها برای مطرح‌کردن وضعیت ضدبشری در ایران گناهی بزرگ بوده و عاملین این اقدام آزادی و جان خود را به مخاطره می‌اندازند.


گزارشات عفو بین‌الملل، دفتر جهانی و دفتر اروپائی حقوق بشر و دیگر نهادهای حقوق بشری جهان در مورد ایران منفی بوده و حاکی از نقض مداوم حقوق بشر در رژیم جمهوری می‌باشد.
مردم ایران حق ندارند اصول و موازین منشور جهانی حقوق بشر را مطآلبه کنند. این اصول و موازین که حاصل مبارزات آزادیخواهان جهان است در ایران حق انتشار و توزیع ندارند.
کنوانسیون‌های حقوق بشر چه بصورت مطرح‌شده در نشست‌های جهانی و چه بصورت آنچه که در اتحادیه اروپائی آمده است برای جمهوری اسلامی ارزش و اعتباری ندارد.
در ایران هیچ چشم‌انداز مثبتی از آزادی‌ها و حقوق بشر دیده نمی‌شود. برعکس این رژیم نماد اشکار نقض تمامی موازین انسانی شهروندان است. رژیم ایران خطربزرگی برای صلح و آزادی در جهان محسوب می‌شود.

۲- تروریسم دولتی
جمهوری اسلامی ایران یک رژیم مذهبی – نظامی می‌باشد که از عقب‌مانده‌ترین قشرهای جامعه برای بقای خود سوءاستفاده میکند. تروریسم دولتی در ایران بسیار فعال است. این تروریسم در داخل و در خارج بطور عمده عمل کرده و مخالفان خود را از بین می‌برد. هیچ شهروند ایرانی حق اعتراض به این تروریسم را ندارد.

۳- حق انتقاد
در جامعه ایران شهروندان حق اعتراض و مخالفت مدنی ندارند و هرگونه تجاوز از سوی رژیم به حقوق مردم باید با اطاعت آنها همراه باشد.
انتقاد به نظام جمهوری اسلامی، به دولت، به رئیس جمهور به وزراء و یا دیگر مقامات دولتی به هیچ‌وجه قابل تحمل نیست، حتی اعضای پارلمان جمهوری اسلامی نیز حق ندارند بطور آزاد نسبت به این مقامات اعتراض کنند. مجلس جمهوری اسلامی ایران که باید از جمله نقش نظارت به امور مملکت و سؤال از مسئولین دولتی را داشته باشد، هیچ‌گاه نتوانسته است به این وظیفه خود عمل کند. پارلمان جمهوری اسلامی نمایشی و اعضای آن دست‌نشاندگان رژیم هستند.

۴- ضرب و شتم، شکنجه و کشتار مخالفین
جمهوری اسلامی ایران در تداوم سیاست اختناق و ضدانسانی خود هزاران زندانی سیاسی و عقیدتی را در بدترین شرائط و در وحشتناک‌ ترین زندان‌ها، به زنجیر کشیده است. سخت‌ترین و مخوف‌ترین نوع شکنجه‌ها نسبت به زندانیان سیاسی ایران اعمال میشود. فعالان سیاسی، دگراندیشان، محققین، استادان دانشگاه، زنان و مردانی که کوچکترین مخالفتی با اندیشه مذهبی حاکم بر ایران داشته باشند و یا در رفتار روزمره آن گونه عمل نمی‌کنند که رژیم می‌خواهد، بوسیله عاملان جمهوری اسلامی دستگیر شده زیر شکنجه و آزارهای جسمی و روحی قرار می‌گیرند.

۵- سندیکاهای کارگری
رهبران سندیکائی که تقاضایی جز بهبود وضع زندگی کارگران را ندارند و تنها خواهان آزادی هستند تا بتوانند مطالبات درجه ‌اول حرفه‌ای خود، به مانند بیمه بیکاری، حق اعتصاب، حق اظهار نظر و .. را به اطلاع کارفرمایان خصوصی و یا عمدتاً دولتی برسانند، بدنبال حمله وحشیانه مأموران جمهوری اسلامی به دفتر سندیکا و غارت آن و ضرب و شتم آنان در زندان بسر می‌برند. علیرغم همه فشارها و تهدیدات و دستگیری‌ها جنبش سندیکائی در بسیاری از شهرستانها گسترش یافته است. امروز زندانهای ایران پر از سندیکالیستها و رهبران انجمن‌های کارگری است.

۶- سازمانهای سیاسی
همه سازمان‌های سیاسی قلع و قمع شده‌اند، حق فعالیت آشکار و یا مخفی ندارند. حق اظهار نظر درباره مسائل سیاسی را ندارند، حق عضوگیری، جمع‌شدن را ندارند، حق تشکیل کنگره یا اجلاس‌های متعارف و یا پلنوم ندارند. رهبران آنها حق خروج از کشور و حرکت آزاد در داخل کشور را ندارند، حق داشتن سخنگو از احزاب سلب شده است و در بهترین شرائط سخنگویان آنها اگر ترور نشوند، اگر در خانه‌اشان به فجیع‌ترین شکل به قتل نرسند، اگر در خیابان‌ها زیر ماشین نروند، اگر دزدیده و کشته نشوند و در بیابان‌ها رها نگردند... زندانی شده و دهان آنها را می‌بندند.

۷- سیستم قضائی و حق وکالت
سیستم قضائی ایران که برپایه قوانین اسلامی بنیاد گذارده شده است، نه تنها مبنا و اساس حقوق قضائی مرسوم در کشورهای جهان را محترم نمی‌شمرد، بلکه اصلاً در جهت رفورم سیستم قضائی که یکی از دلمشغولی‌های جوامع متمدن است کوچکترین گامی بر نمی‌دارد و قانون خود را براساس قوانین و سنت‌های قرون وسطائی به مردم اعمال میکند.
دادگاه‌های ایران از هیچگونه موازین معمول بین‌المللی برخوردار نمی‌باشند. احکام متهمین قبل از حضور در دادگاه معین میگردد.
وکالت در ایران باید تحت تعاریف با هویت خاص جمهوری اسلامی باشد، فعالان سیاسی، مخالفان، دگراندیشان، کسانیکه مورد تهمت قرار گرفته‌اند، کسانیکه به زندان افتاده‌اند، نمیتوانند در شرائط آزاد از حقوق خود دفاع کنند. زندانیان سیاسی و عقیدتی قادر نیستند از وکیل مدافع معمولی و آزاد برخوردار باشند. بهترین وکلای ایران بجای دفاع از حقوق متهمین در زندانهای جمهوری اسلامی بسر برده در خطر مرگ هستند.
آوردن شاهد در دادگاه‌ها از موارد بسیار نادر است. کمتر فردی پیدا میشود که از ترس ترور و ضرب و شتم رژیم و از ترس جان خود حاضر به شهادت در دادگاه‌های سلامی باشد.
۸- آزادی بیان
حق بیان و اظهار نظر، نگاشتن مقالات در شرائط آزاد، گردهمائی و گفتگو، بحث آزاد، اعلام تظاهرات، شرکت در تظاهرات و انتقاد به مسائل، اعتصاب در مدرسه، دانشگاه، کارخانه و ادارات دولتی و خصوصی به شدیدترین وجه سرکوب می‌شود. مردم ایران به هیچوجه قادر به استفاده از حقوق شهروندی خود نیستند.

۹- حریم خصوصی شهروندان
در جمهوری اسلامی حریم خصوصی افراد و خانواده‌ها مورد احترام نیست. مقامات دولتی و سپاه پاسداران هر وقت که بخواهند وارد منزل و آپارتمان و محل کار شهروندان می‌شوند و انسانها حق ندارند حتی در محل زندگی و کار خود از آزادی فردی برخوردار باشند.

۱۰- حقوق کودکان و نوجوانان
حقوق کودکان و نوجوانان به هیچوجه در جمهوری اسلامی رعایت نمی‌شود. کودکان از سنین بسیار پائین برای تأمین معاش مجبور به کارکردن هستند. براساس یک گزارش فقط در شهر همدان حدود ٣٦ هزار کودک از سنین ٨ سالگی برای امرار معاش کارهای بدنی می‌کنند. کنوانسیون حقوق بشر در مورد کودکان در ایران هر روز زیر پا گذارده میشود. کودکان آلت تبلیغات ایدئولوژیکی جمهوری اسلامی قرار میگیرند. مغز آنها شستشو می‌شود و رشد تربیتی طبیعی از آنها کلاً گرفته شده است.

۱۱- حقوق زنان
زنان که بیش از
۵۰ درصد نیروی فعال ایران را تشکیل میدهند، از حقوق یک انسان عادی بهره‌مند نیستند. تمامی آزادی " زن بودن " در ایران بوسیله شریعت و اسلام و جمهوری اسلامی پایمال میشود و زنان حق ندارند حتی در مورد آن بخشی از اصول اسلامی که مربوط به " زن اسلامی " می‌شود، اظهار نظر نمایند. حقوق اسلامی و غیر اسلامی زنان بوسیله آخوندها و آیت‌اله‌های جمهوری اسلامی تعیین شده و میشود.
سازمان‌های مستقل زنان در ایران وجود واقعی و آزاد ندارند. هرچه تحت عنوان سازمان زنان فعالیت میکنند، مجبورند موازین و نظراتی را دنبال و اجراء کنند که دولت جمهوری اسلامی و قوانین سنتی اسلامی به آنها دیکته کرده و میکند. بسیاری از زنان مبارز و آزادیخواه در زندانهای ایران اسیرند و به وحشیانه‌ترین وضعی مورد تجاوز قرار میگیرند.
زنان ایرانی حق ندارند با سازمانهای زنان جهانی ارتباط داشته باشند و یا خود را عضو یا فعال آن جوامع معرفی نمایند. هیچگونه چشم‌انداز مثبتی برای آزادی و حقوق زنان ایران وجود ندارد و آنچه به چشم میخورد جز فرورفتن در تاریکترین چاههای ارتجاع مذهبی نیست.

۱۲- جوانان
ایران از جمله معدود کشورهائی است که جوانانش برای زندگی‌کردن آزاد و معمولی بزرگترین رنجها را متحمل میشوند. ازآنجا که جوانان از آزادی‌های طبیعی برخوردار نیستند، بهرقیمتی شده ایران را ترک کرده و به عنوان مهاجر رسمی و غیر رسمی به سایر کشورهای جهان فرار میکنند و این جلای وطن به هیچوجه جنبه اقتصادی نداشته و فقط برای برخورداری از آزادی است. به همین علت تعداد مهاجرین در دوران جمهوری اسلامی در تاریخ ایران بی‌سابقه می‌باشد.

۱۳- سنگسار
عمل وحشیانه سنگسار که برخاسته از غرایز وحشیانه و عقب‌گرایانه و خشک ‌مغزی مذهبی می‌باشد، بنابر احکام دادگاه‌های اسلامی انجام می‌شود و این مردم نیستند که به انداختن سنگ‌ها به سوی محکومین اقدام میکنند، بلکه عاملین و مأمورین رژیم جمهوری اسلامی به این کار دست میزنند تا این سنت انسان‌ستیز را به عنوان نهادی زنده نگهدارند.

۱۴- حکم اعدام
حکم اعدام که در بسیاری از کشورهای مترقی لغو شده است هنوز در ایران معمول و مرسوم است و روزی نیست که مخالفینی عقیدتی و مدافعین آزادی بطور انفرادی یا دسته‌جمعی اعدام نشوند. اگر برای جمهوری اسلامی کشتار یهودیان و سوزاندن آنها در کوره‌ها مورد تأیید نیست، شاید یکی از دلائلش این باشد که جمهوری اسلامی از نادر رژیمهائی است که اعدام‌های دسته‌ جمعی را درباره فعالین سیاسی و عقیدتی بکار برده است و آنها را در قبرستان‌های دسته ‌جمعی به خاک سپرده است.

۱۵- اقوام و اقلیت‌ها
اقوام و اقلیت‌های فرهنگی، مذهبی، عقیدتی حق ابرازنظر وعمل‌کردن به سنن و موازین خود را ندارند. جمهوری اسلامی اقوام ایرانی را با فشار و کشتارهای دسته‌جمعی مجبور به اطاعت از حکومت مرکزی نموده با هرگونه تبلیغات فرهنگی، مذهبی و عقیدتی که برپایه اصول اسلامی نباشد، به شدت مخالف بوده و آنها را سرکوب و مرعوب میکند. زردشتیان، یهودیها، بهائی‌ها و حتی اهل تسنن از حقوق شهروندی مساوی در رابطه با مسلمانان شیعه بهره‌مند نیستند.
در جمهوری اسلامی مجازات بی ‌دین ‌بودن، نداشتن اعتقاد به بهشت و جهنم تا مرحله مرگ پیش میرود.

۱۶- آموزش و فرهنگ
استفاده از علوم و آموزش و فرهنگ و دانشگاه و مدرسه حق همه نیست و وابستگان به رژیم جمهوری اسلامی و کسانیکه اسلامی و یا اسلامی‌تر هستند از حقوق ویژه‌ای برخوردارند.
استادان دانشگاه باید اسلامی باشند. آنها باید درسها و علوم فنی و نظری خود را در قالب و بسته ‌بندی‌های اسلامی به دانشجویان عرضه کنند. هر روز اخبار تازه‌ای از کنار گذاردن و استادان دانشگاه انتشار می‌یابد. حتی مسئولینی که در وزارت علوم سالها برای برقراری رژیم کار می‌کردند و عاملین تبلیغات در راه اهداف جمهوری اسلامی بودند امروز بوسیله رئیس جمهور وقت کنار گذارده می‌شوند.

۱۷- خلاقیت و آزادی شغلی
خلاقیت و آزادی شغلی در ایران تحت موازین و کنترل شدید جمهوری اسلامی قرار دارد و حق خلاقیت و اکتشاف و آزادی حرفه‌ای و هنر در ایران مورد تحدید می‌باشد.
بازرگانان و صاحبان شرکت‌ها و صنایع نمی‌توانند بطور آزادانه در حرکت اقتصادی و تولیدی قرار گرفته و از تازه‌های تولیدی و اقتصادی و گسترش صنعتی متعارف بطور عادی و طبیعی استفاده نمایند. هرگونه اقدامی در این مورد نیاز به اجازه ویژه مقامات دولتی دارد و این مقامات بنا به مصالح خود و سیاست کلی اسلامی جامعه تولید و اقتصاد و صنعت را جهت میدهند.
۱۸- هنرمندان و ورزشکاران

هنرمندان که یکی از سرمایه‌های مهم فرهنگی محسوب می‌شوند حق فعالیت آزاد ندارند. آفرینش‌های آنها باید طبق موازین اسلامی باشد. در ایران شاعران، نویسندگان، نقاشان، فیلم‌سازان و هنرمندان تئاتر، مجسمه‌سازان و ... آزادی بیان و آزادی آفرینش ندارند. ورزشکاران و مربیان ورزشی مجبورند براساس سیاست دولتی جمهوری اسلامی رفتار کنند، حتی ورزش در ایران آزاد نیست، مربیان ورزشی حق بیان و اظهار نظر در امور فنی ورزشی را ندارند و رژیم کوچکترین عمل آنها را تحت نظارت و جهت‌گیریهای اسلامی قرار داده است.

۱۹- الیگارشی
سیاست، اقتصاد و منابع انسانی ایران را الیگارشی آخوندها وآقا زاده ها، مداحان اداره می‌کند. قائل‌شدن حق و امتیاز ویژه برای عده‌ای که وابسته به رژیم هستند و در باند جمهوری اسلامی عمل میکنند از مسائل بسیار پیش‌ پا ‌افتاده است. پست و امتیاز و منصب با ویژگی‌ها و لیاقت و کاردانی ارزیابی نشده، بلکه تنها دلیل رسیدن به مسئولیت همانا اسلامی بودن و یا تظاهر به مسلمانی و قبول رهبری آن و سرفرودآوردن در مقابل دستگاه عظیم مذهبی است که بر ایران حکومت می‌کند.

۲۰- اتباع خارجی
حقوق اتباع خارجی و مهاجرین در ایران محترم شمرده نمی‌شود و هر خارجی که به ایران می‌رود مجبور است خود را از نظر ظاهر تحت شرائط اعمال ‌شده در ایران در آورد و از حقوق بین‌المللی مهاجرت یا اقامت در ایران به نوعی که در کشورهای جهان مرسوم است برخوردار نیست. خبرنگاران و پژوهشگران و ایران‌شناسان نمی‌توانند بطور آزاد در مورد مسائل ایران اظهار نظر نمایند. هرگونه موضع‌گیری که خلاف اصول تحمیلی جمهوری اسلامی باشد، باعث به زندان انداختن حتی کشتن و یا اخراج از ایران می‌شود و در مراحل بعدی به این افراد اجازه ورود به ایران داده نمی‌شود.
۲۱- آثار باستانی

ایران یکی از مراکز تمدن جهان است. آثار باستانی که باید جزئی از سرمایه ملی محسوب شود، بوسیله آخوندها و دست‌اندرکاران آنها به خارج از کشور انتقال یافته و به قیمت‌های بسیار گران به فروش رفته و میرود. تخت‌جمشید که یک پدیده تمدن جهانی می‌باشد به بهانه اینکه بوسیله شاهان ساخته شده است نه تنها مورد حفاظت قرار نمی‌گیرد، بلکه هر روز به دلیلی بخشی از آن ویران می‌شود. سایر آثار باستانی از وضعیت بهتری برخوردار نیستند. بسیاری از آثار باستانی اصفهان، شیراز، خراسان، کرمان و ... به نابودی کشیده شده است.

۲۴ژوئن ۲۰۱۰ پاریس
فرهنگ قاسمی

 

 

 

آیا راهپیمایی ۲۲ بهمن برای جنبش سبز موفقیت آمیز بود؟

 

گفت‌وگوی رادیو زمانه با آقای کورش زعیم

 

رضا جمالی: روز ۲۳ بهمن بسیاری از رسانه‏های مهم جهان گزارش‏های تحلیلی‏ متفاوتی در باره‏ی حوادث ۲۲ بهمن در ایران منعکس کردند. در بیشتر این رسانه‏ها به این موضوع اذعان شد که معترضان در ایران، برخلاف برنامه‏ریزی‏ها و فراخوان‏ها نتوانستند تظاهرات دولتی سالگرد انقلاب را تحت‏الشعاع قرار دهند و این عدم موفقیت را ناشی از تدابیر شدید امنیتی حکومت برای کنترل حوادث این روز ارزیابی می‏کنند

اما بسیاری از هواداران جنبش سبز در فضای مجازی، اینترنت و وبلاگ‏ها عامل دیگری را هم در عدم موفقیت خودنمایی جنبش سبز مطرح کردند که یکی از آن موارد طرحی بود با عنوان «اسب تروا». در این طرح حامیان جنبش سبز با عدم استفاده از نمادهای سبز، باید در درون راهپیمایان هوادار دولت وارد می‏شدند و در زمان و مکان مناسبی، شروع به اعتراض می‏کردند. به اعتقاد بسیاری از معترضان جنبش، این طرح دارای ضعف‏هایی بود که نتوانست حضور جنبش سبز را آن‏طور که باید، در راهپیمایی ۲۲ بهمن منعکس کند

در گفت‏وگویی با کورش زعیم، از اعضای مرکزی «جبهه‏ی ملی ایران» در تهران، ارزیابی او را در باره‏ی راهپیمایی ۲۲ بهمن و حضور جنبش سبز در این راهپیمایی جویا شد

کورش زعیم: آن‏چه دیروز روی داد، گام دیگری در مسیر جنبش دمکراسی‏خواهی مردم است. این‏گونه جنبش‏ها را نباید با هر روز و هر رویداد داوری کرد. باید به روند آن‏ها توجه کرد.  در هر موقعیتی که برای گردهم‏آیی و تظاهرات بوده، از اولین راهپیمایی بعد از انتخابات تا به امروز، حاکمیت انحصاری‏تر و خشن‏تر برخورد کرده و جنبش هم همین‏طور تندروتر و سازش‏ناپذیرتر شده و شعارهای تندتری را می‏دهد.اگر شعارهای جنبش از آغاز اعتراضات را کنار هم بچینید، می‏بینید که روند، روند خشونت تدریجی فزاینده‏ی حاکمیت و افزایش خواسته‏ها و شعارها و انتظارات جنبش است. بنابراین هر دو دارند به سوی یک رویارویی نهایی پیش می‏روند.  باید توجه کنید که در میان مردمی که اعتراض می‏کنند، هربار به تدریج آن‏هایی که صلح‏جوتر،میانه‏روتر و یا سازش‏پذیرتر هستند، با اعمال خشونت حاکمیت ریزش می‏کنند و آن‏هایی که مصمم‏تر، پایدارتر و سرسخت‏تر هستند، می‏مانند.  شعارها هم کم‏کم از شعارهای اولیه‏‏ای که به اصلاح و ترمیم راضی بودند، تبدیل به شعارهای ساختاری و بنیادی می‏شود و همین‏طور که آدم‏های مصمم‏‏تر و سرسخت‏تر در جنبش می‏مانند، شعارها را آن‏ها تعیین می‏کنند، بنابراین مطالبات هم بنیادی‏تر و سازش‏ناپذیرتر می‏شود

با افزایش فشار خشونت به مردم، در میان خودی‏های حاکمیت هم ریزش رخ می‏دهد که داده و ادامه هم دارد. یعنی همین‏طور که مردم معترض در مسیر بیان خواسته‏های خودشان چه به صورت زندان رفتن، کتک‏ خوردن ویا کشته شدن قربانی می‏دهند، حاکمیت هم مجبور به قربانی دادن می‏شود و شده تا سوپاپ اطمینانی باز کند و نفس تازه کند. قربانیان حاکمیت شخصیت‏هایی هستند که به تدریج یا کناره‏گیری می‏کنند یا فرار می‏کنند یا ناپدید می‏شوند و یا به طور رسمی علیه آنان اقدامات قضایی صورت می‏گیرد. چون حاکمیت هم آینده‏ی خود را در ابهام می‏بیند، طبیعتا آن‏هایی که باعث دردسر بیشتر هستند، نخستین قربانیانش خواهند بود

در مورد جنبش، اصلا نمی‏دانم چرا این آقایان نمی‏فهمند که هرچه فشار را روی مردم زیادتر کنند و مردم عادی را بترسانند، درست است که جمعیت کم‏تر می‏شود، ولی آن‏هایی که می‏مانند، سرسخت‏تر و ستیزه‏جوتر باقی می‏مانند.  سرانجام برخی از اشخاص ممکن است مسلح شوند و وقتی با معترضان مسلح بخواهند رویارویی کنند، طبیعتا آن‏ها دنبال کمک خواهند گشت و در نتیجه گروه‏های سازمان یافته به یاری آن‏ها خواهند آمد.
من از این آینده نگرانم که همین‏طور که هردو طرف به سوی سازش‏ناپذیری و سرسختی بیشتر پیش می‏روند، سرانجام رویارویی‏ای رخ خواهد داد که زیان آن به مردم و ملت ایران و به تمامیت ارضی ما خواهد رسید. آن وقت دیگر فکر می‏کنم، عاقبت کار را خود این آقایان بهتر می‏توانند ارزیابی کنند

آقای زعیم، شما در ایران زندگی می‏کنید.آیا در راه‏پیمایی حضور داشتید؟

کورش زعیم: خیر من به راهپیمایی نرفتم. در خانه بودم ولی دوستان خبر می‏دادند. جمعیت بد نبود. حضور جمعیت سبز درمیدان صادقیه بسیار خوب بوده است

اما جمعیت سبز به طور کلی نتوانست راهپیمایی 22 بهمن را کامل تحت تاثیر خود قرار دهد. به نظر شما دلایل این عدم توفیق چیست؟

کورش زعیم: ما نمی‏دانیم، چون اولاً جمعیت را پراکنده کردند و تمام امکان خبردهی و عکس‏برداری و فیلم‏برداری را از مردم گرفته بودند و میدان آزادی هم کاملا در دست خودشان بود بنابراین امکان خبررسانی نبوده است. ما هنوز ابعاد آن را نمی‏دانیم، ولی آن‏طور که می‏شنویم جمعیت سبز زیادی به خیابان آمده بود. ولی از دید من، اصلا مهم نیست که جمعیت زیاد بوده یا نه، مهم این است که خودشان را نشان داده‏ اند

به نظر شما، تاکتیک‏هایی را که جنبش سبز و نیروهای اپوزیسیون غالب در داخل کشور در پیش گرفته‏اند، می‏تواند راهکار مناسب و تاثیرگذاری برای بیان مطالبات باشد؟

کور ش زعیم: حاکمیت نباید از کم شدن جمعیت به علت فشارهایی که می‏آورند، به علت تدارکاتی که می‏بینند، خوشحال باشد. به نظر من آنها باید از کم شدن جمعیت بسیار بترسند.  حساب کنید که اگر چند ده هزار نفر جمعیت هم آمده باشند، چه آدم‏هایی هستند؟ آدم‏هایی هستند که سرسخت‏تر از من و شما هستند. این که جمعیت کم می‏شود، خطرناک است

یکی از موضوعات مورد بحث در وب‏سایت‏ها و وبلاگ‏ها، در رابطه با طرحی با عنوان «اسب تروا» است که مبتکر آن آقای ابراهیم نبوی بود و پیش از شما با ایشان در این باره صحبت می‏کردم. خیلی‏ها نسبت به این ایده اعتراض داشتند و گفتند علت این که جنبش سبز نتوانسته حضور تاثیرگذاری در راهپیمایی داشته باشد، به خاطر این طرح بوده. نظر شما در این باره چیست؟

کورش زعیم: بله من شنیدم و خود حاکمیت هم شنیده بود و در برابر آن طرح جدیدی را اجرا کرد و آن این بود که صدها هزار پرچم ایران با آرم جمهوری اسلامی را پخش کردند و پرچم‏های بزرگ پارچه‏ای را در سراسر میدان و اطراف آن پهن کردند. بنابراین اگر شما زیر پرچم ایستاده باشید، نه می‏توانید پرچم را کنار بزنید، چون به هرحال پرچم کشورت است و نه می‏توانید در این جمعیت خودنمایی کنید. این طرح‏ها بسیار هوشمندانه است. اما باید اول آدم طرف‏اش را بشناسد، روحیه‏اش را ارزیابی کند و در برابر آن روحیه طراحی کند. آن‏ها هم مقابله کردند و مقابله‏شان نسبتاً کارساز بود

 

آقای زعیم، در پایان اگر بخواهید برای تحولات سیاسی ایران واژه‏ای انتخاب کنید، آن را حرکتی انقلابی می‏دانید یا جنبشی مدنی و یا حرکتی به سوی رفرمیسم؟

 

کورش زعیم: این حرکت جنبشی مدنی است. می‏خواهم یادآوری کنم که در سال ۸۴، زمانی که آقای احمدی‏نژاد رییس جمهور اعلام شدند، در تحلیلی که داشتم، پیش‏بینی کردم تحولاتی که می‏بینم و روندی که ارزیابی می‏کنم و منحنی‏ آن را می‏کشم، به سوی یک انقلاب ابریشمین پیش می‏رود و این انقلاب ابریشمین که آقایان به آن انقلاب مخملین و یا رنگین می‏گویند، جنبشی مدنی است

یعنی مردم خواست‏های مدنی دارند و در چهارچوب قانون می‏خواهند به خواسته‏هایشان برسند. بخشی از قانون را هم می‏گویند به سود ما نیست و حقوق ما را انکار می‏کند، بنابراین می‏خواهیم آن قانون را اصلاح کنیم.  ولی هرچه خشونت بیشتر می‏شود، یعنی هرچه نسبت به جنبش خشونت بشود، در نهایت کسی جلو می‏‏آید که حاضر است یکی بزند و یکی بخورد. بنابراین آن حالت برای حاکمیت خطرناک است، برای آینده‏ی جنبش خطرناک است و چنین حرکت‏هایی است که می‏تواند این جنبش را به صورت یک انقلاب تغییر ماهیت بدهد

ولی هنوز به آن‏جا نرسیده، هنوز روزنه‏ای از امید هست که این آقایان متوجه بشوند به چماق و کلت‏شان نباید بنازند، از کم شدن جمعیت معترضان در تظاهرات باید بترسند، به هیچ وجه خوشحال نشوند و خشونت را حذف کنند. امنیت را حفظ کنند ولی بگذارند مردم حرکت‏شان را بکنند، حرف‏شان را بزنند و صدای‏شان را بلند کنند

چند ماه پیش از انتخابات هم، پیش‏بینی کرده بودم که انتخابات باعث چنین حرکتی خواهد شد.  این را هم بگویم که کیفیت برخورد جنبش با حاکمیت، در دست حاکمیت است. یا صدای مردم را باید زودتر شنید، و بر راه حل مسالمت‏آمیز و تمکین به خواست مردم توافق کرد و یا خداوند به همه‏ی ما رحم کند

 

 

 

 

 

این حکومت، در ذهنِ جامعه ایران سقوط کرده است

 

حمید قانونی

 

ملتِ بزرگ و شریفِ ایران!

" آگاه باشید که هیچ قطرة خونی در این مبارزه ای که شما به پیش می برید، به هدر نخواهد رفت. نه خونِ ندایِ عزیزمان و نه دیگر همة عزیزانمان که حاضر بودم برایِ تک تکشان فدای جهانی آزاد و عاری از ماهیتِ زور و شکنجه و اعدام شوم. چرا که که شما به همة جهان اثبات کردید که نمی خواهید خون را با خون پاک کنید."

 

 

 

اینجا گرچه گفتار از ذهنِ من سرچشمه می گیرد، اما در عینیتِ خویش، بیانِ آشکارِ دردِ همة شهروندانِ گرامی ام در ایران است که با امکاناتِ بسیار محدود،  فریادِ آزادیحواهیِ خود را به گوش و چشم جهانیان می رسانند.

بسیار نوشته ام و در ذهن پاره کرده ام، چرا که احساس می کردم تکرار بدیهی از آنچه است که دیگران گفته اند و نوشته اند. شاید این هم تکراری باشد. اما روح و جانم آرام نمی گیرد، هنگام که تنها با اندیشة خویشم.  کاشکی شرایطی پیش نمی آمد تا اجبار به نوشتن این چند خطِ خشک و خالی داشته باشم.

در تاریخِ ما بسیار ذکرِ مصیبت شده است، این بار اما باید به آینده ای روشن و شفاف چشم داشت. به باورِ من اساسِ زندگیِ پایدار، سلامتِ جسم، امید و شور و شوق است. مرگ سرانجام به سراغِ همة ما خواهد آمد اما تصور نمی کنم هیچ انسانِ بالغ و با خردی، خواهانِ زندگی بر خلاف طبیعتِ ذاتیِ خود باشد. حتی کسانی که سرکوب می کنند، در ژرف ترین نقاطِ روحِ خویش خواهانِ زندگی اند مگر آنکه از این جهان سیر شده باشند. اینان خیال می کنند که با کشتن، برخوردِ خشنِ جسمی و یا آزار و شکنجة دیگران حیاتِ تازه ای می یابند، ناآگاه از اینکه اینان با انجامِ این اعمال، آیندة خویش و فرزندانشان را به قتل می رسانند.

زمانی بود که اقلیتی از ملتِ شریفِ ایران، هنوز از ابعادِ بسیاری مسائلِ اجتماعی، آگاهیِ لازم را  نداشتند. اما اینان فارغ از وجدانِ اجتماعی و تاریخی نبودند. این که می گویم لازم، بی برهان نیست. هیچ انسانی، آگاهیِ کامل ندارد، اما حدی از آگاهی، که من نامش را آگاهیِ لازم می گذارم، موجبِ شناختِ انسان از گام هایِ  بعدی می شود. هر انسان، به تدریج در هر گام شکل می گیرد، به شرطی که امکانی برای گامِ دیگر وجود داشته باشد.

امروز خوشبختانه حتی آن اقلیتِ با وجدان، به چنان ابعادی از آگاهیِ اجتماعی رسیده، که از میانشان تنها معدودی باقی مانده اند که هنوز اسیر و سردرگمِ بی وجدانیِ تاریخی شان می باشند. اما باز هم اگر به دقّت مشاهده شود، اینان دچارِ تزلزلِ وجدانی اند. من اساسا تصور نمی کنم هیچ انسانی،  تماما خالی از وجدان باشد اما منافع، زود نگری، فرصت طلبی، جاه طلبی و بسیاری نظایر اینها چشمشان را کور کرده و وادارشان می کند که به حقیقت دهن کجی کرده و نبینند که این ولایت، سال ها است که در ذهنِ جامعة ایران سقوط کرده است. شاید در آینده کتاب هایی با این عناوین نوشته شوند: « ظهور و سقوطِ ولایتِ فقیه» همچون: « ظهور و سقوطِ رایشِ سوم».

جمهوریِ اسلامی و در راسِ آن حاکمیتِ معدودی از قشری ترین افرادِ بدسابقه، در حالِ فرو پاشی است. مردمِ ایران، از هم اکنون، تنها در این اندیشه نیستند که آیا اینها رفتنی هستند یا نیستند، بلکه در این اندیشه اند که برایِ آینده چه باید کرد. دیگر در این اشتباه نیستند که اگر اینها بروند، ایران بهشت خواهد شد، بلکه عمیقا آگاهند که این حاکمیت فضایِ ابراندودی ایجاد کرده که دیگر نمی توان گام بعدی را دید و شفافانه عمل کرد. ملتِ ایران از ژرفایِ دل خواهانِ حاکمیتِ ملی است: « استقلال، آزادی، جمهوریِ ایرانی». در ذهنِ این ملتِ شکیبا، متمدن، صلح خواه، با شرف، شجاع، چه زن، چه مرد، چه جوان، چه سالخورده، باوجدان و پایه گذارِ حقوقِ بشر، کلیتِ این نظام به زیرِ پرسش رفته است. این نظام، جنازه ای است که هنوز به خاک سپرده نشده است و بویِ تعفنش، سراسرِ جامعة شهروندِ ایران را فرا گرفته است. ملتِ صلح خواهِ ایران، نه خواهانِ انتقام گیری ازعواملِ استبداد است و نه از گذشتة تاریخیِ خویش در سه دهة گذشته. ملتِ ایران نمی خواهد چوبه هایِ دار را در آینده ای نزدیک، برای این آقایانِ «لباس شخصی» ، از بالا تا پایین برپا کند. ملتِ ایران، خواهانِ برچیده شدنِ همة چوبه هایِ دار، شکنجه، به زیرِ ماشین گرفتن ها، گازهای فلفل، ترور و نظایرِ اینهاست، همچنان که ملت فرانسه سرانجام بساطِ گیوتین را برچید.

این عوامل باید هشیار باشند که ملتِ بزرگِ ایران، مقابله به مثل نخواهد کرد- کما اینکه در جریانِ سرکوب هایِ خیابانی اخیر هم و در حالی که احساساتِ بسیار طبیعی غلبه کرده بود از آن پرهیز کرد. این ملت، متمدن است و متمدن تر هم خواهد شد و خواهانِ برخوردِ برابری  است باهمة شهروندانِ ایران و مسلما همة شهروندانِ جهان.

ملتِ ایران صلح می خواهد و عدالت، آزادی می خواهد و امنیت، تمامیت ارضی می خواهد و برابریِ حقوقِ فرهنگی میانِ همة شهروندانِ کشورِ ایران، آزادی همة مذاهب را می خواهد و ترویجشان، رفاه می خواهد و پیشرفت و سرانجام، آزادیِ قلم می خواهد و اندیشه و در پسِ آن انتخاباتی آزاد و بدونِ قید و شرط- مگر آنکه منتخب، سوء پیشینة قضایی داشته باشد، که «آقایانِ منتخب»، همه خود دارای حتی مدارجِ دکترا در آن می باشند-  و بسیاری دیگر از موهبات پیشرفت و خوشبختی.

 

ملتِ بزرگ و شریفِ ایران!

آگاه باشید که هیچ قطرة خونی در این مبارزه ای که شما به پیش می برید، به هدر نخواهد رفت. نه خونِ ندایِ عزیزمان و نه دیگر همة عزیزانمان که حاضر بودم برایِ تک تکشان فدای جهانی آزاد و عاری از ماهیتِ زور و شکنجه و اعدام شوم. چرا که که شما به همة جهان اثبات کردید که نمی خواهید خون را با خون پاک کنید.

 

حمید قانونی- آلمان

 

عضو جبهة ملیِ ایران

10 دی 1388

31 دسامبر 2009

 

 

 

اولین قانونی که باید اصلاح شود، سن مسئولیت کیفری است»

 

بیستم نوامبر اساسنامه حقوق کودک ۲۰ ساله می‌شود. این پیمانی است که کشورها را ملزم می‌کند، افراد زیر ۱۸ سال را زیر سن بلوغ کیفری قلمداد کنند. می‌پرسیم این قانون تا چه اندازه در ایران رعایت می‌شود؟ گفت‌وگویی با نسرین ستوده

ایران در سال ۱۳۷۳ اساسنامه حقوق کودک را به طور مشروط پذیرفت. با این وجود نسرین ستوده، حقوقدان و وکیل دعاوی معتقد است که بسیاری از اصول این کنوانسیون در ایران رعایت نمی‌شود. به عقیده‌ی او مهمترین این اصول کودک دانستن تمامی افراد زیر ۱۸ سال است. در ایران این اصل پذیرفته نشده است.

نسرین ستوده همچنین معتقد است کودکان در ایران مورد تبعیض جنسیتی، زبانی و دینی قرار دارند. وی می‌گوید، مطابق قانون مجازات اسلامی اگر پدری فرزندش را بکشد مجازات نمی‌شود.

دویچه وله: چهار اصل کلی که پیمان‌نامه‌ی حقوق کودک بر آن استوار است، حق رفتار عادلانه، اولویت رفاه کودک، حق زندگی و پیشرفت و احترام به نظر کودکان است. از این چهار اصل کدامیک الان بیشتر در ایران رعایت و کدام بیشتر نقض می‌شود؟

نسرین ستوده: مقدم بر این چهار اصل اساساً تعریف کودک در قانون ماست که مغایر با کنوانسیون است و اطفال زیر هجده سال در جرائم سنگین، کودک محسوب نمی‌شوند. این مهم‌ترین آن‌هاست. اما در مورد حق کودکان در آزادی بیان، احترام به آن‌ها و برخورداری از رفاه، می‌توانم بگویم همه‌ی این‌ها در سیاست‌هایی که دولت در پیش رو گرفته نادیده گرفته می‌شوند. حذف یارانه‌ها، سهمیه‌بندی بنزین، سیاست‌هایی که طی سالهای اخیر شاهد آن بودیم، بیش از همه افراد آسیب‌پذیر و بویژه کودکان و از بین کودکان، کودکان خیابانی را هدف قرار می‌دهد. ما روز به روز شاهد افزایش آن‌ها و همین طور تنگ‌تر شدن فضای مربوط به آ‌ن‌ها و تهیدست‌تر و فقیرترشدن آن‌ها هستیم. بنابراین شما می‌بینید که در سیاست‌هایی که دولت در پیش رو می‌گیرد، متأسفانه بیش از همه به کودکان آسیب می‌زند.

یکی از اصول کنوانسیون کودک می‌گوید، در حق هیچ کودکی نباید به دلیل جنسیت‌، تابعیت، زبان، دین یا رنگ پوست او تبعیض قائل شد. آیا این حق در ایران به طور کامل رعایت می‌شود؟

متأسفانه کودک حتا از زمانی که دوران جنینی خود را طی می‌کند، مورد تبعیض جنسیتی قرار می‌گیرد. یعنی اگر کسی با حمله به یک زن باردار باعث سقط جنین آن زن شود و ضامن دیه آن بچه باشد، دیه جنین دختر نصف پسر است. به همین ترتیب بعد از تولدش هم آن بچه همچنان به دلیل جنسیت‌اش به طور مداوم مورد تبعیض و مورد مجازات قانونی قرار می‌گیرد. همین طور در خصوص دین کودکان، شما می‌دانید که حقوق‌ ادیان مختلف در ایران با دین اسلام به طور کلی متفاوت است. این در مورد کودکانی که دارای پدر و مادر غیرمسلمان هستند هم جاری است. زیرا به موجب قوانین ایران، هر کودکی که از پدر و مادر غیرمسلمان زاده می‌شود، غیرمسلمان محسوب می‌شود. به همان ترتیب از حقوق افراد اقلیت برخوردار می‌شود که فکر می‌کنم همه نسبت به آن اطلاع دارند.

مورد زبان چطور؟ آیا کودکانی که به زبان یک اقلیت قومی، یعنی زبان غیرفارسی در ایران صحبت می‌کنند، مورد تبعیض واقع می‌شوند؟

اساساً به موجب قانون اساسی ما، زبان رسمی ایران زبان فارسی شناخته شده است. این ایرادی نداشت اگر به اقلیت‌ها در مناطق خودشان اجازه داده می‌شد تا در مکان‌های عمومی به زبان خودشان صحبت کنند. اما طبق آنچه من از اقلیت‌های زبانی و قومی شنیده‌ام، بچه‌های آن‌ها در رفتن به مدرسه دچار مشکلات عدیده‌ای هستند. بسیاری از اوقات بچه‌ها تمایلی به رفتن مدرسه ندارند. چون مجبورند با معلم خودشان به زبان فارسی صحبت کنند. این کار نه تنها برای آن‌ها مشکل است، بلکه به دلیل عدم تسلط به زبان فارسی احساس تحقیرشدگی به ‌آن‌ها دست می‌دهد. بنابراین به نظر می‌رسد که باید به این بچه‌ها امکان داد تا به زبان مادری خودشان صحبت کنند.

یکی از مواردی که می‌توان گفت الان در تمام دنیا نگرانی‌های بسیاری را برانگیخته است، مسأله‌ی کودک آزاری بخصوص در خانواده است. آیا قوانین ایران در این زمینه پیش‌گیرانه هست یا خیر؟

متأسفانه قانون ایران در بسیاری از موارد، بویژه وقتی که عامل کودک آزاری پدر است، با کودک آزاری برخورد جدی نمی‌کند. قانوناً و صراحتاً مطابق ماده‌ی ۲۲۰ قانون مجازات اسلامی، اگر پدری فرزند خودش را بکشد، مجازات نمی‌شود. من یک مورد بسیار مشخص را برای شما مثال می‌زنم. پدری مبادرت به آزار شدید دو کودک خودش کرده بود و گواهی‌های پزشکی قانونی همه حاکی از این بود که پدر مرتکب این جرم شده و در دادگاه بدوی هم پدر مجرم شناخته شده بود. شعبه‌ی ۱۴ دادگاه تجدیدنظر پدر را تبرئه کرد و استنادش به اقدامات پدر برای تأدیب فرزندانش بود. به فاصله‌ی دو سال بعد از صدور این حکم، این پدر همسر دوم خودش را کشت و الان هم من هیچ خبری از او ندارم. ولی من می‌خواهم به عنوان یک نمونه‌ی عینی این را ذکر کنم که چگونه تعلل در برخورد با افرادی که دست به خشونت در خانه می‌زنند، باعث گستردگی خشونت در جامعه می‌شود.

خانم ستوده به‌عنوان یک وکیل و حقوقدان اگر قرار باشد قوانینی از قوانین ایران در مورد کودکان تغییر کند، شما اولویت را با کدام قانون می‌گذارید؟ به عبارت دیگر بدترین قانونی که الان در مورد کودکان و حقوق کودکان در قوانین ایران وجود دارد از نظر شما چه قانونی است؟

اولین قانونی که باید در مورد کودکان اصلاح شود، قانون مربوط به سن مسئولیت کیفری کودکان است که متأسفانه آن‌ها را در معرض مجازات‌های سنگین از جمله اعدام قرار می‌دهد. کودک باید در قانون ایران به موجب کنوانسیون بین‌المللی تعریف شود. افراد تا هجده سالگی کودک هستند و نباید دختران از ۹ سالگی و پسران از ۱۵ سالگی در معرض مجازات اعدام قرار گیرند. بنابراین من فکر می‌کنم با اصلاح سن مسئولیت کیفری ما می‌توانیم شاهد حذف مجازات اعدام یا قصاص نسبت به کودکان خودمان باشیم.

مصاحبه‌گر: میترا شجاعی

تحریریه: داود خدابخش

 

 

 

 

گفت وگو با محمد ستاری فر

حاکميت نفتی توسعه نمی آورد

 

در سال 1327 برنامه ريزي براي عمران و آبادي آغاز شد. 60 سال برنامه ريزي شد اما اکنون در جايي که ايستاده ايم نه توسعه يافته ايم نه حاضر به آنيم که خود را عقب مانده دانيم.چرا پس از 60 سال برنامه ريزي هنوز اندر خم يک کوچه ايم؟ آيا اشکال از برنامه هاست يا کارشناساني که آن را تدوين کرده اند يا مجرياني که آن را اجرا کرده اند. مشکل کجاست؟ در آستانه برنامه پنجم کارشناسان برنامه ريزي متفق بر اين نظرند که ريشه در درک واحد از مفهوم توسعه است. ما قبل از اينکه وارد برنامه ريزي شويم در شرايط محيطي چالش داريم. ما هنوز به مرحله برنامه ريزي نرسيده ايم پس چرا بايد برنامه ريزي کنيم. در گفت وگو با دکتر محمد ستاري فر به ريشه يابي اين مشکل و تاثير شرايط محيطي بر برنامه هاي توسعه پرداخته ايم. دکتر فرشاد مومني نيز در ادامه همين بحث را از زاويه ديگري دنبال کرده است. اين بحث آغازي بر يک موضوع تمام نشدني است و از کارشناسان ديگر حوزه ها براي مشارکت دعوت مي کنيم.

مهدي نوروزيان ؛ -برنامه ريزي همواره در دل محيطي شکل مي گيرد که کارشناسان با تکيه بر آن از شرايط محيطي سخن مي گويند. در واقع قبل از وارد شدن به فرآيند برنامه ريزي معتقدند بايد شرايط صفر برنامه ريزي که شرايط محيطي در آن نقش اصلي را دارد، مهيا باشد. اين شرايط بايد از چه ويژگي هايي برخوردار باشد؟



قبل از وارد شدن به بحث اجازه مي خواهم مقدمه يي را بيان کنم. به باور صاحب نظران توسعه و پيشرفت يک کشور مديون حوزه ها و قلمروهايي متفاوت است که بخشي از آن سر در دولت، قوه قضائيه و قوه مقننه دارد و بخش ديگر سر در مردم، بازار و... دارد. در اين بحث چگونگي قانون مقررات و متغيرهاي سياسي، اجتماعي، ملي و بين المللي و... نيز مطرح هستند. به طور خلاصه توسعه يک کشور به خصوص در عرصه اقتصاد در گرو تعامل و همکاري سه حوزه مهم و کليدي دولت (حاکميت)، بازار و نهادهاي مدني است. در واقع درهم تنيدگي اين سه نهاد کيفيت توسعه را نيز رقم مي زند.



-
اما آقاي دکتر وقتي مي گوييم برنامه توسعه به دليل آنکه اين موضوع بيشتر از حوزه دولت برخاسته مي شود، بايد ابتدا درباره کيفيت دولت بحث کرد.



قبول دارم، به خصوص اگر چنين بحثي قرار باشد در سطح کشورهاي در حال توسعه موضوعيت داشته باشد. در کشورهاي در حال توسعه اولين برنامه يي که بايد دنبال شود يا به بيان ديگر اولين سطح برنامه، توسعه يي کردن دولت است. متن برنامه يي که از سوي دولت تدوين مي شود بايد بتواند علاوه بر ايجاد دولت توسعه خواه موجبات هم پيوندي و تقسيم کار ميان دولت و نهادهاي مدني و بازار را فراهم کند. بنابراين از نظر من دو سطح برنامه بايد آماده شود؛ ابتدا

سطحي که درباره چگونگي توسعه يي کردن دولت در معناي حاکميت بحث مي کند و در مرحله بعد اينکه حاکميت چه ميزان علاقه و تعهد دارد که برنامه هاي توسعه با بازار و نهادهاي مدني هم پيوندي داشته باشد.



-
اجازه بدهيد يک مرحله به عقب تر برويم و روي شرايط محيطي تمرکز کنيم. براي رسيدن به اين دو خواسته چه شرايط محيطي بايد وجود داشته باشد؟



برنامه در کجا مطرح مي شود؟ در جايي که آرامش و ثبات برقرار باشد، ميان منافع اقوام مختلف تضاد نباشد، کشور دچار جنگ و درگيري نباشد، تضادي بين هويت ملي و بين المللي به وجود نيايد، جامعه دچار انسداد سياسي نشود و... اين موارد بي ثباتي هاي صريحي است که من مطرح مي کنم. ابعادي هستند که در عرصه داخلي و بين المللي بايد به آن توجه شود و با زمينه سازي در آرامش در فرآيند برنامه ريزي توسعه اختلال ايجاد نکند. البته شرايط محيطي محدود به اين نيست. ممکن است جامعه يي دچار درگيري نباشد و به ظاهر جناح هاي مختلف دچار تعارضي جدي نباشند و در سطح بين المللي هم آرامش برقرار باشد اما ساختارها و کارکردهاي حقوقي و قانوني در آن معلوم نباشد. در چنين جامعه يي هم شرايط محيطي کامل نيست.



از اين رو صاحب نظران توسعه مي گويند براي تهيه برنامه هاي توسعه بايد يک سلسله از سطح بندي پيش نيازها فراهم شود. پيش نياز اول آرامش است. البته بايد تاکيد کنم اين پيش نيازها بايد با مشارکت مردم که به معناي بازار و نهادهاي مدني است، صورت گيرد. سطح بعدي بسترهاي حقوقي و قانوني و سازماني هستند. در برخي کشورها اين بسترهاي حقوقي، قانوني با هزينه هاي زيادي فراهم شده است و تقريباً تا حد قابل قبولي رويه مملکت شده. بنابراين تخريب اين رويه ها هزينه هاي زيادي بر کشور تحميل مي کند. بايد توجه داشت بسترهاي اشاره شده کند و زمانبر ساخته مي شود و به بهانه اصلاح نبايد آن را ناگهاني خراب کرد زيرا براي ساختن آن سال ها زمان صرف شده است. شکل گيري زيرساخت ها و بسترهاي حقوقي، قانوني و سازماني توسعه يي شدن دولت را تقويت مي کند و دولت توسعه يي مي تواند نوک پيکان توسعه يعني بازار و نهادهاي مدني در فرآيند توسعه خواهي را حمايت کند.



البته حاکميت چنين نگاهي که به دنبال اين پارادايم باشد، نيازمند وجود متفکران زيادي در درون خود است زيرا در اين پارادايم نقش اصلي از آن بازار و نهادهاي مدني است اما وجه غالب در بسترسازي به دولت تعلق دارد.

از تمامي اين موارد مهم تر استنباط واحد از پارادايم توسعه است. شايد در گفتار هم به پارادايم موردنظر اشاره داشته باشند اما اگر استنباط واحد از قضايا وجود نداشته باشد، راه به جايي نمي برد بنابراين مهم ترين پيش نياز وجود استنباط واحد بين اجزاي حاکميت از امر توسعه است. بنابراين در جايي که قرار است برنامه ريزي براي توسعه صورت گيرد، بايد تعامل و هم پيوندي عميق و ارگانيکي بين سه حوزه بازار، نهادهاي مدني و دولت وجود داشته باشد. البته بسترهايي که مي گويم، ثابت نيستند و در هر مقطع توسعه از تحول و تکوين برخوردارند.

-
وجه غالب سخنان شما متوجه دولت بود چون بسترهايي که بر آن تاکيد داشتيد جزء کالاهاي عمومي به شمار مي روند. چه دولتي مي تواند به اين بسترسازي کمک کند؟



دولتي مي تواند بستر شکل دهد که پارادايم توسعه را به شکل همه جانبه و با توجه به ادبيات نظري و عملي و تجارب موفق و شکست خورده دنيا درک کرده باشد و آن را مهم ترين کار خود تعريف کند. در بسياري از کشورهاي در حال توسعه دولت ها مي خواهند مداخله کنند و به جاي بخش خصوصي توليد کالاهايي را که بايد از طريق اين بخش انجام شود، در کنترل و انحصار خود بگيرند. به همين دليل ذوب آهن، خودروسازي، بانک و... راه اندازي مي کنند در حالي که هر دولتي ظرفيت مشخصي دارد و وقتي بخشي از اين ظرفيت محدود به مسائل اينچنيني مي شود، از توجه به بسترها و زيرساخت ها غافل مي شود. براي نمونه کشور ما دچار چنين گرفتاري است. در فرآيند زمان دولت به جاي بخش خصوصي نشسته است نتيجه آن چيست؟ ابتدايي ترين نياز زيربنايي کشور يعني بسترهاي فيزيکي ما از کيفيت لازم برخوردار نيستند. به وضع جاده ها و راه هاي اصلي کشور توجه کنيد. چرا چنين وضعيتي دارند؟ غير از اين است که دولت به دليل مشغله هاي فراوان از اين نياز ابتدايي غافل شده؟ شما در زمينه زيرساخت هاي حقوقي چه توقعي داريد؟ در سال 2009 و پس از 200 سال هنوز جاده هاي ما دچار مشکلات اساسي هستند. چرا؟ چون بخش مهمي از ظرفيت هاي دولت در قالب فعاليت هاي اقتصادي تجلي يافته است. در حالي که ما براي رسيدن به تصويري که قبلاً ارائه کردم، نيازمند دولتي هستيم که داراي پارادايم نظري و قانوني است و با بازار و نهادهاي مدني در تعامل است. تقسيم کار را ميان خود و اين دو بخش انجام داده و در کار هم دخالت ندارند. وقتي در کشوري مانند ايران وجه غالب متعلق به شرکت هاي دولتي است، چنين وضعيتي بيانگر آن است که حاکميت از امکان مشارکت توسعه يي با نهادهاي مدني و بازار برخوردار نيست.



-
اگر در اينجا بحث را محدود به ايران کنم، سوالم اين است که چرا چنين آفتي شکل گرفته است؟



اين آفت فرآيندي شکل گرفته است. ايران در زمان قاجاريه يک کشور عقب افتاده بوده است. شکل نوين کنوني سنگ بناي آن در زمان رضاشاه گذاشته شده. در آن دوران نهادهاي حقوقي، قانوني و سازماني به صورت کپي برداري شده از اروپا در ايران پياده شد و آن فعل و انفعالات نوسازي همزمان شد با پيدا شدن نفت در ايران. در واقع ايران صاحب «ثروت» نفت شد؛ ثروتي که بادآورده بود و به همين دليل مخل خيلي از مناسبات شد. در 60 سال گذشته نيز که اين درآمد به حد قابل قبولي رسيد، در بودجه هاي دولت که حکم برنامه هاي يک ساله را دارند، به عنوان درآمد اصلي خود را حاکم کرد. در واقع دولت ها ثروت بين نسلي نفت را به عنوان درآمد خودشان فرض کردند و چون نفت داشتند، مي خواستند آن را به هزينه بگيرند که اين رويه به بزرگ شدن دولت در ايران منجر شد.



به همين دليل من ريشه اصلي اين آفت را در نفت مي دانم زيرا اتکاي دولت به نفت بود. با توجه به اندازه کوچک اقتصاد و بخش خصوصي در ايران، دولت اندک اندک به جاي بخش خصوصي نشست و به جاي آنها تراکتور، خودرو و... توليد کرد. دولتي با اين ويژگي ها نتوانسته بسترسازي براي توسعه کند. من سنگ زيرين اين ناکامي را نفت مي دانم زيرا درآمدهاي نفت موجب چنين انحرافي شده است.



-
شايد بحث شما در مورد بسترهاي اقتصادي به واسطه درآمد نفتي موضوعيت داشته باشد اما درباره حوزه حقوقي قضايي و نهادسازي سياسي چطور، آيا نفت اجازه نداد قوه قضائيه مستقل شکل بگيرد. احزاب مستقل از دولت رشد کنند و قس عليهذا؟



سوال قشنگي بود، گرچه آن را بايد در حوزه هاي مختلف علمي به بحث گذاشت و نيازمند يک فرصت مبسوط و بررسي چند بعدي است اما به سهم خود بايد بگويم نفت اصلاً به حوزه اقتصاد تعلق ندارد و نبايد آن را فقط در اين چارچوب ديد. نفت آمده و دولت نفتي (حاکميت نفتي) را شکل داده، اين دولت نفتي نمي تواند بسترساز آزادي، پايداري دموکراسي، استقلال احزاب، سيستم مستقل قضايي، مرمت بخش خصوصي و... باشد. در نهايت بايد بگويم حاکميت يا دولت نفتي بسترساز توسعه نيست. حاکميتي که خودش پول دارد و خرج مي کند، نيازمند نيست در حالي که دولت توسعه خواه، دولت محتاج و قراردادي است. حاکميتي که مي خواهد بسترساز باشد، بايد از مردم ماليات بگيرد و وجدان عمومي به خاطر تامين هزينه هاي حاکميت بيدار است. تجربه تاريخي و عملي توسعه نشان داده کشوري يافت نمي شود که منبع درآمدش نفت باشد اما به حکمراني خوب و دموکراسي خواهي رسيده باشد.



-
به نقطه جالبي رسيديم. با حاکميتي که نفت را به عنوان يک ابزار درآمدي در دست دارد، چه بايد کرد، چگونه مي توان او را به سوي توسعه خواهي سوق داد و از جايگاه اقتدارگرايانه اش به زير کشيد؟



قبل از پاسخ به سوال واژه شما را در خصوص اقتدارگرايانه بايد تصحيح کرد. به اعتقاد من به جاي واژه «اقتدار» بايد واژه «زور» را به کار برد، دولتي که نفت را به عنوان يک ثروت بين نسلي خرج مي کند و حتي وقتي به دليل افزايش قيمت نفت پولدارتر مي شود و آن پول را به جاي بسترسازي، صرف هزينه جاري مي کند دولت زورگو است. ما به اقتدار نياز داريم اما زور نبايد باشد. اما به گمان من اگر اين 60 سال را کنار بگذاريم و براي برنامه پنجم در سال 2009 قرار باشد طرحي بريزيم، در جهت آنچه دغدغه شماست، بايد بگويم ابتدا بايد نشست و دولت را در برنامه تعريف و تبيين کرد يعني اينکه ما چگونه دولتي مي خواهيم، بسيار مي تواند در مسير توسعه خواهي کمک کند. اينکه دولت بايد هدايتگر، شهروندمدار و... باشد. پيش نيازهاي حرکت ترسيم شده است.



-
اما آقاي دکتر در زمان برنامه چهارم همين بحث ها مطرح بود و در اين راستا گام برداشته شد. حتي براي تبديل به يک گفتمان واحد چشم انداز تدوين شد و به امضاي رهبري رسيد. پس از گذشت پنج سال و در آستانه تصويب برنامه پنجم دوباره همان حرف ها را مي زنيم؛ اين حرف ها که قانون شده بود و بايد اجرا مي شد. آيا به فراتر از قانون نياز داريم، چه چيزي فراتر از قانون است؟



البته من معتقدم در زمان برنامه چهارم هم زيبنده نبود که ما در پي تعريف و جايگاه نقش حاکميت باشيم. اما در برنامه چهارم براي بسترسازي مهم ترين مشکل نهاد حاکميت معرفي شد و اولي ترين بستر را نيز اصلاح آن دانستيم. به همين دليل در فصول 12 و 13 به آن پرداخته شد و تاکيد داشتيم که نهاد حاکميت بايد اصلاح و بازسازي شود. در واقع مسير اين گونه تعيين شد که براي آنکه توسعه کشور مديريت شود، نيازمند اصلاحات در حاکميت هستيم.

در برنامه چهارم گام اول اصلاح گرفتن نفت از دست نهاد دولت بود. حتي رهبري نيز در سياست هاي کلي بر اين نکته تاکيد کرده بودند. من بين نفت دولتي و نفت در دست خارجي ها دومي را ترجيح مي دهم، چون دومي سود بيشتري مي رساند و عوارض کمتري به لحاظ سياسي و اجتماعي دارد. اما در اصل نفت بايد ملي شود، زيرا سرمايه يي بين نسلي است که همه نسل ها بايد از مواهب آن بهره ببرند. البته قبول دارم گرفتن نفت از دولت سخت است و ايثار و ازخودگذشتگي مي طلبد. اما بحث مهمي داشتيد که بالاتر از قانون چيست و من مايلم اين بحث را باز کنم. در سال 52 اقتصادداني به ايران سفر کرد به نام «جان کنت کالبرايت». او در ايران با شاه هم ديدار کرد و در آنجا براي کشوري که مي خواهد برنامه توسعه بچيند، شروطي را قرار داد و تاکيد داشت براي موفقيت بايد اين شروط که به منزله حداقل هاي برنامه ريزي توسعه است، وجود داشته باشد.


شرط اول آموزش بود. اگر اين شرط را هم اکنون به ايران تعميم دهيم، بايد گفت با توجه به آنکه 85 درصد مردم باسوادند، در اين زمينه نمره قبولي مي گيريم زيرا در کشورهايي که اين متغير غايب است، رفع بي سوادي به عنوان هدف توسعه مطرح است

.

تامين اجتماعي شرط دومي بود که کالبرايت در ديدار با شاه تاکيد داشت. در اين خصوص نيز وضعيت ما زياد بد نيست، بنابراين در دو شرط اول مي توان گفت وضعيت مساعد است اما در شرط هاي سوم و چهارم بايد تامل کرد.



شرط سوم او داشتن يک حاکميت سالم، مدبر و منسجم بود و چهارمين شرط استنباط واحد اين حاکميت از امر توسعه بود يعني خوب آنچه را که مي نويسند، بفهمند.



سپس در وهله اول بايد حاکميت سالم، مدبر و منسجم باشد و در وهله دوم درک درستي از توسعه داشته باشد. ما چشم انداز و برنامه چهارم را پيشکش فرض مي کنيم. در بودجه هاي سنواتي که برنامه يک ساله هستند، استنباط واحد نداريم. به بودجه يي که براي يک سال نوشته شده اصلاحيه و متمم هاي متعدد مي زنيم. در واقع عملکرد ما متضاد از قانون است. چرا اينچنين است. من مي گويم آن دست از اجزاي حاکميت که وظيفه ايجاد هماهنگي و استنباط بين اجزاي مختلف حاکميت را دارند، غايب هستند.



-
اين اجزا چه بخش هايي را دربرمي گيرد؟



بخش هاي مختلفي را، اما در راس آن وظيفه اصلي بر دوش رهبري است. استنباط واحد ايشان با سران سه قوه از امر توسعه بسيار حياتي است. بين قواي مختلف هم بايد همين مساله وجود داشته باشد. بنابراين فعل و انفعالات در راس هرم ضروري است. براي مثال ببينيد اين دولت برنامه چهارم را غربي مي داند. بسيار خوب برنامه چهارم هيچ، سياست هاي کلي را با توجه به آنکه متعلق به رهبر است، بايد قبول داشته باشد. در اين سياست ها بر قطع وابستگي هزينه هاي جاري به نفت تصريح شده اما دولت خلاف آن عمل کرده، چرا اينچنين است؟ نهادهاي ناظر از طرف رهبر هم در اين خصوص سکوت کرده اند. آيا غير از اين است که استنباط واحد از اين امر به وجود نيامده؟ بايد به صراحت بگويم قبل از قانون خوب نيازمند مجري و اجراي خوب هستيم که اين دو نيز نظارت پاسخگويي نيروي انساني باکيفيت و... را طلب مي کند. با اين عوامل و در فضايي دور از حب و بغض سياسي مي توان به اهداف مورد نظر دست يافت.

-
تعداد چراهاي من همين طور اضافه مي شود اما باز هم يک چرا پيش روي شما قرار مي دهم. 30 سال از انقلاب گذشته چرا بايد هنوز استنباط واحد از مفهوم توسعه شکل نگيرد و ظاهراً هنوز تمايلي به اين شکل گيري نباشد؟

مسائل مختلفي از عوامل فردي گرفته تا سياسي، اجتماعي و فرهنگي. ميجي در ژاپن و اميرکبير در ايران با هم شروع کردند. الان اين دو را مقايسه کنيد. آلمان در سال 1885 به بيسمارک رسيد اما ما کجا هستيم؟ ماهاتيرمحمد در مالزي بين اقوام مختلف هارموني قابل قبولي شکل داد که اين کشور را چند قدم به جلو آورد. بهتر از او «لي» در سنگاپور بود که اين کشور را در دهه 40 که نيمه برهنه و عقب مانده بود، ظرف دو دهه به يک کشور نوين تبديل کرد. دليل پيشرفت آنها اين بود که به منشوري نوشته شده اعتقاد داشتند و براي عملياتي کردن آن تلاش کردند. تفاهمنامه نوشته شده در اين کشورها چند صفحه بيشتر نبود اما به همان چند صفحه تعهد سفت و سختي داشتند. ما اين تعهد را نداريم. ما برنامه مي نويسيم که پول نفت را خرج کنيم. بايد در درجه اول اعتقاد به برنامه داشت و برنامه يي کار کرد. اگر چنين انگيزه يي وجود داشته باشد در بستر زمان استنباط واحد هم شکل مي گيرد. در غير اين صورت هر چند سال بگذرد. اتفاقي نمي افتد.

-
آقاي دکتر در دوره يي هستيم که برنامه چهارم در حال به پايان رسيدن است و علي الظاهر از سال بعد وارد برنامه پنجم مي شويم. برنامه پنجم را با توجه به پيش فرض هايي که براي برنامه ريزي گفتيد، چطور تحليل مي کنيد؟

سوال مهمي است. اگر به سال هاي 81 و 82 رجوع کنيد، در آن دوره به رغم آنکه فضا و شرايط داخلي به مراتب مثبت تر و توسعه يي تر از شرايط کنوني بود، من تاکيد داشتم به برنامه توسعه نيازي نداريم. در آن زمان بر اين عقيده بودم که سه يا چهار رويکرد برنامه چهارم را که بر اساس نگاه 20 ساله تنظيم شده، مبنا قرار داده و به دنبال عملي شدن آنها باشيم. اما در آن فضا باز هم برنامه توسعه تدوين کرديم. هرچند تلاش شد در راستاي نگاه 20 ساله باشد. مهم ترين حرف برنامه چهارم نهاد حاکميت بود. به ميزاني که نهاد حاکميت توسعه يابد، ما برداشت توسعه يي خواهيم داشت. در همان زمان به رغم آنکه مقام هاي عالي تاکيد بر جهش در طول برنامه چهارم داشتند، ما نگران بسترها بوديم زيرا برنامه يي که هدفش تکوين و بازسازي حاکميت بود بايد بر يک بستر مطمئن حرکت مي کرد. در جريان انتخابات مجلس هفتم ما بخشي از اين بستر را از دست داديم و با انتخابات رياست جمهوري و شکل گيري دولتي با کيفيت دولت نهم در عرصه هاي مختلف بسترها آسيب ديدند. در حالي که بسترها ميراث ملتند و بايد از آن صيانت و استفاده شود و در موقع خودش اصلاحات روي آنها صورت گيرد اما اين کار نه تنها صورت نگرفت بلکه در ابعاد مختلف حرکت هاي ارتجاعي انجام شد. براي مثال بخش قابل تاملي از سرمايه اجتماعي يک کشور را روساي جمهور قبلي و روساي قوه مقننه شکل مي دهند. ما چقدر در چهار سال گذشته از اين سرمايه ها استفاده کرده ايم؟ استفاده که نکرده ايم بلکه در حال لجن مال کردن آنان هستيم؛ کساني که از چهره هاي شاخص حاکميت هستند و مي توانستند نقش مهمي را در فرآيند توسعه خواهي انجام دهند. بنابراين درباره برنامه پنجم بايد از دو زاويه بحث کرد. اتفاقات چهار ساله و اتفاقات بعد از انتخابات. به گمان من اگر اتفاقات بعد از انتخابات هم رخ نمي داد و احمدي نژاد 40 ميليون راي مي آورد، در پاسخ به سوال شما به رغم اين کثرت آرا قاطعانه مي گفتم نيازمند تدوين برنامه پنجم هستيم.



-
چرا؟ مگر در اين چهار سال پارادايم اداره کشور مشخص بود؟ دولت به مصوبات خودش پايبند نبوده.

بايد ابتدا جايگاه پول نفت معلوم شود. دولت در عرض چهار سال 287 ميليارد دلار پول از فروش نفت به دست آورده. قرار بود با ميانگين 15 ميليارد دلار درآمد رشد هشت درصدي داشته باشد اما هيچ کدام رخ نداده بنابراين بايد اين بحث ها ابتدا پاسخ داده شود که به کجا مي خواهيم برويم؟ جايگاه دولت و نفت در اين عزيمت کجاست؟ دولت چه بخواهد،چه نخواهد روح اين سوالات در ديناميسم هاي اجتماعي، سياسي، کار خود را مي کند. نکته ديگر اينکه ما براي اجرا نيازمند مجري خوب هستيم وقتي دولت براي بودجه هاي تدوين خود هر سال متمم و اصلاحيه مي آورد آن هم ظرف يک سال، چگونه توقع داريد براي پنج سال برنامه ريزي کند. در خصوص بحث ديگر هم بايد به طور کلي بگويم فضاي برنامه هاي توسعه نيازمند وحدت و هماهنگي است. در شرايطي که شکاف ميان افکار عمومي باشد، برنامه توسعه جوا